روایت علی دایی از ماجرای یک تصادف قدیمی؛ دختر کوچکم نگاهم به زندگی را تغییر داد
علی دایی در روایت خاطرهای از یک تصادف قدیمی گفت: در مسیر بازگشت از اصفهان تصادف کردم. من از مرگ نمیترسم و بهجز خدا از هیچکس ترسی نداشتهام و ندارم.
او ادامه داد: وقتی در بیمارستان بستری بودم، دختر کوچکم نورا آمد و روی سینهام نشست. دستش را به باندهای سرم که عمل شده بود، زد. همان لحظه از خدا خواستم تا زمانی که دخترم را به سر و سامان نرساندهام، مرا از دنیا نبرد.
دایی گفت: حضور دخترش باعث شد برای نخستینبار به عواقب مرگ خود و آینده فرزندش فکر کند و مسئولیت بیشتری احساس کند.
او تأکید کرد: پس از آن تصادف، تصمیم گرفت دیگر مانند گذشته با سرعت بالا رانندگی نکند.