چرا با بزرگتر شدن، سالها کوتاهتر به نظر میرسند
ممکن است روزها را یکی پس از دیگری پشت سر بگذاریم، بدون اینکه فرصت کنیم متوجه جزئیات آنها شویم. بعد ناگهان به تقویم نگاه میکنیم و میبینیم چند ماه گذشته است.
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین: اگر گاهی به ساعت نگاه میکنید و با خودتان میگویید «چطور شد که اینقدر زود شب شد؟» یا به سالهای گذشته فکر میکنید و احساس میکنید کودکیتان یک عمر طول کشیده اما چند سال اخیر مثل یک چشم برهم زدن گذشته است، تنها نیستید. برای بسیاری از افراد، هرچه سن بالاتر میرود، هفتهها، ماهها و حتی سالها کوتاهتر از گذشته احساس میشوند؛ در حالی که ساعت و تقویم هیچ تغییری نکردهاند.
واقعیت این است که زمان از نظر فیزیکی در کودکی و بزرگسالی سرعت متفاوتی ندارد؛ این شیوه ادراک و ثبت زمان در ذهن است که تغییر میکند. مغز انسان زمان را فقط با نگاه کردن به ساعت اندازه نمیگیرد، بلکه تجربههای تازه، میزان توجه، احساسات و خاطرات ثبتشده نیز در برداشت ما از گذر زمان نقش دارند.
در دوران کودکی، تقریباً همهچیز تازگی دارد. رفتن به مدرسه، پیدا کردن دوست، یاد گرفتن یک بازی، رفتن به سفر، تجربه یک جشن، دیدن یک مکان جدید یا حتی کشف یک موضوع ساده میتواند برای کودک تجربهای تازه و مهم باشد. وقتی مغز با اتفاقات جدید روبهرو میشود، اطلاعات و جزئیات بیشتری دریافت و پردازش میکند. همین تنوع باعث میشود دورههای زمانی در حافظه پر از نقطههای متمایز باشند و وقتی بعدها به آنها نگاه میکنیم، طولانیتر به نظر برسند.
در بزرگسالی، اما زندگی برای بسیاری از افراد وارد چرخههای تکراری میشود. مسیر خانه تا محل کار، ساعت کاری، خرید، کارهای خانه، مسئولیتها و برنامههای مشابه، بخش بزرگی از روزها را تشکیل میدهند. وقتی روزهای پشت سر هم شباهت زیادی به یکدیگر داشته باشند، مغز خاطرات متمایز کمتری برای جدا کردن آنها از هم دارد. نتیجه این است که وقتی چند ماه یا چند سال گذشته را مرور میکنیم، ممکن است احساس کنیم همهچیز با سرعت زیادی گذشته است.
تصور کنید یک هفته را در یک محیط کاملاً جدید سپری کردهاید؛ هر روز مکان تازهای دیدهاید، افراد جدیدی ملاقات کردهاید و اتفاقات متفاوتی برایتان افتاده است. احتمالاً وقتی به آن هفته فکر میکنید، خاطرات زیادی برایتان وجود دارد. اما ممکن است یک ماه از زندگی روزمره، با کارهای تکراری و برنامههای مشابه، در حافظه بسیار فشردهتر به نظر برسد.
یکی دیگر از عوامل مهم، نسبت زمانی است که هر دوره از زندگی برای ما دارد. برای یک کودک پنجساله، یک سال بخش بزرگی از تمام عمر اوست. اما برای فردی که چند دهه زندگی کرده، یک سال سهم بسیار کوچکتری از کل تجربه زندگی محسوب میشود. به همین دلیل، از نگاه ذهنی، یک سال برای کودک میتواند بسیار بزرگتر از یک سال برای یک بزرگسال احساس شود.
توجه نیز در این میان نقش مهمی دارد. وقتی منتظر یک اتفاق هستیم، مدام به ساعت نگاه میکنیم و گذشت هر دقیقه را احساس میکنیم؛ در چنین شرایطی زمان میتواند بسیار کند به نظر برسد. اما وقتی غرق یک فعالیت جذاب هستیم، ممکن است چند ساعت بگذرد بدون اینکه متوجه آن شویم.
این موضوع را میتوان در دوران کودکی بهخوبی دید. کودکان هنگام بازی یا کشف محیط ممکن است کاملاً غرق تجربه شوند، اما همزمان با اتفاقات تازه زیادی روبهرو هستند. بزرگسالان نیز ممکن است ساعتها مشغول کار باشند، اما بخش زیادی از آن فعالیتها تکراری و آشناست. بنابراین تجربه لحظهای زمان و تصویری که بعدها از آن دوره در حافظه داریم، میتواند کاملاً متفاوت باشد.
نکته جالب این است که زمان در لحظه و زمان در حافظه همیشه یکسان احساس نمیشوند. ممکن است یک روز کاری بسیار طولانی به نظر برسد، اما وقتی چند ماه بعد به آن روزها فکر میکنیم، کل آن دوره را کوتاه و فشرده به یاد بیاوریم. در مقابل، یک سفر پر از تجربههای جدید ممکن است در همان زمان خیلی سریع بگذرد، اما وقتی بعداً به آن فکر میکنیم، احساس کنیم مدت بسیار طولانیتری را تجربه کردهایم.
دلیل این تفاوت آن است که حافظه معمولاً دورههایی را که پر از اتفاقات متفاوت هستند، با جزئیات بیشتری نگه میدارد. هرچه خاطرات متمایز بیشتر باشد، یک دوره گذشته در ذهن «پُرتر» به نظر میرسد. اما وقتی اتفاقات روزها تقریباً شبیه یکدیگر باشند، هنگام مرور گذشته ممکن است بخش زیادی از آن دوره مثل یک تکه کوتاه و فشرده به نظر برسد.
به همین دلیل است که گاهی یک تابستان دوران کودکی در خاطرات ما بسیار طولانی به نظر میرسد، اما چند تابستان اخیر انگار خیلی سریع پشت سر هم آمدهاند. در کودکی، حتی یک روز عادی میتوانست پر از کشف و تجربه باشد؛ اما در بزرگسالی، روزهای مشابه ممکن است بدون ایجاد خاطرهای متمایز پشت سر هم قرار بگیرند.
افزایش مسئولیتها نیز میتواند این احساس را تشدید کند. در بزرگسالی، ذهن معمولاً درگیر کار، مسائل مالی، خانواده، برنامهریزی، آینده و وظایف مختلف است. وقتی بخش زیادی از توجه ما صرف مدیریت این مسائل میشود، کمتر فرصت میکنیم لحظهها را با دقت تجربه کنیم.
در نتیجه، ممکن است روزها را یکی پس از دیگری پشت سر بگذاریم، بدون اینکه فرصت کنیم متوجه جزئیات آنها شویم. بعد ناگهان به تقویم نگاه میکنیم و میبینیم چند ماه گذشته است.
اما آیا میتوان این احساس سرعت زمان را تغییر داد؟
شاید نتوان سرعت واقعی ساعت را تغییر داد، اما میتوان تجربه ذهنی زمان را غنیتر کرد. یکی از راههای مهم، وارد کردن تجربههای تازه به زندگی است. یادگیری یک مهارت جدید، تغییر مسیرهای روزمره، سفر، دیدن مکانهای تازه، آشنایی با افراد جدید یا حتی انجام یک فعالیت متفاوت میتواند خاطرات بیشتری ایجاد کند.
هدف این نیست که زندگی را دائماً شلوغ کنیم. اتفاقاً گاهی یک پیادهروی آرام در یک مسیر جدید، خواندن یک کتاب متفاوت، یاد گرفتن یک غذای تازه یا تجربه یک فعالیت ساده میتواند یک روز معمولی را از حالت تکراری خارج کند.
ثبت خاطرات نیز میتواند کمککننده باشد. عکس گرفتن، نوشتن چند خط درباره یک روز خاص یا نگه داشتن یادگاریهای کوچک باعث میشود هنگام مرور گذشته، نقاط بیشتری برای بازسازی آن دوره در اختیار داشته باشیم.
شاید به همین دلیل است که افراد گاهی بعد از یک سفر کوتاه میگویند «انگار خیلی وقت بود که اینجا بودیم»، در حالی که فقط چند روز گذشته است. حجم بالای تجربههای تازه باعث شده آن چند روز در حافظه پررنگتر از چند هفته عادی ثبت شود.
البته نباید تصور کرد که سریع گذشتن زمان در بزرگسالی نشانه مشکل یا بیماری است. این احساس در بسیاری از افراد با افزایش سن طبیعی است و تحت تأثیر سبک زندگی، میزان تجربههای تازه، توجه، حافظه و شرایط روزمره قرار میگیرد.
در نهایت، ساعت هیچوقت در کودکی کندتر و در بزرگسالی سریعتر حرکت نکرده است؛ چیزی که تغییر کرده، شیوه تجربه و به خاطر سپردن زمان است.
شاید راز اینکه کودکیمان اینقدر طولانی به نظر میرسد، این باشد که آن سالها پر از «اولینها» بودند؛ اولین دوست، اولین سفر، اولین مدرسه، اولین موفقیت، اولین شکست و دهها تجربهای که برای ذهن تازه بودند.
اما هرچه بزرگتر میشویم، اگر اجازه دهیم روزها کاملاً شبیه یکدیگر شوند، ممکن است سالها در حافظه ما مثل چند صفحه کوتاه به نظر برسند.
شاید برای اینکه زندگی دوباره کمی «طولانیتر» احساس شود، لازم نباشد زمان را متوقف کنیم؛ کافی است خاطرات بیشتری بسازیم، تجربههای تازهتری داشته باشیم و گاهی واقعاً در لحظهای که در آن زندگی میکنیم حضور داشته باشیم.