از نجات یک گربه تا نجات یک باور؛ آرمانهای بیسروصدای نسل Z
در شرایطی که هزینههای زندگی برای بسیاری از خانوادهها سنگین شده و حتی تأمین هزینههای ضروری انسانها برای بخشی از جامعه دشوار است، پرداخت چنین مبلغی برای حیوانی که صاحب مشخصی ندارد، شاید در نگاه اول تصمیمی عجیب به نظر برسد.
زهرا شفیعی در چندثانیه آنلاین نوشت: اگر نسل جوان امروز را بیتفاوت، بیآرمان و بیاخلاق میدانید، شاید بد نباشد گاهی به جای دنبال کردن حرفها، به رفتارهایشان نگاه کنیم؛ به لحظههایی که دور از دوربین و شعار، تصمیمی واقعی میگیرند. گاهی یک بچهگربه زخمی کنار خیابان میتواند بیشتر از دهها سخنرانی درباره انسانیت، تصویری از همدلی یک نسل نشان دهد؛ نسلی که ممکن است کمتر درباره نجات جهان حرف بزند، اما برای نجات یک موجود کوچک، هرآنچه در توان دارد وسط بگذارد.
ماجرا از جایی آغاز شد که یکی از جوانان، هنگام رفتن به محل کار، متوجه بچهگربهای شد که از ناحیه پا آسیب دیده بود. او میتوانست مانند بسیاری از رهگذران فقط چند ثانیه نگاه کند و از کنار حیوان عبور کند، اما تصمیم گرفت گربه را به یک کلینیک دامپزشکی منتقل کند. بررسیهای پزشکی نشان داد پای حیوان شکسته و برای درمان به جراحی و نصب پلاتین نیاز دارد؛ هزینهای که بیش از ۲۰ میلیون تومان برآورد شد.
در شرایطی که هزینههای زندگی برای بسیاری از خانوادهها سنگین شده و حتی تأمین هزینههای ضروری انسانها برای بخشی از جامعه دشوار است، پرداخت چنین مبلغی برای حیوانی که صاحب مشخصی ندارد، شاید در نگاه اول تصمیمی عجیب به نظر برسد. اما برای این جوان، مسئله از جنس محاسبه سود و زیان نبود؛ یک موجود آسیبدیده مقابل او قرار گرفته بود و او تصمیم گرفته بود برای نجاتش کاری انجام دهد.
وقتی دوستان این جوان از ماجرا مطلع شدند، اتفاق وارد مرحله دیگری شد. آنها تصمیم گرفتند هزینه درمان را میان خودشان تقسیم کنند تا حیوان به دلیل نداشتن صاحب یا ناتوانی مالی، از درمان محروم نماند. چند جوان دور هم جمع شدند، هرکدام سهمی را پذیرفتند و تلاش کردند هزینهای را تأمین کنند که در ابتدا شاید پرداخت آن برای یک نفر به تنهایی دشوار بود.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد. دامپزشک نیز وقتی این همدلی و همراهی را دید، تصمیم گرفت ۵۰ درصد هزینه درمان را خودش تقبل کند. به این ترتیب، یک اتفاق ساده که در ابتدا با پیدا شدن یک گربه زخمی در خیابان آغاز شده بود، به زنجیرهای از مسئولیتپذیری و مشارکت تبدیل شد؛ یک نفر شروع کرد، چند نفر ادامه دادند و در نهایت فرد دیگری نیز برای کمک به این جریان پیوست.
شاید ارزش این داستان دقیقاً در همین زنجیره باشد. هیچکس بهتنهایی قرار نبود جهان را نجات دهد. هیچکس هم ادعای قهرمانی نداشت. یک جوان فقط تصمیم گرفت بیتفاوت نباشد و بعد، رفتار او دیگران را نیز به واکنش واداشت. این همان نقطهای است که یک رفتار شخصی میتواند به یک کنش اجتماعی تبدیل شود.
روایت چنین اتفاقی، پرسش بزرگتری را درباره نسل Z و حتی نسل آلفا مطرح میکند؛ آیا واقعاً میتوان این نسلها را بیآرمان، خودخواه یا بیاخلاق دانست؟ یا شاید مسئله این است که ما هنوز آرمانگرایی آنها را با معیارهای نسلهای گذشته اندازه میگیریم و چون شکل آن متفاوت است، تصور میکنیم اصلاً وجود ندارد؟
سالهاست درباره نسلهای جدید با مجموعهای از برچسبها صحبت میشود؛ نسلی که کمتر تحمل میکند، کمتر به ساختارهای قدیمی اعتماد دارد، سبک زندگی متفاوتی دارد، زبان متفاوتی در فضای مجازی به کار میبرد و گاهی نسبت به شعارهای بزرگ اجتماعی و سیاسی واکنش سردتری نشان میدهد. اما هیچکدام از این ویژگیها به تنهایی نمیتواند به معنای فقدان اخلاق، همدلی یا آرمان باشد.
نسل Z در دورهای رشد کرده که فاصله میان حرف و عمل را به شکل گستردهای دیده است. در دنیایی که شبکههای اجتماعی امکان شعار دادن را برای همه فراهم کردهاند، شاید طبیعی باشد که بخشی از جوانان ارزش بیشتری برای رفتار واقعی قائل شوند. برای آنها ممکن است یک اقدام کوچک و ملموس، از دهها جمله زیبا درباره انسانیت ارزشمندتر باشد.
به همین دلیل، آرمانگرایی یک جوان لزوماً شبیه آرمانگرایی نسلهای قبل نیست. شاید برای نسلهای گذشته، آرمان در قالب عضویت در یک گروه، حضور در یک حرکت اجتماعی، فعالیت جمعی یا سخن گفتن درباره تغییرات بزرگ تعریف میشد؛ اما برای بخشی از نسل جدید، آرمان میتواند بسیار شخصیتر و در عین حال ملموستر باشد: کمک به یک حیوان، حمایت از یک دوست، کمک مالی به یک غریبه، نجات یک انسان در حادثه یا حتی اختصاص چند ساعت از وقت برای کاری که هیچ منفعت مستقیمی برای خود فرد ندارد.
در واقع، شاید تفاوت در «مقیاس» باشد، نه در «اصل» آرمان. جوانی که برای درمان یک بچهگربه پول جمع میکند، لزوماً ادعا نمیکند جهان را تغییر خواهد داد؛ اما در همان محدودهای که اختیار دارد، تلاش میکند وضعیت موجود را کمی بهتر کند.
این نوع رفتار را نباید هم بیش از اندازه رمانتیک کرد و از آن نتیجه گرفت که تمام نسل Z چنین ویژگیهایی دارد. هیچ نسلی یکدست نیست. در میان جوانان نیز مانند هر گروه سنی دیگری، رفتارهای مسئولانه و غیرمسئولانه، همدلی و بیتفاوتی، فداکاری و خودمحوری وجود دارد. یک اتفاق مثبت نمیتواند نماینده تمام یک نسل باشد؛ همانطور که یک رفتار منفی نیز نمیتواند میلیونها جوان را با یک برچسب تعریف کند.
اما مسئله مهم این است که رفتارهای مثبت نسل جدید اغلب کمتر دیده میشوند. جامعه معمولاً زمانی درباره جوانان صحبت میکند که یک آسیب اجتماعی، یک رفتار جنجالی یا یک اتفاق منفی رخ داده باشد. در مقابل، بسیاری از کنشهای مثبت و بیسروصدا اصلاً تبدیل به خبر نمیشوند؛ چون کسی برای آنها دوربین روشن نکرده است.
همینجا است که داستان این بچهگربه اهمیت پیدا میکند. شاید این اتفاق از نظر خبری یک حادثه بزرگ نباشد، اما از نظر اجتماعی میتواند یک تصویر کوچک از چیزی باشد که در بسیاری از مواقع دیده نمیشود: جوانانی که هنوز نسبت به رنج اطراف خود واکنش نشان میدهند.
آنها مسئول نجات این حیوان نبودند. هیچ قانون یا نهادی آنها را مجبور نکرده بود هزینه درمان را پرداخت کنند. حتی ممکن بود هیچکس از تصمیم آنها باخبر نشود. با این حال، تصمیم گرفتند بخشی از پول خود را برای موجودی هزینه کنند که نه برایشان سود مالی داشت و نه جایگاه اجتماعی خاصی ایجاد میکرد.
در چنین شرایطی، شاید بهتر باشد مفهوم «اخلاق» را نیز دوباره بررسی کنیم. اخلاق همیشه در تصمیمهای بزرگ و تاریخی ظاهر نمیشود. گاهی اخلاق همان لحظهای است که فرد میتواند از کنار رنج دیگری عبور کند، اما تصمیم میگیرد نایستد و کمک کند.
اعتماد اجتماعی نیز دقیقاً از همین رفتارهای کوچک ساخته میشود. جامعه فقط حاصل تصمیمهای دولتها، سازمانها و نهادهای بزرگ نیست؛ میلیونها انتخاب روزمره مردم نیز آن را شکل میدهد. وقتی فردی به دیگری کمک میکند، وقتی چند نفر برای یک هدف مشترک کنار هم قرار میگیرند یا وقتی یک پزشک بخشی از هزینه درمان موجودی بیپناه را میبخشد، در واقع بخشی از سرمایه اجتماعی شکل میگیرد.
از این زاویه، اتفاقی که برای این بچهگربه افتاد، فراتر از یک داستان درباره حیوانات است. این ماجرا درباره نوعی از همدلی است که الزاماً پر سر و صدا نیست. درباره جوانانی است که شاید کمتر درباره ارزشهایشان سخنرانی کنند، اما وقتی موقعیتی واقعی پیش رویشان قرار میگیرد، دست به عمل میزنند.
شاید نسل Z به همین دلیل گاهی برای نسلهای قبل عجیب به نظر میرسد. آنها ممکن است درباره بسیاری از موضوعات، کمتر با زبان رسمی و ادبیات سنتی صحبت کنند؛ اما این به معنای نداشتن حساسیت اخلاقی نیست. ممکن است یک جوان ساعتها در شبکههای اجتماعی سرگرم باشد، اما در خیابان برای یک حیوان زخمی توقف کند. ممکن است به شعارهای بزرگ بیاعتماد باشد، اما برای یک مشکل کوچک، راهحل واقعی پیدا کند.
این تناقض ظاهری، شاید یکی از ویژگیهای مهم نسل جدید باشد؛ نسلی که نمیتوان رفتار و ارزشهایش را فقط از روی ظاهر یا ادبیات روزمرهاش قضاوت کرد.
از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که شرایط اقتصادی نیز در شکلگیری رفتارهای اجتماعی نسل جوان نقش دارد. جوانی که خودش با هزینههای بالای زندگی، آینده شغلی نامطمئن و فشارهای اقتصادی مواجه است، وقتی بخشی از درآمدش را برای درمان یک حیوان کنار میگذارد، در واقع از چیزی که خودش به آن نیاز دارد نیز میگذرد. همین مسئله میتواند معنای تصمیم او را پررنگتر کند.
این داستان همچنین نشان میدهد که مهربانی الزاماً به معنای داشتن امکانات فراوان نیست. گاهی افراد با وجود محدودیتهای خودشان کمک میکنند. شاید سهم هر نفر زیاد نباشد، اما وقتی چند نفر کنار هم قرار میگیرند، همان مبالغ کوچک میتواند هزینه یک عمل جراحی را تأمین کند.
از همینجا میتوان به یک نکته مهمتر رسید: جامعهای که افراد آن به رنجهای کوچک اطرافشان حساس باشند، ظرفیت بیشتری برای مواجهه با مشکلات بزرگتر نیز خواهد داشت. کسی که یاد میگیرد نسبت به یک موجود بیپناه بیتفاوت نباشد، احتمالاً در موقعیتهای دیگر نیز حساسیت بیشتری نسبت به رنج انسانها خواهد داشت؛ هرچند نمیتوان درباره رفتار آینده افراد از یک اتفاق واحد نتیجه قطعی گرفت.
بنابراین، شاید بهتر باشد پیش از آنکه نسل جدید را با عباراتی مانند «بیآرمان»، «بیاخلاق» یا «بیتفاوت» قضاوت کنیم، از خودمان بپرسیم معیار این قضاوت چیست. آیا آرمانگرایی فقط زمانی ارزشمند است که بلند اعلام شود؟ آیا اخلاق فقط زمانی وجود دارد که درباره آن صحبت کنیم؟ یا ممکن است بخشی از ارزشهای واقعی انسانها دقیقاً در رفتارهایی دیده شود که هیچ تریبونی برای نمایش آنها وجود ندارد؟
داستان بچهگربه زخمی پاسخی قطعی به این پرسشها نمیدهد و نمیتواند نماینده تمام نسل Z باشد، اما یک تصویر قابل تأمل ارائه میکند: چند جوان که میتوانستند بیتفاوت بگذرند، تصمیم گرفتند بایستند؛ هزینه کردند، وقت گذاشتند و برای درمان موجودی تلاش کردند که هیچ نسبتی با آنها نداشت.
شاید نسل Z بیآرمان نیست؛ شاید فقط زبان آرمانهایش تغییر کرده است. شاید کمتر از «تغییر جهان» حرف میزند، چون میداند تغییر از همان نقطهای آغاز میشود که خودش ایستاده است.
گاهی آرمانگرایی نه در یک سخنرانی طولانی، نه در یک شعار بزرگ و نه در یک تصویر پرمخاطب در شبکههای اجتماعی، بلکه در یک تصمیم ساده خودش را نشان میدهد: اینکه وقتی یک موجود زخمی کنار خیابان افتاده، از کنارش رد نشوی.
و شاید نسل جدید بیش از آنکه بیآرمان باشد، نسلی باشد که میخواهد آرمانهایش را کمتر فریاد بزند و بیشتر در عمل نشان دهد؛ حتی اگر آن عمل، فقط نجات یک بچهگربه زخمی باشد.