نقاشیهایی که مرز واقعیت و خیال را محو میکنند
در دنیایی که بیشتر تصاویر در چند ثانیه دیده و فراموش میشوند، آثار گونسالوس مخاطب را مجبور میکنند مکث کند. دوباره نگاه کند. جزئیات را پیدا کند و برای لحظهای از سرعت همیشگی زندگی فاصله بگیرد.
به گزارش گروه اجتماعی چندثانیه آنلاین: تا حالا شده آنقدر به یک نقاشی خیره شوید که برای چند ثانیه فراموش کنید کدام بخش تصویر واقعی است و کدام بخش حاصل خیال؟ بعضی نقاشیها فقط برای تماشا کردن ساخته نشدهاند؛ باید مدتی به آنها خیره بمانید تا بفهمید چه اتفاقی جلوی چشمهایتان افتاده است.
آثار راب گونسالوس (Rob Gonsalves) دقیقاً از همین جنساند؛ نقاشیهایی که در نگاه اول کاملاً واقعی به نظر میرسند، اما چند ثانیه بعد، مرز میان واقعیت و خیال شروع به فرو ریختن میکند. یک پل ناگهان به ردیفی از کشتیها تبدیل میشود، ابرها شکل انسانها را میگیرند، ملحفهها به منظرهای طبیعی بدل میشوند و چراغهای یک شهر، آرامآرام به ستارههای آسمان شب تبدیل میشوند.
گونسالوس در سال ۱۹۵۹ در تورنتو، کانادا متولد شد. او معماری خواند و مدتی نیز در همین حوزه فعالیت کرد؛ پیشینهای که بعدها تأثیر چشمگیری بر زبان تصویری آثارش گذاشت. در نقاشیهای او، پرسپکتیو، خطوط، تناسبات و معماری فقط ابزارهای زیباییشناختی نیستند؛ بلکه وسیلهای هستند برای اینکه یک اتفاق غیرممکن، کاملاً منطقی و باورپذیر به نظر برسد.
به همین دلیل، آثار گونسالوس را معمولاً در چارچوب «واقعگرایی جادویی» قرار میدهند. اما جادوی او از یک دنیای کاملاً خیالی نمیآید. اتفاقاً نقطه شروع بیشتر نقاشیهایش، سادهترین چیزهای زندگی روزمره است: یک اتاق، یک خیابان، یک ساحل، چند کودک، یک پنجره، آسمان یا حتی یک شب معمولی.
سپس اتفاقی آرام و تقریباً نامحسوس رخ میدهد.
واقعیت شروع به تغییر شکل میدهد.
در یکی از ویژگیهای مهم آثار او، دو تصویر کاملاً متفاوت بدون اینکه مرز مشخصی میانشان وجود داشته باشد، به یکدیگر متصل میشوند. چشم ابتدا یک صحنه را میبیند، اما چند لحظه بعد متوجه میشود همان خطوط و عناصر، صحنه دیگری را نیز ساختهاند. همین جابهجایی باعث میشود مخاطب مدام به نقاشی برگردد و دوباره نگاه کند.
این همان چیزی است که باعث میشود تماشای آثار گونسالوس صرفاً یک تجربه بصری نباشد؛ مغز مخاطب هم وارد بازی میشود. چشم اطلاعاتی را دریافت میکند و ذهن تلاش میکند آن را معنا کند، اما درست زمانی که تصور میکنیم تصویر را فهمیدهایم، یک ارتباط تازه ظاهر میشود و برداشت قبلی را تغییر میدهد.
مسیر حرفهای او نیز از همین نقطه جدیتر شد. پس از استقبال قابلتوجه از آثارش در نمایشگاه هنر فضای باز تورنتو در سال ۱۹۹۰، گونسالوس تصمیم گرفت نقاشی را به فعالیت اصلی زندگی خود تبدیل کند. از آن پس، دنیای شخصی او بیش از پیش در قالب مجموعهای از تصاویر وهمانگیز، دقیق و پرجزئیات شکل گرفت.
اما چیزی که آثار او را از بسیاری از تصاویر سوررئال جدا میکند، بینظمی نیست؛ بلکه نظم است.
در بسیاری از آثار سوررئال، اتفاق غیرممکن ناگهان وارد تصویر میشود. در آثار گونسالوس، اما غیرممکن بهآرامی از دل واقعیت بیرون میآید. همهچیز آنقدر طبیعی طراحی شده که ذهن برای چند لحظه تغییر را نمیبیند.
یک ردیف پنجره میتواند تبدیل به نتهای موسیقی شود.
یک منظره طبیعی میتواند ادامه یک اتاق باشد.
یک گروه از انسانها میتواند بخشی از یک چشمانداز شود.
و یک منظره شهری میتواند بدون هیچ برش مشخصی، به آسمان پرستاره تبدیل شود.
شاید به همین دلیل است که مخاطب هنگام تماشای نقاشیهای او فقط نمیپرسد: «چه چیزی میبینم؟»
بلکه بعد از چند ثانیه از خودش میپرسد: «چطور ممکن است این دو تصویر همزمان در یک نقاشی وجود داشته باشند؟»
گونسالوس در واقع با انتظارات ما از واقعیت بازی میکند. او نشان میدهد چیزی که چشم میبیند، همیشه تنها چیزی نیست که در تصویر وجود دارد. گاهی لازم است چند ثانیه بیشتر بمانیم، دوباره نگاه کنیم و اجازه بدهیم ذهن از اولین برداشت خودش عبور کند.
شاید جذابترین بخش ماجرا همین باشد؛ نقاشیهای او برای دیده شدن عجله ندارند.
در دنیایی که بیشتر تصاویر در چند ثانیه دیده و فراموش میشوند، آثار گونسالوس مخاطب را مجبور میکنند مکث کند. دوباره نگاه کند. جزئیات را پیدا کند و برای لحظهای از سرعت همیشگی زندگی فاصله بگیرد.
او در نهایت فقط توهم بصری خلق نمیکند؛ به مخاطب یادآوری میکند که تخیل همیشه جایی دور از واقعیت زندگی نمیکند. گاهی درست مقابل چشمهای ماست؛ فقط باید کمی بیشتر نگاه کنیم.
و شاید همین پاسخ باشد به آن جمله ساده:«حالا میفهمم چرا بعضیها میتوانند ساعتها به یک نقاشی خیره شوند.»