حکم قصاص زوجی که دخترخوانده ۱۲ سالهشان را در سرمای شدید به کام مرگ فرستادند، تأیید شد
قضات شعبه اول دیوان عالی کشور برحکم قصاص نفس عاملان قتل دختربهزیستی مهرتایید زدند و بدین ترتیب زوج جوانی که دختر۱2ساله و برادرخرد سال وی را به فرزندخانوادگی پذیرفته بودند درحالی به یک قدمی چوبه دار رسیدندکه به زودی رای قضات دادگاه کیفری۲مشهد نیز درباره اتهامات برخی از کارکنان و مدیران بهزیستی صادرخواهد شد.
روزنامه خراسان نوشت: ماجرای تکان دهنده این پرونده جنایی از نهم آبان سال ۴۰۳ هنگامی در شهرستان کاشمرآغاز شد که بازپرس شعبه اول دادسرای عمومی وانقلاب کاشمر درجریان مرگ مشکوک دختربچه ۱۲سالهای به نام «مهسا» قرارگرفت و بیدرنگ با حضوردرمرکز درمانی تحقیقات گستردهای را شروع کرد.
بررسیهای مقدماتی مقام قضایی از وجودآثار ضرب وجرح و شکنجههای وحشتناکی روی پیکردختر بچه حکایت داشت که همین موضوع براهمیت و حساسیت ماجرا افزود به طوری که مقام قضایی بلافاصله دستور بازداشت زن جوانی را صادر کردکه دختر مذکور را به فرزند خواندگی پذیرفته بودند.
طولی نکشید که مشخص شد زوج جوان شب قبل و درهوای سرد پاییزی «مهسا» را داخل دالانی تاریک رها کردهاند به طوری که درحیاط قفل بود و او راهی نیز برای ورود به داخل منزل مسکونی نداشت چرا که در ورودی منزل هم از درون دالان باز نمیشد و باید حتما فردی در را از داخل خانه باز میکرد. به همین خاطر دختر بچه از ابتدای شب تا صبح روز بعد با پیکری زخمی و دردهای زجرآور ناشی ازکتک کاریهای هولناک با چوب، شیلنگ و مشت و لگد با مرگ جنگیده و در حالی تسلیم مرگ شده است که از شدت سرما یخ زده بود.
«شبنم-غ» و «جواد-الف» دو متهم این پرونده جنایی روز بعد از این ماجرای هولناک مورد بازجوییهای تخصصی قرار گرفتند که هر دو متهم کتک کاریهای وحشتناک و شکنجههای دختر ۱۱ساله و برادر۵ساله وی را پذیرفتند اما مدعی شدند قصد قتل کودک را نداشتند.
زن جوان که خود پسری ۱۱ساله به نام «طاها» دارد، درباره ماجرای فرزند خواندگی مهسا گفت: با آن که خودم یک فرزند داشتم اما دیگر باردار نمیشدم و دلم میخواست تا فرزند دیگری هم داشته باشم. این بود که موضوع را با شوهرم در میان گذاشتم و قرارشد کودکی را به فرزند خواندگی بپذیریم.
با این انگیزه به بهزیستی کاشمررفتیم که یکی ازکارکنان بهزیستی شرایط وجزئیات فرزند خواندگی را برایم بازگو کرد و گفت: پس ازطی یک سری مراحل قانونی میتوانید کودکی را ازبهزیستی تحویل بگیرید. سپس مرا به کارشناسان دیگری معرفی کردند و در نهایت با تکمیل مدارک نزد خانم «م» رفتم. او به من گفت: مبلغ ۱۰۰هزارتومان دریافت میکنم و برای بازدید از محل زندگی و اوضاع و شرایط شما نمی آیم. آن کارشناس فقط از من درباره جزئیات محل سکونتم مانند این که چند اتاق داریم و چند فرش و برخی موضوعات دیگر را پرسید و در رایانه ثبت کرد وفرم بازرسی را به دستم داد. او سپس به من گفت: اگر خانم «ش» از شما سوال کرد به دروغ بگویید من محل را بازرسی کرده ام! …
بالاخره بعد از طی برخی مراحل اداری مرا به مشهد فرستادند تا مدارک را به مسئول دیگری بدهم! در مشهد هم به من گفتند چون شما دارای فرزند هستید، نوزاد بیسرپرست به شما نمیدهیم و باید کودک بالای ۵-۶سال را به فرزند خواندگی قبول کنید.
خلاصه با گذشت حدود ۲ ماه از این ماجرا، روزی از بهزیستی با من تماس گرفتند که پسر بچه ۵ساله ای که مشکل خونی هم دارد را درطرقبه ملاقات کنیم. بدین ترتیب پس از حدود ۵ جلسه ملاقات من و شوهرم با «مهدیار» او را تحویل گرفتیم. ولی کارکنان بهزیستی به ما گفتندکه «مهدیار» خواهر ۱۱سالهای هم دربهزیستی گناباد دارد و اگر شما توانایی نگهداری دوکودک را دارید، می توانید خواهر او را نیز به فرزند خواندگی بپذیرید. البته من موافق نبودم چرا که فقط میتوانستم با پسرها ارتباط برقرارکنم ولی شوهرم اصرارداشت که «مهسا» را هم قبول کنیم تا خواهر و برادر ازیکدیگر جدا نشوند! درنهایت با هماهنگیهای لازم، آن دختر را هم به خانه آوردیم ولی اختلافات من و شوهرم از همان روزهای اول آمدن «مهسا» شروع شد چرا که شوهرم او را وادار میکرد تا به خودش برسد! آرایش کند و لباس های خوب بپوشد! به همین خاطر هم من خیلی حساس شدم به طوری که با رفتارهای شوهرم و روابط او با «مهسا» زجرمی کشیدم.
حسادت زنانه درهمه وجودم رخنه کرده بود و نسبت به شوهرم سوءظن داشتم. این بود که تصمیم گرفتم فقط «مهدیار» را نگه دارم چرا که «مهسا» داشت زندگیام را خراب میکرد. اگرچه پسربچه هم با ما مشکل داشت و شوهرم او را کتک میزد ولی من «مهسا» را تحمل نمیکردم. بنابراین به بهزیستی رفتم تا آن دختر را تحویل بدهم که بازهم مرا به مشهد فرستادند ولی یکی ازکارکنان بهزیستی به من گفت: اگر عرضه نگهداری کودک را نداشتید چرا او را به فرزند خواندگی پذیرفتید حالا هم باید بعد از اتمام ۶ ماه دوران آزمایشی بیایید! او به اصرارهای من توجهی نکرد و گفت: حتی اگر بمیرد هم فرزند خودت است و «مهسا» را از من تحویل نگرفتند! از آن روز به بعد رفتارهای «مهسا» بدتر شد تا حدی که با من لج بازی میکرد و حرفهای زشتی بر زبان میآورد تا این که روز قبل از حادثه او جمله بسیار زننده ای را گفت که من ناراحت شدم و با سیلی وشیلنگ، او را کتک زدم.
بعداز ظهر وقتی شوهرم به خانه آمد موضوع را با او درمیان گذاشتم، ولی شوهرم طرف «مهسا» را گرفت که من باز هم عصبانی شدم و به همین خاطر دو نفری با چوب وشیلنگ و مشت ولگد «مهسا» را کتک زدیم به گونهای که پسرم طاها دلش سوخت و جلوی مرا گرفت که او را رها کنم! بعد ازاین ماجرا من «طاها» را برای شست وشو به حمام بردم ولی وقتی از حمام بیرون آمدم باز هم «مهسا» را دروضعیت درازکش دیدم، این درحالی بود که شوهرم نیز درآن سوی راهرو مشغول پوشیدن کفشهایش بود. دوباره سوءظن به سراغم آمد و چندلگد به مهسا زدم و او را به گونهای هل دادم که پشت سرش به دیوار خورد ولی خونی نشد. بعد هم یک سیلی به شوهرم نواختم و فریاد زدم «من دیگر در این زندگی نمیمانم! باید طلاقم بدهی!»
درهمین حال شوهرم برای خرید نان از خانه بیرون رفت و من هم «مهسا» را به داخل دالان بردم و به او گفتم تا وقتی معذرت خواهی نکنی، حق آمدن به خانه را نداری. با این وجود ساعت حدود ده ونیم شب وقتی برای سرویس بهداشتی از خانه خارج شدم هنوز «مهسا» داخل دالان نشسته بود و با انگشتان خودش بازی میکرد. من هم در را بستم و به داخل خانه رفتم چرا که در حیاط قفل بود و در خانه هم از بیرون باز نمیشد!
خلاصه شب خوابیدیم، ساعت ۶ صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم و به بیرون رفتم، مهسا را دیدم که به پهلو روی زمین افتاده است. هرچه تکانش دادم صدایی نشنیدم. بدنش گرم بود ولی صورتش یخ زده بود. شوهرم بلافاصله قابلمه آب گرم را آورد و روی صورتش ریخت اما فایدهای نداشت. او از شدت سرما لباس زیرخودش را خیس کرده بود که من لباسهایش را تعویض کردم و شوهرم نیز با اورژانس تماس گرفت که دیگر دیر شده بود اما من قصد کشتن او را نداشتم.
«جواد-الف» دیگر متهم این پرونده جنایی نیز گفت: وقتی از سرکار به خانه آمدم «مهسا» را با بینی خونآلود دیدم و به او غذا دادم و خودم رفتم که قلیان بکشم! حدود ساعت ۶شب بود که همسرم گفت: «مهسا» را بیرون کن! ولی من قبول نکردم و برای کبوتر بازی به پشت بام رفتم. زمانی که دوباره به خانه آمدم همسرم را درحال کتک زدن مهسا دیدم که با چوب روی سینهاش فشار میداد. من آنها را جدا کردم و یک مشت به پشت مهسا زدم و او را هل دادم بعد هم او را به داخل راهرو (دالان) بردیم. من برای خرید نان بیرون رفتم اما همسرم اجازه نداد مهسا به خانه برگردد! که صبح هنگام متوجه شدیم او یخ زده است. با این وجود من قتل را قبول ندارم، ولی کتک کاری او و برادرش «مهدیار» را میپذیرم چرا که برادر او هم مارا اذیت میکرد به همین خاطر هم یک بار با قابلمه داغ پشت او را سوزاندم و یک بار هم دستش را شکستم اما عمدی نبود و تنها برای تنبیه و ادب کردن او را میزدم! همسرم نیزیک بار با زغال داغ «مهسا» را سوزانده بود.
این گزارش حاکی است: با تکمیل تحقیقات در دادسرای عمومی و انقلاب کاشمر، این پرونده جنایی با توجه به اهمیت و حساسیت آن به شعبه پنجم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی ارسال شد و زیر نظر قضات با تجربه دادگاه مورد رسیدگی دقیق قرارگرفت.
طولی نکشید که جلسات دادگاه در مشهد برگزار شد و زوج جوان دربرابر میز عدالت قرار گرفتند اگرچه آنها در جلسات دادگاه نیز مدعی شدند قصد قتل «مهسا» را نداشتند اما به صراحت کتک کاری و ایراد ضرب و جرح را پذیرفتند.
قضات دادگاه وارد شور شدند و با توجه به اقاریر متهمان، نظریه پزشکی قانونی و دیگر دلایل و مستندات دقیق پرونده، به قصاص نفس و پرداخت دیه رای دادند اما رای صادره از سوی دادگاه، مورد اعتراض وکلای متهمان قرار گرفت و این پرونده جنایی به شعبه اول دیوان عالی کشور ارسال شد.
قضات دیوان عالی نیز پس از بررسی دقیق این پرونده جنایی، استدلالهای بینقص دادگاه را پذیرفتند و با رد استنادات وکلای مدافع، به رای شعبه پنجم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی مهر تایید زدند. این در حالی است که پرونده دیگری درباره تخلفات و سهل انگاریهای برخی از مدیران و کارکنان بهزیستی نیز در دستگاه قضایی تشکیل شد و در دادگاه کیفری۲مورد واکاوی و کنکاشهای تخصصی قرار گرفت که به زودی رای قضات دادگاه درباره اتهامات کارکنان بهزیستی صادر خواهد شد.