میان سوگ و امید؛ مردمی که با زخمهای جنگ به استقبال نوروز میروند
در روزهایی که هنوز بوی دود و خبرهای تلخ از ذهن شهرها پاک نشده، مردم آسیبدیده از جنگ خود را برای آمدن نوروز آماده میکنند. نوروز برای آنان فقط یک جشن تقویمی نیست؛ مرزی است میان آنچه از دست رفته و آنچه هنوز میتوان ساخت.
جنگ بر روان انسانها ردهایی بر جای میگذارد که بهسادگی پاک نمیشوند؛
داغ عزیزان، اضطراب روزهای ناامن، و خاطره صداهایی که آرامش را میدزدند. اما با وجود همه این زخمها، بسیاری از خانوادهها دوباره گرد سبزه و سمنو مینشینند. نه برای فراموش کردن غمهایشان، بلکه برای به یاد آوردن اینکه هنوز زندگی ادامه دارد.
در خانههایی که عکس عزیزان بر دیوار است، سفره هفتسین معنای دیگری پیدا کرده است:
بعضی خانوادهها سبزههایشان را با روبان مشکی میبندند؛ بعضی خرید عید را سبکتر برگزار میکنند؛ اما آنچه مشترک است، تلاش برای نگهداشتن همان رشته نازکی است که روان را از فروپاشی دور نگه میدارد: آئینها.
برای بسیاری از مردم جنگزده، نوروز فرصتی است برای یک دمِ کوتاه آرام گرفتن؛ برای دوباره کنار هم نشستن، هرچند دلها آرام نیست. این روزها، کودکانِ جنگدیده شاید بیش از همه نیازمند نشانههای امید باشند؛ رنگها، بوی بهار، دید و بازدیدهای مختصر، حتی یک سبزه ساده.
در روانشناسی گفته میشود انسان در شرایط سخت، با دو نیروی همزمان زندگی میکند:
سوگِ گذشته و امیدِ آینده.
نوروز دقیقاً در همین مرز معنا پیدا میکند. سفره هفتسین برای این خانوادهها تنها یک سنت نیست؛ دست گرفتن از روانی خسته است که میگوید هنوز میتوان ایستاد، هنوز میتوان آغاز کرد، هرچند آغازها همیشه آسان نیستند.
و شاید همین، جوهره مقاومت روزمره مردم باشد:
آیینهای کوچک، امیدهای کوچک، اما پابرجا.