اضطرابِ امروز؛ ترس از مردن نیست، ترس از دوام آوردن است
مرگ در ذهن ما اغلب یک نقطه در پایان جمله است. اما فروپاشی آرام، جملهای بلند و فرساینده است.
به گزارش چندثانیه آنلاین، آدمها همیشه فقط از مردن نمیترسند؛ گاهی از زنده ماندن و فرو ریختن میترسند.
اگر مرگ یک انفجار ناگهانی باشد، فروپاشی آرام زندگی بیشتر به نشت گاز میماند؛ بیصدا، بهتدریج، اما مداوم و خفهکننده.
ترسِ نسل امروز، دستکم برای خیلیها، ترس از ادامهای است که در آن همهچیز کمکم از شکل میافتد، فرسوده میشود و از دست میرود.
روانشناسی برای ترس از مرگ نام مشخصی دارد؛ «اضطراب مرگ» یا «تانافوبیا»؛ اضطرابی که با فکر نیستی و پایان گره خورده است. اما در جهان امروز، ترس فقط به لحظه مردن محدود نمیماند. برای خیلیها، هراس اصلی این است: اگر زنده بمانم و زندگیام ذرهذره از هم بپاشد چه؟
فروپاشی آرام، شکل روزمره و مزمن زندگی در دل بحران است. شغلی که از دست میرود و جایگزینی برایش نیست. پساندازی که قطرهقطره آب میشود. رابطهای که ادامه دارد اما دیگر نجات پیدا نمیکند. روانی که زیر فشار خبرها، قبضها، نااطمینانی و دوام آوردنِ بیوقفه، زخمی و خسته میشود. آیندهای که قرار بود روشنتر شود، اما هر سال دورتر، مبهمتر و پرهزینهتر از قبل به نظر میرسد.
مرگ در ذهن ما اغلب یک نقطه در پایان جمله است. اما فروپاشی آرام، جملهای بلند و فرساینده است؛ پر از مکث، تعلیق و ویرگول. نوعی فروریختن در عین زنده بودن است؛ نه آنقدر ناگهانی که نامش فاجعه گذاشته شود، نه آنقدر خفیف که نشود هر روز اثرش را در زندگی دید.
طبعاً هر آدمی از مرگ میترسد. مرگ، ترس از دست دادن «بودن» است؛ فروپاشی آرام، ترس از دست دادن «چگونه بودن».
شاید برای همین است که بخش بزرگی از اضطراب جمعی امروز، نه با تصویر مرگ، که با نشانههای کوچک اما مداوم فروپاشی گره خورده است: پیامکِ «موجودی کافی نیست»، قرارداد کاری تمدیدنشده، و... یا حسی مبهم اما دائمی که میگوید زندگی دیگر روی ثبات به خود نمیبیند.
مرگ، تهِ خط است؛ اما فروپاشی آرام، ترسی است که هر روز پیش از ما بیدار میشود، کنار ما سر کار میآید، با ما پشت ترافیک مینشیند و شب، بیصدا کنارمان دراز میکشد. شاید برای همین باشد که خیلیها امروز، بیشتر از مردن، از این میترسند که زنده بمانند و تاب بیاورند، اما دیگر چیزی از زندگیِ قابل اتکا در اطرافشان باقی نمانده باشد.