مردم خستهاند، اما از چه دقیقاً؟
این روزها آدمها خستهاند؛ اما نه فقط از دویدنِ بیوقفه برای خرج زندگی. خستگی عمیقتری زیر پوست شهر نشسته؛ خستگی از زندگی در وضعیتی که هر صبح، با «نمیدانم فردا چه میشود» شروع میشود.
چندثانیه - تورم فقط سفرهها را نخورده؛ بلکه تقویم ذهنی ما را هم بلعیده. وقتی قیمتها هر لحظه عوض میشوند، برنامهریزی شبیه شوخی میشود. آدمی که نتواند یک ماه بعدش را حدس بزند، کمکم از امروز هم دل میکند؛ اینطور است که فشار اقتصادی، تبدیل میشود به فرسودگیِ مزمن ذهنی.
از آن طرف، بارانِ خبرهای بد؛ از مشکلات داخلی تا تنش منطقهای، مغز را در حالت آمادهباش نگه داشته؛ حالتی که انگار هیچوقت آژیر «پایان خطر» برایش به صدا درنمیآید.
شبکههای اجتماعی هم، به جای کم کردن اضطراب، بیشتر وقتها مثل تقویتکننده عمل میکنند؛ نه میشود بیخبر ماند، نه میشود این حجم از خبر را تاب آورد.
این خستگی دیگر فقط خستگی جسم نیست؛ نوعی فرسودگی جمعی است که از دلِ نااطمینانی طولانیمدت بیرون آمده.
وقتی هیچ چیز قابل پیشبینی نیست، تصمیمگرفتن سخت میشود و امید، آرامآرام رنگ میبازد.
سؤال اصلی امروز همین است: در دنیایی که مدام زیر پایمان را خالی میکند، چطور میشود دوباره برای زندگی، حسی از ثبات و کنترل دستوپا کرد؟
خستگی امروز فقط خستگی کار نیست؛ خستگیِ پیشبینیناپذیری است.