لیسانس حقوق، روانشناسی، مدیریت؛ شغل واقعی: نوازنده و دستفروش مترو

حقوق‌خوانده‌ای که می‌خواست وکیل شود، حالا یکی از همان صدها هزار فارغ‌التحصیل حقوقی است که نماینده مجلس، تعداد بیکارشان را بین ۶۰۰ تا ۸۰۰ هزار نفر اعلام کرده؛ آزمون‌های محدود، ظرفیت‌های بسته، بازار اشباع.

لیسانس حقوق، روانشناسی، مدیریت؛ شغل واقعی: نوازنده و دستفروش مترو

سال‌ها به شوق مدرک دانشگاهی درس خواندن، دیگر تضمینی برای رسیدن به شغلِ رویایی نیست؛ جایی در میانه راه، زندگی پایش را روی گلوی معیشت می‌گذارد و آدم می‌ماند و اجبارِ این‌که حقوق‌دان یا روانشناس بودنش را موقتاً به خاطره‌ها بسپارد.

در گوشه‌های شلوغ مترو، کنار صدای ترمز قطار و اعلام ایستگاه بعد، نوایی بلند می‌شود که بیشتر شبیه روایت یک بحران است تا یک ملودی ساده: «لیسانس حقوقم، روانشناسی خوندم، مدیریت هم دارم؛ الان اما این‌جام، با گیتار و یک جعبه شکلات.»

 پشت بسیاری از این چهره‌ها نه ترک‌تحصیل، که پرونده‌ای پر از واحد پاس‌شده و پایان‌نامه دفاع‌شده خوابیده؛ در کشوری که حدود ۴۰ درصدِ بیکاران، مدرک دانشگاهی دارند و بازار کار، سال‌هاست زیر بار مدرک‌گرایی و ظرفیت‌های محدود استخدامی، تنگ‌نفس راه می‌رود.

حقوق‌خوانده‌ای که می‌خواست وکیل شود، حالا یکی از همان صدها هزار فارغ‌التحصیل حقوقی است که نماینده مجلس، تعداد بیکارشان را بین ۶۰۰ تا ۸۰۰ هزار نفر اعلام کرده؛ آزمون‌های محدود، ظرفیت‌های بسته، بازار اشباع. 

روانشناسی‌خوانده‌ای که قرار بود به دیگران راه‌حل اضطراب بدهد، خودش در تونل مترو، از اضطراب کرایه‌خانه و قسط وام می‌نوازد. مدیریت‌خوانده‌ای که تئوری «منابع انسانی» را حفظ است، منبع درآمدش چند اسکناس پراکنده‌ای است که مسافرها در کیف ساز یا سبد دستفروشی می‌اندازند.

دستفروشی و نوازندگی خیابانی، برای خیلی‌ها انتخاب رمانتیکِ آزادی هنرمندانه نیست؛ ضربه‌گیر بیکاری است، شغل دوم و سوم نسلی که حقوقِ حداقلی، حتی یک‌سوم هزینه زندگی‌اش را پوشش نمی‌دهد.

 مترو و پیاده‌رو، تبدیل شده‌اند به نمایشگاه آرزوهای تغییرکاربری‌داده؛ هر ساز و هر بساط، یادآوری کوچک این واقعیت است که در این اقتصاد، مدرک همیشه به شغل ختم نمی‌شود.

ارسال نظر

خبر‌فوری: تق‌تق مفاصل؛ عادت بی‌خطر یا هشداری برای بدن؟