بقای روان در رگبار تروما؛ چترها را باید باز کرد
رخدادهای سهمگین و دلخراش مدتی است شتابان میآیند، میروند و گاه میمانند؛ مثل این روزها که ترومای جنگ نیز به فاصله کمی از حوادث دی، بی رحمانه بر سلامت روان جامعه سایه انداخته و تاب آوری را با چالش جدی مواجهه کرده است.
آنچه این روزها می گذرد جامعه را ناگزیر در معرض رگبار بی امان اتفاقات ریز و درشت شرایط جنگی قرار داده که کمترین نتیجه آن آسیب پذیری سلامت روان افراد خواهد بود؛ موضوعی که حالا با طولانی شدن روزهای بحرانی نگرانی کارشناسان را برانگیخته است.
این در حالی است که جامعه نه تنها در گذار از رخدادهای تلخ دی ماه فرصتی برای ترمیم و بازیابی روانی پیدا نکرد بلکه در بهت وناباوری بطور غیرمنتظره درگیر وضعیت جنگی شد.
شرایطی که به ویژه برای کودکان و نسل جوانتر غریب و نامانوس است اگرچه پیامدهای آن شامل گروههای دیگر جامعه نیز می شود.
کارشناسان بر این باورند تجربه جنگ ۱۲ روزه، حوادث اندوهبار دی و شرایط جنگی فعلی، جامعه را با رگبار تروما رو به رو کرده که برای عبور از آن باید چترهای بقای روان را باز کرد.
پُر واضح است مواجهه مداوم با اخبار جنگ و ویرانی، به سوگ نشستن پی در پی برای جانباختگان و اضطراب روزهایی که تصور روشنی از آن نیست مقوله سلامت روان را به گسست و پریشانی می کشاند؛ واقعیت انکارناپذیری که حالا کنشگران این عرصه را نیز به سوی فرماندهی اتاق عملیات بازیابی روان سوق داده است.
در همین پیوند ایرنا در گفت و گو با پریسا سلیمانی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و روان درمانگر به واکاوی مساله ترمیم روان جمعی پرداخته است:
سوال: چرا تاب آوری روانی در شرایط جنگی مهم است؟
تاب آوری به معنای توانایی منطبق شدن با تجربیات چالش برانگیز زندگی و سازگاری با مسائل بیرونی و درونی است که از طریق انعطاف پذیری ذهنی، هیجانی و رفتاری امکان پذیر است. تاب آوری در شرایط جنگی یکی از حیاتیترین مؤلفههای سلامت روان فردی و اجتماعی است. شواهد علمی در روانشناسی بحران و تروما نشان میدهد افراد با سطح بالاتری از تابآوری، کمتر دچار اختلال های روانپزشکی مثل استرس پس از سانحه و اختلال های اضطرابی میشوند. این افراد در شرایط فعلی کشور ما سریعتر به تعادل روانی و عملکرد مؤثر بازمیگردند. برای تقویت تاب آوری ابتدا باید سه سطح مجزا را شناسایی کنیم. نخست سطح فردی که در آن تابآوری به فرد کمک میکند هنگام مواجهه با تهدید، آسیب و فقدان احساس کنترل خود را حفظ کند و دچار فروپاشی روانی نشود. دوم سطح اجتماعی که در شرایط جنگی، باعث میشود جامعه به سمت انسجام، همکاری و کمک متقابل حرکت کند؛ جامعهای که اعضایش از نظر روانی مقاومترند، توانایی بیشتری در مدیریت بحرانها و بازسازی بعد از جنگ دارند. سوم سطح عملکردی که برای نیروهای امدادی، پزشکان، خبرنگاران یا حتی خانوادههای تحت فشار به معنای توان ادامه اجرای مسوولیتها با فرسودگی روانی کمتر است.
سوال: آیا خصیصه تاب آوری در افراد استعداد ذاتی است یا می توان آن را آموخت؟
خبر خوب اینکه طبق تحقیقات، تابآوری یک مهارت اکتسابی است؛ یعنی از طریق آموزش بعضی تکنیک ها از جمله مهارتهای آرامسازی، مدیریت استرس، حل مساله، بازنگری شناختی و تقویت شبکههای حمایتی می توانیم آن را افزایش دهیم. اگر فردی با چنین مهارت هایی از قبل آشنایی ندارد لازم است درصدد دریافت کمک های حرفه ای مثل خدمات روانشناختی و روان درمانی باشد. در بحران های اجتماعی و امنیتی چنین خدماتی اغلب رایگان است. بنابراین، در شرایط جنگ و بحران، تابآوری نهتنها سپری برای سلامت روان فرد است، بلکه ستون پایداری جامعه نیز محسوب میشود.
سوال: همانطور که می دانید به دلیل فاصله اندکی که از حوادث دی ماه تا وقوع جنگ فعلی وجود داشت؛ ترمیم روانی جامعه آنطور که انتظار می رفت محقق نشد. به نظر شما راهکارهای میان مدت برای بازیابی روانی جامعه کدام است؟
جامعهای که هنوز از آسیبهای روانی ناشی از بحرانهای داخلی ترمیم نیافته، ممکن است در مواجهه با جنگ دچار تشدید فرسودگی جمعی، اضطراب مزمن و احساس ناامنی وجودی شود. در چنین وضعیتی، برنامهریزی برای بازسازی روانی در سطح اجتماعی ضروری است. بر اساس یافتههای روانشناسی جمعی، سلامت عمومی و مطالعات مختلف، راهکارهای میانمدت را میتوان در سه محور دستهبندی کرد. نخست، بازسازی اعتماد و احساس امنیت که خود از طریق ارتباط شفاف بین حاکمیت و مردم حاصل میشود. اطلاعرسانی موثق، بدون سانسور و همراه با همدلی، احساس کنترل روانی را بازمیگرداند، زیرا عدم اطمینان مداوم و ابهام یکی از عوامل اصلی اضطراب جمعی است. همچنین، احیای حس پیشبینیپذیری در زندگی روزمره امری ضروری است. ایجاد ثبات نسبی در برنامههای اقتصادی، آموزشی و اجتماعی سبب احساس امنیت روانی میشود.
در سطح بعدی مداخلههای روانی اجتماعی را داریم. برای مثال برنامههای گروهی تابآوری و سوگواری جمعی مثل برگزاری جلسات گفتوگو، یادبود، یا گروههای حمایتی (حتی غیررسمی) به تخلیه هیجانی و احساس تعلق و بازسازی معنا کمک میکند. به علاوه، آموزش مهارتهای تنظیم هیجان نیز موثر است. از طریق رسانهها، مدارس و نهادهای اجتماعی میتوان آموزشهای سادهای مثل تنفس آرامساز، تمرکز بر لحظه و ارتباط همدلانه را گسترش داد. همچنین دسترسی رایگان یا یارانهای به خدمات رواندرمانی و مشاوره نیز ضروری است؛ پژوهشها نشان میدهد هزینه برای سلامت روان پس از بحران، یک سرمایه گذاری است و هزینههای اجتماعی و اقتصادی آینده را بهطور چشمگیری کاهش میدهد.
پس از این مراحل تقویت سرمایه اجتماعی و حس معنا نیز مهم است؛ برای نمونه تقویت مشارکت مدنی و امکان ایفای نقش سازنده برای مردم در برنامههای داوطلبانه یا امدادی، حس کنترل و ارزشمندی ایجاد میکند.
توجه به روایتهای امیدبخش و معنادار از رنجها نیز کمک کننده است. رسانه باید روایتهایی ترویج دهد که درد و فقدان را به همدلی، رشد و مسوولیت اجتماعی پیوند بزند.
در مجموع، راه ترمیم روان جمعی نه در فراموشی رویدادها، بلکه در به رسمیت شناختن رنج، گفتوگوی شفاف و ایجاد ساختارهای امن روانی و اجتماعی است. چنین اقداماتی در بازهی میانمدت (۶ تا ۲۴ ماه) میتواند به کاهش اضطراب جمعی، افزایش امید و بازسازی روحیه ملی منتهی شود.
سوال: نقش سیاست های بالادستی و مدیرانمیانی در تقویت سلامت روان در روزهای بحران چیست؟
نقش سیاستهای بالادستی و مدیران میانی در بحرانها، از دید روانشناسی اجتماعی و مدیریت بحران، نقشی کلیدی و تعیینکننده است؛ زیرا سلامت روان یک جامعه به طور مستقیم با کیفیت تصمیمگیری، شفافیت اطلاعات، و احساس عدالت و امنیت روانی که از سوی ساختار حاکمیتی منتقل میشود، پیوند دارد.
میتوان این نقش را در سه سطح تبیین کرد. ابتدا در سطح سیاستگذاری کلان، قرار دادن سلامت روان بهعنوان مؤلفهای راهبردی در برنامههای ملی ضروری است. تصمیمگیران باید بودجه، ساختار و فوریت موضوع سلامت روان را در حد امنیت ملی تلقی کنند، نه صرفاً مساله ای فردی یا درمانی. همچنین اطلاعرسانی مسوولانه و شفاف نیز مهم است.
پژوهشها نشان دادهاند که در بحرانها، بیاعتمادی، ناامنی روانی و اطلاعات ناقص، بیش از خودِ خطر فیزیکی، اضطراب و آشفتگی روانی ایجاد میکنند. از این رو تدوین سیاستهای حمایتی اجتماعی نیز مورد ضروری دیگر است. تأمین حداقلهای معیشتی، مسکن و حمایت از خانوادهها به کاهش احساس ناامنی و فرسودگی روانی منجر میشود.
در سطح مدیریت اجرایی (مدیران میانی)، نقش واسطهای اعتماد را باید در نظر گرفت. مدیران میانی حلقه ارتباطی بین مردم و حاکمیتاند. نوع تعامل و شفافیت رفتاری آنها، شنیدن نظرات متفاوت و در نظر گرفتن خواسته های آنها، میتواند بیاعتمادی یا امید را در جامعه تقویت کند. سبک مدیریتی انسانی و محترمانه با تمامی اقشار جامعه، یکی از مؤثرترین عوامل بازدارنده استرس و خشونت روانی در دوران بحران است. همچنین، آموزش مدیران و کارکنان در زمینه مدیریت هیجان، شنیدن فعال و حمایت روانی از زیردستان، موجب حفظ انسجام و آرامش سازمانی میشود.
در سطح بینسازمانی و فرهنگینیز هماهنگی بین نهادهای درمانی، آموزشی و رسانهای امری ضروری است. سیاستهای غیرهمسو و پیامهای متناقض و روند مبهم، اضطراب اجتماعی را تشدید میکند.
یک برنامه هماهنگ و مشخص که روایت واحدی از آرامش و امید ارائه کند، اثر روانی چشمگیر دارد. به علاوه، تشویق به جستوجوی کمک روانشناختی بدون انگ و قضاوت، از مهمترین وظایف ساختارهای کلان است. در یک جمله، در روزهای بحران، مدیران ارشد و میانی میتوانند یا «منبع اضطراب» باشند یا «منبع ثبات روانی». سیاستگذاری آگاهانه، ارتباط انسانی با تمامی اقشار و شفافیت رفتاری آنها تعیین میکند کدامیک محقق شود.
سوال: برای گروه های کودکان چه راهبردهای روانشناسی در گذار از شرایط جنگی پیشنهاد می دهید؟
تجربههای جهانی (از جمله برنامههای روانی اجتماعی پس از جنگ بالکان، لبنان و اوکراین) نشان میدهد که راهبرد مؤثر روانشناختی باید متناسب با نقش اجتماعی و منابع حمایتی هر گروه طراحی شود. برای کودکان، بازسازی احساس امنیت مهمترین شاخصه است. در ذهن کودک، جنگ برابر است با «بیثباتی دنیا»؛ بنابراین درمان یا آموزش مستقیم کمتر اثر دارد؛ بلکه باید ابتدا احساس امنیت را از راه تجربه بازسازی کرد.
برای ثبات و پیشبینیپذیری در کودکان، حفظ روتینهای ساده (خواب، غذا، بازی، مدرسه) حتی در فضاهای موقت، پیامآور آرامش است. بازی درمانی و هنر درمانی جمعی شامل بازی، نقاشی و قصهگویی به تخلیه ترس و بازسازی کنترل ذهنی آن ها کمک میکند. همچنین اعاده اعتماد از طریق رفتار بزرگسالان باید مورد توجه قرار بگیرد. کودکان بیشتر از گفتار، رفتار والدین را تقلید میکنند. بنابراین کنترل اضطراب والدین، نوعی مداخله غیر مستقیم درمانی است. پرهیز از مواجهه مکرر با تصاویر و اخبار خشونتآمیز و رعایت محدودیت رسانهای برای محافظت از ذهن در حال رشد کودکان نیز بسیار ضروری است.
سوال: همانطور که می دانید در جنگ ها زنان نیز جزو گروه های آسیب پذیر به شمار می روند؛ برای نگهداشت سلامت روان آن ها چه باید کرد؟
زنان به طور معمول بار مراقبت از دیگران را نیز بر دوش دارند و در بحرانها دچار «فشار مضاعف مراقبت» میشوند، از این رو تمرکز بر توانمندسازی و حمایت روانی اجتماعی برای این گروه ضروری است.
شبکههای حمایتی زنانه شامل گروههای کوچک گفت و گو، مهارتآموزی یا حمایت خانه محور، حس همبستگی و کنترل را در زنان افزایش می دهد. همچنین تروماهای جنسی یا جنسیتی در محیط امن که ممکن است در شرایط هجمه جنگی، دوباره در ذهن فرد تداعی شوند در این دوره نیازمند رسیدگی است.
بر اساس شواهد بینالمللی، این موضوع نباید به حاشیه رانده شود؛ مداخلات حمایتی باید محرمانه، با ملاحظات فرهنگی و در دسترس باشد. تأکید بر نقش زنان در بازسازی جامعه باعث احساس امنیت و مراقبت می شود و مشارکت فعال آنان باعث استفاده از پتانسیل بیشتر افراد جامعه شده و عزت نفس و احساس معنا را نیز تقویت میکند.
سوال: توصیه شما برای کمک به بقای روان در گروه میانسالان و سالمندان چیست؟
معنا دادن به رنج و حفظ نقش اجتماعی این گروه که بیشتر در خط مقدم مسوولیت و تصمیمگیری هستند و ممکن است احساس ناتوانی یا پوچی شدیدی تجربه کنند راهبرد کلیدی است.
تقویت حس مفید بودن از طریق سپردن نقشهای مشخص (آموزشی، حمایتی، داوطلبانه) حس کارآمدی را به این افراد بازمیگرداند. مدیریت سوگهای پیاپی، آموزش فرایند سوگ سالم و ایجاد فضا برای یادبود، از روانپریشی یا افسردگی مزمن این گروه از جامعه جلوگیری میکند. ترویج گفتوگوی بیننسلی از طریق مشارکت در بازگویی تجربهها برای نوجوانان و جوانان به کاهش حس تنهایی و افزایش معنا کمک میکند.
همچنین فعالیت بدنی منظم و مراقبت پزشکی در کنار حمایت عاطفی، محافظ روانی این افراد در برابر فرسودگی است.
به طور کلی در بحران جنگ، مداخله روانشناختی باید چندسطحی و با ملاحظات فرهنگی هر گروه باشد؛ برای کودکان امنیت و بازی مهم است. برای زنان حمایت و توانمندسازی و برای میانسالان معنا و نقش اهمیت ویژه دارد.در نهایت، بازسازی روانی جامعه تنها زمانی پایدار است که هر گروه احساس کند نقش، صدا و ارزش انسانی او در جریان بازسازی حفظ شده است.
سوال: به طور کلی در سطح فردی افراد چگونه میتوانند به تقویت تابآوری روانی جامعه کمک کنند؟
تابآوری یک فرآیند دوگانه و نیازمند تغییرات درونی فرد و ساختارهای حمایتی جامعه است. برای تقویت تابآوری در سطح جامعه، لازم است هر فرد در نقش خودش فعال باشد. راهکارهای عملی برای تقویت تابآوری در سطح فردی مربوط به مراقبت فرد از ذهن و هیجانات خود است که اساس تابآوری اجتماعی را شکل میدهد.
در این رابطه تعهد به مراقبت از خود امری ضروری است. به علاوه، اولویتبندی خواب و تغذیه نیز مهم است. در شرایط استرسزا، غریزه، فرد را به سمت کمخوابی و تغذیه نامناسب میبرد. حفظ حداقلهای فیزیولوژیک برای حفظ عملکرد شناختی ضروری است.
تنظیم هیجانی از طریق تمرینهای ذهنی نیز موثر است. تمرینات ساده تنفسی و مدیتیشن کوتاه از تبدیل استرس حاد به اضطراب مزمن جلوگیری میکند. حفظ حس کنترل و تمرکز بر دایره نفوذ نیز از عوامل موثر دیگر هستند. فرد باید آگاهانه تلاش کند انرژی خود را صرف مسائلی کند که میتواند بر آنها تأثیر بگذارد (به عنوان مثال کمک به یک همسایه، رعایت اصول بهداشتی، برنامهریزی برای فردا) و از غرق شدن در نگرانیهای غیرقابل کنترل (مانند اخبار لحظهای یا تصمیمات دور از دسترس) پرهیز کند.
جستجوی معنا و هدف و تفسیر مجدد رویدادها نیز ضروری است. بر اساس نظریه لوگوتراپی ویکتور فرانکل، هر چند دردناک اما تلاش برای یافتن درس، هدف یا فرصتی برای همدلی و رشد از دل مصیبت، به حفظ امیدواری و حرکت به جلو کمک میکند.
همچنین مصرف رسانهای نیز باید مدیریت شود و زمان مشخص برای دریافت اخبار تعیین شود. از پیگیری مداوم و ۲۴ ساعته اخبار منفی پرهیز شود چون میتواند منجر به «حساسیتزدایی ثانویه» یا «اضطراب ناشی از همذاتپنداری» شود.
سوال: این تاب آوری چگونه در سطح اجتماعی نمود و ظهور می یابد؟
تابآوری واقعی زمانی شکل میگیرد که افراد بهجای انزوا، به یکدیگر تکیه کنند و شبکههای حمایتی را فعال سازند. فعالسازی «سرمایه اجتماعی» و تقویت شبکههای همسایگی و خویشاوندی ضروری است.
تماس گرفتن فعالانه با افراد آسیبپذیر (سالمندان و بیماران) برای اطمینان از وضعیت آنها، اصلیترین موتور تابآوری محلی است. انجام کارهای کوچک، داوطلبانه و مشخص (مانند تقسیم منابع، کمک در جابهجایی، یا فقط گوش دادن) حس «تعلق» و «اثربخشی جمعی» را تقویت میکند.
در این زمینه، همدلی فعال و کاهش انگزنی نیز مهم است. هر فردی به شیوهای متفاوت با تروما کنار میآید. افراد باید بیاموزند که واکنشهای متفاوت (مانند خشم، سکوت یا بیتفاوتی) را قضاوت نکنند و فضا را برای بیان آسیبپذیری فراهم آورند. جامعه باید این پیام را منتقل کند که «کمک خواستن نشانه قدرت است، نه ضعف».
همچنین بازسازی روایتهای جمعی و همدلانه نیز راهبرد موثری است؛ افراد میتوانند در گفت و گوهای خود، داستانهای مثبتی از همکاری، ایثار و استقامت شنیده شده یا دیده شده را به اشتراک بگذارند تا الگوی رفتاری مثبت تقویت شود. به طور خلاصه، فرد با مراقبت از ذهن خود، به نظام جامعه انرژی میدهد و با اتصال فعال به جامعه، این نظام را تقویت میکند.
سوال: با توجه به واقعیت هایی که اکنون در پیرامون ما وجود دارد به نظر شما عوامل تهدید کننده سلامت روان جمعی در شرایط فعلی کدام است؟
در شرایط فعلی که با ترکیبی از بحرانهای داخلی و تنشهای منطقهای و جهانی مواجه هستیم، چندین عامل به طور همزمان سلامت روان جمعی را تهدید میکنند. این عوامل اغلب با یکدیگر هم افزایی داشته و در صورتی که به آنها بی توجهی شود، ممکن است اثرات مخربی بر جامعه بگذراند.
پیامدهای تروما و سوگهای پیاپی یا همان تداخل رویدادها از جمله این موارد است. همانطور که اشاره شد، فاصله کوتاه بین حوادثی مانند ناآرامی های دی ماه و درگیریهای منطقهای، فرصت کافی برای پردازش روانی و طی کردن چرخه سوگ را از جامعه سلب کرد. این امر منجر به انباشت تروما میشود.
تکرار تجربههای تلخ و عدم قطعیت در مورد آینده، احساس ناتوانی و ناامیدی عمیقی را در جامعه ایجاد میکند که خود مستعد اضطراب و افسردگی است.
تهدیدهای امنیتی و اقتصادی را نیز می توان در این مقوله گنجاند. نگرانیهای مربوط به امنیت جانی، شغلی و اقتصادی، در سایه تنشهای موجود در کشور و منطقهای و نوسانات اقتصادی، اضطراب فراگیر در جامعه را تشدید میکند. عدم اطمینان به آینده و فقدان چشمانداز روشن برای بهبود شرایط، اضطراب مداوم را در سطح فردی و جمعی دامن میزند.
فرسایش اعتماد اجتماعی و نهادی شکاف بین مردم و حاکمیت را به دنبال خواهد داشت. عدم شفافیت در اطلاعرسانی، تناقض در سیاستها و احساس بیعدالتی میتواند اعتماد به نهادهای دولتی و حاکمیتی جامعه را کاهش دهد. تنشهای اجتماعی و تجربههایی مانند برخی از تجمع های اعتراضی یا برخوردهای امنیتی، میتواند باعث ایجاد شکاف و بدبینی بین گروههای مختلف اجتماعی شود.
گسترش اطلاعات نادرست و جنگ روانی یا به عبارتی بمباران اطلاعاتی از طریق جریان مداوم اخبار اغلب فیلتر نشده و جهتدار از منابع مختلف، تشخیص واقعیت از اطلاعات نادرست را دشوار میکند و باعث سردرگمی، بدبینی و اضطراب میشود. پروپاگاندای منفی به معنای استفاده ابزاری از رسانهها برای ایجاد ترس، تفرقه و ناامیدی در جامعه هدف، به طور مستقیم سلامت روان جمعی را هدف قرار میدهد.
انزوای اجتماعی، گسست ارتباطی و کاهش تعاملات مثبت در شرایط پرتنش نیز از دیگر موارد است؛ افراد ممکن است به سمت انزوا گرایش پیدا کنند تا از درگیری یا مواجهه با مسائل اجتناب کنند. این انزوا، حس تعلق و حمایت اجتماعی را که برای تابآوری ضروری است، تضعیف میکند.
تقابل روایتها در فضای رسانهای دوقطبی که باعث می شود گفت وگوهای سازنده دشوار شوند و به جای درک متقابل، شاهد تقابل روایتها و افزایش شکافها باشیم.
فقدان یا ناکارآمدی نظام حمایتی روانشناختی که در آن ساختارهای بهداشت روان جامعه ممکن است آمادگی لازم برای مدیریت بحرانهای گسترده و پاسخگویی به نیازهای روانی انبوه مردم را نداشته باشند نیز از دیگر عوامل تهدید کننده سلامت روان است.
موضوع دیگر این که همچنان در بسیاری از جوامع، کمک گرفتن از متخصصان سلامت روان با انگ همراه است که مانع مراجعه به موقع افراد برای درمان میشود. این عوامل، مانند حلقههای به هم پیوسته یک زنجیر، میتوانند سلامت روان جمعی را به شدت به مخاطره بیندازند که نیازمند رویکردهای جامع و چندوجهی برای مقابله هستند.
سوال: پیشنهاد شما برای نهادها و ادارات متولی این موضوع چیست؟
ایده های مفید در این زمینه بر اساس سه محور اصلی پیشگیری، مداخله و توانمندسازی مطرح می شوند.
برای محور پیشگیری و آماده سازی، ابتدا باید سلامت روان نیز در کنار امنیت فیزیکی و اقتصادی، یکی از سه ستون اصلی برنامهریزیهای مدیریت بحران باشد و نه یک اقدام حاشیهای، این نگاه مبنای موفقیت در این بخش خواهد بود.
برگزاری دورههای فشرده برای مدیران تمام سطوح در (ادارات، مدارس، نهادهای محلی) و آموزش نحوه برقراری ارتباط همدلانه با زیرمجموعه ها در شرایط بحرانی ضروریست.
نظامسازی و ایجاد «مرکز واحد اطلاعات سلامت روان در بحران» که در آن همه اطلاعات رسمی مرتبط با سلامت روان جامعه از یک کانال واحد و شفاف منتشر شود برای پیشگیری از سردرگمی و انتشار شایعات راهکار پیشنهادی دیگر است.
مورد بعدی استفاده از زبان همدلانه است؛ در پیامهای رسمی باید به جای زبان دستوری یا سیاسی، از زبان روانشناختی، واقعبینانه و مبتنی بر امید سازنده استفاده شود.
امنیت شغلی مهمترین عامل تثبیت کننده سلامت روان در میانسالان است، از این رو ایجاد زیرساختهای «تابآوری اقتصادی-روانی» از طریق حمایت از مشاغل آسیب پذیر و تسهیل و ثبات دسترسی به خدمات پایه (آب، برق، نان) حتی در بدترین شرایط ضروریست؛ زیرا نبود آنها عامل اصلی اضطراب فیزیولوژیک است.
محور دوم پیشنهادها بر مدیریت واکنشهای حاد پس از بحران تمرکز دارد. در این زمینه ارائه عملی خدمات سلامت روان شامل فعالسازی خطوط تلفنی بحران، تخصیص منابع کافی (نیروی انسانی آموزشدیده) به خطوط مشاوره تلفنی برای پاسخگویی سریع به تماسها، ایجاد «تیمهای واکنش سریع روانشناختی»، اعزام تیمهای چند تخصصی (روانشناس، روانپزشک، مددکار اجتماعی) به محلات آسیبدیده و مراکز اسکان موقت برای ارائه کمکهای اولیه روانشناختی باید اجرا شود.
همچنین برنامهریزی ویژه برای گروههای آسیبپذیر در مدارس و دانشگاهها از طریق نهادینهسازی ارتباط با روانشناس و اجرای برنامههای غربالگری افسردگی و اضطراب پس از هر دوره تنش پیشنهاد می شود.
الزام نهادها به اختصاص زمانهای استراحت و گفت و گوی جمعی برای کارکنان (به ویژه مدیران میانی که تحت فشار مضاعف هستند) نیز باید در دستور کار قرار بگیرد.
ساماندهی سوگ جمعی و ایجاد فضاهای نمادین برای یادبود، تسهیل ابراز سوگ جمعی به شکلی سازمانیافته و محترمانه به پروسه سوگ سالم کمک میکند و احساس درماندگی را کاهش میدهد.
در محور سوم، توانمندسازی جامعه و بازسازی اعتماد مهم است. هدف این بخش، بازگرداندن حس عاملیت و انسجام به جامعه است.
برای این منظور بر نقش «محلات» بهعنوان خط مقدم، حمایت از سازمانهای مردمنهاد محلی، تخصیص بودجه و مجوز برای گروههای محلی شامل (مساجد، انجمنهای محلی، مراکز غیردولتی) که در زمینهی ارائه کمکهای اولیه روانی و اجتماعی فعال هستند پیشنهاد می شود.
همچنین آموزش «همیاران سلامت روان محلی» و تربیت افراد مورد اعتماد در هر محله برای شناسایی مخاطبان در معرض خطر و هدایت آنها به خدمات رسمیتر، شفاف سازی و پاسخگویی نهادی و بازسازی مسیرهای اعتماد اجرا شود.
نهادهای متولی باید بر اساس آنچه آموختهاند، در خصوص اشتباهات احتمالی گذشته یا ضعفهای سیاستی، شفاف سازی کرده و برنامهای عملی برای اصلاح ارائه دهند. این اقدام به ویژه برای ترمیم اعتماد حیاتی است.
موضوع دیگر آموزشهای عمومی تابآوری از جمله سواد رسانهای و روانی است. ترویج آموزشهایی که به مردم بیاموزد چگونه اخبار را فیلتر کنند، سواد روانشناختی پایه کسب کنند و از خود و خانوادهشان در برابر استرسهای محیطی مراقبت نمایند.
اجرای هماهنگ این پیشنهادات، نیازمند همکاری بین بخشی و تخصیص منابع مالی قابل توجه برای تبدیل سلامت روان از یک مفهوم نظری به یک زیرساخت عملیاتی است.