خودزنی با آهنگهای غمگین؛ پلیلیستِ خودکشی؛ چرا عاشقِ نمک پاشیدن روی زخمهایمان هستیم؟
بعضی زخمها را پانسمان نمیکنیم؛ برایشان پلیلیست میچینیم.
بعضی زخمها را پانسمان نمیکنیم؛ برایشان پلیلیست میچینیم. یک جدایی، یک شکست، یک دوره افسردگی که شروع میشود، خیلیها بهجای خاموش کردن صدا، سراغ غمگینترین آهنگهای حافظه گوشی میروند؛ همانهایی که ضربان قلب را با بیتهای آرام و کشدارشان تنظیم میکنند و اشک را راحتتر روی صورت راه میاندازند.
سارا ترابی در چند ثانیه نوشت: این کار شاید به نظر مازوخیسم عاطفی برسد، اما برای بعضی آدمها، نوعی مکانیسم دفاعی و تخلیه هیجانی است؛ موسیقی غمگین بهطور عجیب، میتواند به کسی که غمگین است، احساس درکشدن و حتی آرامش بدهد.
مطالعاتی که روی نوجوانان و جوانان افسرده انجام شده، نشان میدهد آنها آگاهانه موسیقی غمگین را به شاد ترجیح میدهند و بعد از شنیدنش، نه لزوماً بدتر، بلکه گاهی سبکتر میشوند؛ چون احساس میکنند تنها نیستند و کسی - هرچند یک خواننده دور - همان رنج را به زبان آورده است.
پژوهشها هشدار میدهند که اگر این همنشینی با آهنگهای غمگین زیاد طول بکشد و با نشخوار ذهنی و مرور مدام خاطرات بد همراه شود، میتواند افسردگی و اضطراب را تشدید کند، احساس تنهایی را عمیقتر کند و آدم را در یک حلقه تکراریِ درد نگه دارد.
«پلیلیست خودکشی» شاید اسم اغراقآمیزی باشد، اما پشتش یک حقیقت تلخ است. در دورهای که دسترسی به موسیقی بینهایت ساده شده، بعضیها بهجای رفتن پیش درمانگر، بلندگو را تا آخر زیاد میکنند و در تار و پود هر ترانه، دنبال توجیه و همدردی برای ماندن در همین حال بد میگردند.
ما گاهی به جای درمانِ زخم، دورش را با ترانههای غمگین خطچین میکنیم؛ انگار تا وقتی آهنگ ادامه دارد، حق داریم خوب نشویم، حق داریم روی همان درد، کمی دیگر نمک بپاشیم.