نعمت الله فاضلی شرح داد:
راز بقای ایران؛ چرا جامعه ایران فرو نپاشید؟!
نعمت الله فاضلی می گوید: «جنگ توانست تا حد زیادی و بهطور آشکار و معناداری بخشی از شکافها و گسستها را کاهش دهد یا بپوشاند، اما این وضعیت، پیامد شرایط جنگی است.» نعمتالله فاضلی جامعه ایران را حاصل فرآیند طولانی مدرنشدن در ایران میداند و معتقد است که برای فهم وضعیت امروز جامعه، باید این مسیر تاریخی در نظر گرفته شود.
قصه زندگی جامعه ایران، قصه جوانکی است که از سنگلاخهای فراوان عبور کرده. حاصل پانصد سال کشمکش، تجدد، جنگ، فروپاشی و دوباره سر برخاستن مردمانی است که آرامآرام از دل ایل، قبیله و تبار، به «ملت» تبدیل شدند. فهم مختصات امروز ایران، بدون روایت این مسیر تاریخیِ پرتنش و پیچیده، ممکن نیست.
برای ترسیم مختصات جامعه امروز ایران به سراغ نعمتالله فاضلی، انسانشناس فرهنگی و جامعه شناس رفتیم. او، قصه زندگی جامعه ایران را در مصاحبه با فرارو این چنین تعریف کرد:
جامعه ایران محصول فرآیند تاریخی مدرنشدن است
جامعه ایران، اگر به معنای دقیق کلمه مرادمان باشد، همان چیزی است که این عبارت بیان میکند؛ یعنی «جامعه». در این صورت ما نیازمند فهمی تاریخی از جامعه هستیم. به این معنا که واژه «جامعه» (Society) مفهومی کاملا مدرن و معاصر است که حاصل یا برآیند سازوکارهای پیچیده اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است. اینکه چگونه در فرآیندی تاریخی، مؤلفههای گوناگون حیات مردمانی که در سرزمینی معین مانند ایران زندگی میکنند، حول دولت ملی یا ملت-دولت انسجام یافتهاند، موضوع اصلی این مفهوم است.
جامعه، از قرن هجدهم میلادی به بعد، همزمان با پیدایش ملت-دولتها، بهتدریج ظاهر شد و در گفتمان سیاسی و اجتماعی شکل گرفت. بعدها نیز در قرن نوزدهم و بیستم، نظریهپردازان گوناگون آن را بسط دادند. در ایران نیز مفهوم جامعه در پی همین تحولات مدرن شکل گرفت و توسعه پیدا کرد. بنابراین، گسترش سازوکارهای ملت-دولت باعث پیدایش مفهومی به نام جامعه شده است. اگر دولت ملی یا ملت-دولت را از گردونه سیاست و گفتمان حذف کنیم، اساسا دیگر نمیتوانیم از مفهوم جامعه سخن بگوییم.
پیش از این تحولات، ایل، قبایل، گروههای ملوکالطوایفی، ایلات، خاندانها و مقولات دیگری از این دست در ایران نقش تعیینکننده داشتند. اگرچه در ایران، دستکم از دوران کوروش، یعنی حدود دو هزار و پانصد سال پیش، نخستین دولت در جهان و ایران تاسیس شد، اما دولت هخامنشی و دولتهای پس از آن، با وجود ایجاد نوعی سامان سیاسی، با این برداشت رایج از واژه «جامعه» تفاوت داشتند؛ زیرا این معنا از جامعه متعلق به دوران مدرن است.
تجدد، شکل ایرانیِ مدرنشدن است
در ایران، آنگونه که عباس امانت در کتاب تاریخ ایران مدرن مینویسد، از حدود سال ۱۵۰۰ میلادی، یعنی پانصد سال پیش و همزمان با ظهور صفویه، نخستین اشکال مدرنشدن را تجربه کردهایم و از همان زمان، مفهوم جامعه ایرانی بهتدریج شکل گرفته و گسترش یافته است. همانطور که امانت مینویسد، ما در این پانصد سال با مدرنیتههای گوناگون روبهرو بودهایم، اما برآیند کلی این مدرنیتهها، ظهور و گسترش مفهوم جامعه ایران در افق تاریخی ایرانزمین است.
اگر بخواهیم جامعه ایران را در معنای مدرن دقیقتر بفهمیم، شاید بهتر باشد از تعبیر «جامعه متجدد» استفاده کنیم. همانطور که جمشید بهنام در کتاب «اندیشه تجدد در ایران» مینویسد، واژه «تجدد» برساختهای برخاسته از تجربه تاریخی و زبان ایرانیان در دوره معاصر است. این واژه با مفهوم «مدرنیته» تفاوتهای ظریفی دارد. اگرچه تجدد، شکل ایرانیِ مدرنشدن است، اما دقیقا همان مدرنیته تجربهشده در اروپای غربی و آمریکای شمالی نیست. از این منظر، جامعه ایران برآیند تجربه تجدد ماست.
در کتاب تجربه تجدد که در سال ۱۳۹۴ منتشر کردم، کوشیدهام روایتی از تجدد ایرانی در جلوهها و جنبههای گوناگون آن ارائه دهم. تجدد ایرانی حاصل چگونگی معاصرشدن ما در حوزههای علم، فناوری، شکلگیری نهادها و سازمانهای مدرن، گسترش سواد، آموزش عالی و بسیاری تحولات دیگر است؛ تحولاتی که در سدههای اخیر از فیلتر ذهن، زبان، ضمیر و تفسیر و تجربه ایرانیان عبور کردهاند.
در تخیل اجتماعی جامعه ایران اتفاق مهمی رخ داده
این تجربه تجدد ایرانی، یکی از جلوههایش که امروزه برای مردم ما امری بسیار عادی، طبیعی و بدیهی شده، همین عبارت «جامعه ایران» است. اینکه روزنامهنگاران، گزارشگران، سیاستمداران و شهروندان عادی ما روزانه، گاه و بیگاه، از «جامعه ایران» سخن میگویند، به این معناست که در تخیل اجتماعی و تصور تاریخی مردمانی که در سرزمین کنونی ایران زندگی میکنند، اتفاق مهمی رخ داده است.
اینکه این مردمان، خود را نه وابسته به ایل قشقایی، شاهسونهای دشت مغان، شهرهای خوزستان، بلوچهای بلوچستان یا فارسهای استان فارس، بلکه خودشان را متعلق به «جامعه ایران» میدانند. شاید اگر بخواهیم از میان پیشرفتهای بزرگ ایران فهرستی تهیه کنیم، یکی از مهمترین آنها همین عبارت جاافتاده، بدیهیانگاشتهشده و طبیعیِ «جامعه ایران» باشد. اینکه روزنامهنگاران میپرسند «وضعیت جامعه ایران چگونه است؟» خود حامل یک پیشفرض یا انگاره ذهنی ناگفته است؛ انگارهای که از خود پرسش نیز مهمتر است. اینکه ما ایران امروز را «جامعه» میدانیم، نه روستا، نه خاندان، نه تبار و نه هیچ چیز دیگری.
جامعه ایران یعنی همه مردمان ایرانزمین که حدود نود میلیون نفر هستند و همچون شبکهای از تار و پودهای گوناگون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در هم تنیده شدهاند و هستی و کلیتی معنادار، بههمپیوسته و دارای ملت-دولت، قوانین و شبکهای از مقررات رسمی و غیررسمی را شکل دادهاند؛ مجموعهای که امروز آن را بهصورت کلی واحد و منسجم، با نام «جامعه ایران» میشناسیم.
برای رسیدن به چنین موقعیتی، یعنی وضعیتی که مردم بتوانند خود را کلیتی واحد، درهمتنیده، منسجم و پیوسته به نام ملت-دولت ایرانی بدانند، ایرانیان طی پانصد سال فداکاری، خلاقیت، نوآوری و فراز و نشیبهای تلخ و شیرین، مسیر دشوار و پرفرازونشیبی را پشت سر گذاشتهاند.
اینگونه نبوده است که ما تا پیش از صد سال اخیر، در متون، زبان یا ارزیابیهای خود، بهسادگی از مفهومی به نام «جامعه ایران» سخن بگوییم؛ مفهومی که امروز بهآسانی بر زبان جاری میشود. اگرچه همواره نوعی پیوستگی سیاسی- تاریخی و سرزمینی در ایران وجود داشته و بسیاری از مورخان و محققان نیز به آن اذعان کردهاند، اما این شکل از مفهوم «جامعه ایران» که در آن همه اجزا، عناصر، گروهها و پدیدههای درون این جغرافیا خود را با این عبارت شناسایی کنند و مهمتر از آن، چنین شناساییای را بدیهی و طبیعی بپندارند، پدیدهای معاصر و مدرن است. در نتیجه، نخستین نکته هنگام پرسش از جامعه ایران این است که اگر تاریخی نگاه کنیم، میتوان گفت این عبارت مسیری طولانی و تکاملی را پشت سر گذاشته است.
ما در یک جامعه «ملت» شدیم
اگر بخواهیم ارزش و اهمیت این عبارت، یعنی «جامعه ایران» را که امروز به آن رسیدهایم، دریابیم، کافی است به کشورهایی نگاه کنیم که هنوز «جامعه» نشدهاند؛ یا دقیقتر بگویم، کشورهایی که در آنها صرفا جمعیت وجود دارد و این جمعیتها در قالب قبیلهها، گروهها، ایلها و دستهها زندگی میکنند، اما هنوز به جامعه تبدیل نشدهاند.
یک مثال ساده، افغانستان، همسایه دیرین و عزیز ماست. زینب بیات، شاعر و نویسنده افغان، بهتازگی کلیپی در شبکههای اجتماعی منتشر کرده بود. در این کلیپ، زینب بیات مردم ایران را مخاطب قرار داد و گفت افغانستان از نداشتن انسجام ملی و ناکامی در طیکردن فرآیند ملتشدن و رسیدن به همین عبارت ساده، یعنی «جامعه افغانستان»، در آتش و خون سوخته است. افغانستان، همانگونه که او میگوید، همچنان ساختار قبیلهای، تشتت و تنشهای خونین میان اقوام پشتون، تاجیک، ازبک و دیگر اقوام را تجربه میکند.
در کشورهای آفریقایی نیز میتوان چنین بحرانی را مشاهده کرد؛ کشورهایی که در دهههای اخیر یا کمتر از یک قرن پیش استقلال یافتهاند و ما آنها را در قالب کشور به رسمیت میشناسیم، اما اغلب همچنان با بحران «ناجامعهبودگی» درگیر هستند. اگرچه در ایران تفاوتهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و قومی، کموبیش و گاهوبیگاه زمینهساز برخی تنشهای سیاسی میشود، اما در مجموع، آنچه بهطور آشکار در چهره ایرانزمین دیده میشود، «جامعه ایران» است.
عبارت زیبای «جامعه ایران» از گردنههای خونین عبور کرده
در دهههای اخیر، با وجود آنکه ما در سال ۱۳۵۷ یک انقلاب تمامعیار سیاسی را پشت سر گذاشتیم و تجربه کردیم، این انقلاب خوشبختانه نهتنها به تضعیف جامعهبودگی ایران نینجامید و ایرانزمین را دچار «ناجامعهگی» نکرد، بلکه موجب تقویت ساختارهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی شد که اصل جامعهبودگی ایران را عمق بخشید و این عبارت زیبای «جامعه ایران» توانست پس از عبور از گردنههای خونین و هولناک، همچنان باقی بماند.
بگذارید از منظری نزدیکتر و با توجه به تجربههای تاریخی، عمق پنهان معنای «جامعه ایران» را بررسی کنیم. پیش از آن، لازم است نکتهای را یادآوری کنم: انقلابها در کشورهای گوناگون، اغلب تا یک سده بحرانهای خونبار، تلخ و ویرانگر و دشواریهای فراوانی را به ملتها تحمیل میکنند. فکر میکنم همه ما بر این باوریم که انقلاب فرانسه نخستین و بزرگترین انقلاب تاریخ جهان بود. این انقلاب عملا تا پایان جنگ جهانی دوم و شکلگیری جمهوری پنجم، موجب بحرانها و شکافهای عمیق و قومی در جامعه فرانسه شده بود.
در این فاصله، یعنی از ۱۷۸۹ تا ۱۹۴۵، اگرچه فرانسه از حیث دستاوردهای تمدنی، ادبیات، هنر و علوم، جایگاه بزرگی در جهان پیدا کرده بود، اما همواره درگیر تنشهای گسترده و خونین بر سر ایده «جامعه فرانسه» بود. حتی در سالهای ۱۹۳۹ تا پایان جنگ جهانی دوم، بخشی از روشنفکران و مردم فرانسه به حمایت از آدولف هیتلر و نازیها پرداختند.
این افراد بر این باور بودند که میتوان از «اروپای واحد» سخن گفت و لزومی ندارد جایگاهی متمایز به نام «جامعه فرانسه» در نظر گرفته شود. در عمل، این افراد فریب تبلیغات هیتلر و نازیها را خورده بودند. شارل دوگل، رئیسجمهور فرانسه، پس از آزادی این کشور از اشغال نازیها در سال ۱۹۴۵، شماری از این روشنفکران را اعدام و تعدادی دیگر را تبعید یا زندانی کرد. نکته اصلی این است که حتی فرانسه نیز تا سال ۱۹۴۵ همچنان بر سر جامعهبودگی خود دچار مناقشه بود.
مثال دیگر، آلمان است که امروزه قدرتمندترین کشور اروپایی محسوب میشود. آلمان تا سال ۱۸۷۱ هنوز به «جامعه آلمان» تبدیل نشده بود. اتو فون بیسمارک، نخستین صدراعظم آلمان، از سال ۱۸۷۰ به بعد فرآیند وحدت آلمان را پیگیری کرد. کشورهایی که امروزه اروپا را تشکیل میدهند، در سال ۱۵۰۰ میلادی در قالب حدود پنج هزار واحد سیاسی سامان یافته بودند. در آغاز قرن نوزدهم، این مجموعه واحدهای سیاسی به حدود پانصد واحد کاهش یافت. زمان طولانیای سپری شد تا اروپا به وضعیت کنونی رسید که امروز حدود سی کشور را شامل میشود.
پس از سال ۱۲۹۰ بعید بود جامعه ایران دوام بیاورد/ ایران از هم نپاشید
بنابراین، جوامع اروپایی پدیدهای کاملا جدید هستند و تنها حدود دو سده از عمر آنها میگذرد. ایران، به دلیل پیشینه طولانی، پیوستگیهای فرهنگی و وجود کهنالگوها در ناخودآگاه جمعیاش، توانست با سرعت و کیفیتی قابلتوجه در دوره معاصر هویت جامعهبودگی پیدا کند. همین جامعهبودن موجب استحکام و دوام مردمان این سرزمین در خطرناکترین گردنههای خونبار تاریخ معاصر ما شده است. اگر کسی از بیرون به مردمان ایرانزمین در سالهای ۱۲۹۰ به بعد، یعنی دوران جنگ جهانی اول نگاه میکرد، بعید بود حتی اندک احتمالی برای دوام جامعه ایران قائل شود.
در سالهای جنگ جهانی اول، حدود نیمی از جمعیت ایران، که در آن زمان نزدیک به ده میلیون نفر بود، کشته شدند یا در نتیجه وبا و قحطی جان باختند. ایران یکی از بزرگترین قربانیان جنگ جهانی اول بود. متفقین ایران را اشغال کردند، خشکسالی و کمبود مواد غذایی فراگیر شد و دولت مرکزی توانمندی نیز وجود نداشت. شاه قاجار نوجوانی کمتجربه با درباری سست بود. اما بهطرزی شگفتانگیز، ایران در آن سالها از هم نپاشید.
پس از جنگ جهانی دوم معجزه دوم رخ داد
در سالهای بعد، جنگ جهانی دوم آغاز شد و بار دیگر ایران را درگیر کرد. در این جنگ نیز، در نتیجه بیماری تیفوس و پیامدهای جنگ، میلیونها نفر از جمعیت ایران از میان رفتند. شاه ایران عزل شد و رضاشاه پهلوی به موریس تبعید شد. ایران بار دیگر اشغال شد و آشوب و آشفتگی سراسر کشور را فرا گرفت. حتی پس از پایان جنگ، یعنی در فاصله سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، کابینههای ایران پیدرپی تغییر میکردند؛ بهگونهای که در هر سال، دو یا سه کابینه در دولت جابهجا میشدند.
شاه ایران در آن زمان، یعنی محمدرضا پهلوی، جوانی بیستویکساله بود که پس از سالها اقامت در سوئیس به ایران بازگشته بود. او نه اعتمادبهنفس کافی داشت، نه تجربه سیاسی لازم، و نه در یک فرآیند طبیعی و مبتنی بر پذیرش عمومیِ جامعه سیاسی ایران به سلطنت رسیده بود. آنان، یعنی شوروی، انگلستان و آمریکا، و نیز وینستون چرچیل، فرانکلین روزولت و ژوزف استالین، نتوانستند درباره تقسیم منافع خود در ایران به تفاهم برسند. در نهایت، طی سازوکاری به این جمعبندی رسیدند که تنها گزینه مناسب آن است که پسر رضاشاه تبعیدشده را موقتا بر تخت سلطنت بنشانند.
در این دوازده سال، یعنی تا سال ۱۳۳۲، به روایت فخرالدین عظیمی در کتاب «بحران دموکراسی» در ایران، جدای از تن زخمی جامعه ایران که سه میلیون نفر از جمعیت خود را از دست داده بود، دسترسی به کالاهای اساسی، مواد خوراکی و خدمات اولیه بسیار دشوار شده بود و مردم ایران با سختترین روزهای زندگی خود روبهرو بودند. با وجود این، جامعه ایران قوی بود و از هم نپاشید. شاید تعبیر «معجزه دوم» برای عبور ایران از آن سالها تعبیر درستی باشد؛ همانگونه که عبور ایران از بحرانهای پس از جنگ جهانی اول را نیز میتوان «معجزه اول» نامید.
پس از جنگهای بیست ساله جامعه ایران نوجوان شد
چرا ایران توانست از بحران روزگار خود و از دل جنگهای جهانی اول و دوم به سلامت عبور کند؟ اگر تجربه همین سده اخیر را در نظر بگیریم، و حتی اگر به دوران آقامحمدخان قاجار در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم بازگردیم، میبینیم که پس از فروپاشی سلسله زندیه، ایران عملا از هم پاشیده بود. ولایتهای مختلف هرکدام استقلال یافته و از ایران جدا شده بودند. به روایت غلامحسین زرگرینژاد در کتاب «برآمدن قاجار»، این آقامحمدخان بود که طی جنگهای بیستساله خود توانست بار دیگر ایران را یکپارچه کند. اگرچه در آن سالها، برای مدتی کوتاه، جامعه ایران عملا متلاشی شده بود، اما پس از آن، در سه دهه نخست قرن نوزدهم، در جنگهای ایران و روس شکست خوردیم و عهدنامه گلستان و سپس عهدنامه ترکمانچای بر ایران تحمیل شد.
در آن سالها، گرچه بخشهای بزرگی از سرزمین ایران را از دست دادیم، اما ایران توانست باقی بماند و جامعه ایران پابرجا ماند. اگرچه آن دوران را باید دوره نوجوانی جامعه ایران دانست، اما این نوجوان چنان تنومند و سالم بود که توانست از دل طوفانهای سهمگین جنگهای ایران و روس عبور کند و به مسیر نوسازی و تجدد روی آورد. اتفاقی که پس از شکستهای فاجعهبار جنگهای ایران و روس رخ داد، پیدایش انگیزه، نیرو و زمینهای برای رشد بیشتر جامعه ایران بود. اگر آن شکستها و بحرانها رخ نمیداد، شاید جامعه ایران امروز به شکل کنونی پدید نمیآمد. پیامد آن شکستها، شکلگیری تجدد و تقویت جریانهای جامعهبودگی ایرانی بود.
اگر به تاریخ معاصر نگاه کنیم، به وضعیتی میرسیم که در آن میبینیم جنگها نهتنها موجب سستشدن مفهوم و بنیان جامعه ایران نشدهاند، بلکه ایرانیان هر بار که از گردنههای صعبالعبور تاریخی عبور کردهاند، بنیانهای جامعهبودگی ایران را مستحکمتر ساختهاند.
دو جنگ اخیر جامعه ایران را توسعه داد
از این زاویه، اکنون میتوانیم به پرسش آغازین بازگردیم که جامعه ایران را چگونه میبینیم. از این منظر تاریخی، که فرآیند زایش، رویش و گسترش مفهوم جامعه ایران را بررسی میکند، میتوان گفت جنگهای اخیر، یا دقیقتر بگویم جنگ دوازدهروزه و جنگ چهلروزه، نیز در جهت تحکیم، توسعه و تداوم جامعه ایران عمل کردهاند. ما امروز، اگرچه با بحرانهای اقتصادی، فشارها، تورم، بیکاری و دیگر عوارض مادی، عینی و انضمامی اقتصاد روبهرو هستیم، و حتی از حیث سیاسی نیز با تنشها و کنشهایی مواجهیم که بهویژه در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ به شکلی آشکار ظاهر شد، اما با این همه، جامعه ایران همچنان پابرجاست و انسجام تاریخی خود را حفظ کرده است.
اما پیش از آن، در جنبش «زن، زندگی، آزادی» در پاییز ۱۴۰۱ نیز شکاف میان دولت و ملت، آشکار شده بود. با وجود این کشمکشها، تنشها و بحرانها، جنگهای اخیر؛ یعنی جنگ دوازدهروزه و جنگ چهلروزهای که هنوز نیز به پایان نرسیده است، تا این لحظه کمک چشمگیر و ماندگاری به ترمیم مبانی تاریخی جامعه ایران، در معنای دقیق کلمه، کردهاند.
نمیدانم در آینده چه رخ خواهد داد. پیشبینی دقیق رویدادهای سالهای آینده کار من نیست؛ من نه پیامبرم، نه فالگیر و نه پیشگو. اما آنچه تا این لحظه میبینم این است که همانگونه که عباس امانت و دیگر مورخان نشان دادهاند، ما دستکم طی پانصد سال گذشته در مسیر تکمیل و توسعه جامعه مدرن ایران حرکت کردهایم. ما در این جنگها نیز به این دستاورد رسیدیم که مفهوم جامعه ایران توانست مسیر تکاملی و تاریخی خود را تا حدودی ادامه دهد.
جنگ شکافها را پوشاند
با وجود همه این مسائل، گمان من این است که بزرگترین چالش فردای ایران همچنان تداوم مسیر توسعه و تقویت مفهوم جامعه ایران خواهد بود. جنگ توانست تا حد زیادی و بهطور آشکار و معناداری بخشی از شکافها و گسستهای میان شهروندان و حاکمیت را کاهش دهد یا بپوشاند، اما این وضعیت، پیامد شرایط جنگی است.
از آنجا که مردم در وضعیت جنگی با پرسش مرگ و زندگی روبهرو میشوند، جنگ، به تعبیر پیتر تورچین در کتاب «فراجامعه: تجربه دههزار سال جنگ» نشان میدهد که در موقعیتهای جنگی، آدمیان، جمعیتها و ملتها آمادگی و رغبت بیشتری برای همکاری پیدا میکنند. اما با کنار رفتن سایه شوم جنگ از سر ملتها، کاملا محتمل است که شکافهای پیشین بار دیگر، در قالبهایی تازه، سر باز کنند.
گسلهای موجود در جامعه، یعنی گسلهایی که حاصل شکاف میان ملت و دولت هستند، ممکن است دوباره فعال شوند. اگر نخبگان سیاسی، گروهها و افرادی که از عاملیت و جایگاه اجتماعی برخوردارند، بخواهند جامعه ایران در فردای پساجنگ مسیر تاریخی و تکاملی خود را ادامه دهد و توسعه یابد، باید از همین اکنون، تا زمانی که تنور جنگ هنوز کاملا خاموش نشده، راهها و سازوکارهای همکاری ملی را فراهم یا تقویت کنند.
همکاری ملی لزوما به معنای همبستگی ایدئولوژیک نیست
این همکاری ملی لزوما به معنای همبستگی ایدئولوژیک نیست. مسئله، همکاری در عمل و همکاری استراتژیک است، نه همبستگی ایدئولوژیک. معنای این سخن آن است که برای همکاری استراتژیک، هیچ نیازی به اتحاد مقدس، همگنشدن فکری، یا از میان برداشتن تفاوتهای فرهنگی، ایدئولوژیک، زبانی، دینی و سایر تفاوتها وجود ندارد.
در همکاری استراتژیک، همه مردم، یا دستکم بخش بزرگی از مردم، با وجود همه تفاوتهایشان، بر سر مجموعهای از ارزشهای بنیادین که تامینکننده منافع و بقای مشترک آنهاست، با یکدیگر همکاری میکنند تا جامعه ایران ساخته و تقویت شود.در این فرآیند، آنچه اهمیت دارد، وجود چند ارزش بنیادین مشترک است؛ ارزشهایی که بتوانند جامعه ایران را، در معنای دقیق کلمه، در مسیر تکاملی و تاریخی خود حفظ کنند. منظور از تکامل جامعه ایران، رسیدن به صلح، آرامش، امنیت و زندگی بهتر و آسودهتر برای همه مردم است.
اجازه دهید این نکته را بهصورت انضمامیتر و سادهتر بیان کنم. اگر حکومت در ایران بهجای تلاش برای ایجاد اتحاد ایدئولوژیک، یعنی از میان برداشتن تفاوتهای فکری، فرهنگی، مذهبی، سبکهای زندگی، سلیقهها و ذائقهها، اصل «شهروندی» را مبنای روابط خود با گروهها و افراد قرار دهد و عملکرد خود را بر آن اساس تنظیم کند، در آن صورت افراد صرفا در مقام «شهروند» تعریف خواهند شد و همگان، فارغ از ویژگیهایشان، از حقوق کامل شهروندی برخوردار خواهند بود.
نیاز به همکاری استراتژیک میان دولت و ملت داریم
اگر حاکمیت اصل بیطرفی شهروندی را رعایت کند، یعنی بر پایه قانون، همه افراد را در مقام شهروند ایرانی برابر بداند، و شهروندان نیز خود را موظف به رعایت قانون و تلاش برای ایفای بهتر نقشها و مسئولیتهایشان بدانند، در این صورت میان حکومت و مردم نوعی همکاری استراتژیک شکل خواهد گرفت. در چنین شرایطی، شهروندان در چارچوب قانون و نقشهای اجتماعی خود با حکومت همکاری میکنند و حکومت نیز متعهد به تضمین امنیت، سلامت و حقوق شهروندان میشود.
اگر چنین وضعیتی شکل بگیرد، یعنی همکاری استراتژیک میان مردم و حاکمیت برقرار شود، جامعه ایران خواهد توانست مسیر تاریخی و تکاملی خود را با ثبات و انسجام بیشتری ادامه دهد. همکاری استراتژیک میان شهروندان و حاکمیت، موجب تداوم حیات جامعه ایران و بهبود روزافزون آن خواهد شد. عرضم رو به پایان است، اما اگر حکومت بهجای همکاری استراتژیک، همچنان بخواهد پیوندهای خود با مردم را بر پایه همبستگیهای ایدئولوژیک بنا کند، به احتمال زیاد در فردای پساجنگ با بحرانها، تنشها و شاید حتی گسستهای جدیتری روبهرو خواهیم بود.