سایه بلند جنگ ایران؛

چگونه ترامپ بزرگ‌ترین خطای استراتژیک سیاست خارجی خود را رقم زد؟

برای بسیاری از کشورهای خاورمیانه، مشکلِ نحوه پایان یافتن این جنگ فقط این نیست که ایالات متحده نتوانست به یک پیروزی قاطع علیه ایران دست یابد، بلکه این واقعیت است که واشنگتن در طول درگیری رفتاری بی‌ثبات و غیرقابل پیش‌بینی داشت.

چگونه ترامپ بزرگ‌ترین خطای استراتژیک سیاست خارجی خود را رقم زد؟

 

به گزارش چندثانیه آنلاین: یان برمر و فراس مقصد در مقاله‌ای تحلیلی برای فارن افرز استدلال می‌کنند که جنگ آمریکا علیه ایران نه تنها اهداف واشنگتن را محقق نکرد، بلکه به عنوان بزرگ‌ترین شکست سیاست خارجی ترامپ، نظم امنیتی منطقه را فروپاشاند. اکنون خاورمیانه با بی‌اعتمادی به آمریکا، در حال شکل دادن به ائتلاف‌های جدید و چرخش به سمت جهانی بدون هژمون قطعی (G-Zero) است؛ فرصتی که بیش از همه به نفع چین تمام خواهد شد.

خلاصه کلیدی مقاله :

بزرگ‌ترین شکست ترامپ: پایان جنگ بدون دستیابی به اهداف اصلی آمریکا (نظیر رفع تهدید موشکی و منطقه‌ای ایران یا تغییر رژیم)، در حالی که توان استراتژیک ایران حفظ شده، بزرگ‌ترین خطای سیاست خارجی ترامپ محسوب می‌شود .

کاهش اعتبار واشنگتن: رفتار غیرقابل پیش‌بینی آمریکا در طول جنگ باعث شد کشورهای منطقه اعتماد خود را به واشنگتن به عنوان تنها ضامن امنیت از دست بدهند و به دنبال «عاملیت محلی» باشند .

شکل‌گیری ائتلاف‌های رقیب: خاورمیانه به دو قطب تقسیم شده است؛ «ائتلاف ابراهیمی» (به رهبری امارات و اسرائیل که خواهان تقابل با ایران هستند) و «ائتلاف اسلامی» (به رهبری عربستان، ترکیه و پاکستان که خواهان مهار و موازنه منطقه‌ای هستند) .

خروج امارات از اوپک: شکاف ریاض و ابوظبی به حدی عمیق شده که امارات با خروج از اوپک، برنامه‌های بلندپروازانه اقتصادی عربستان (چشم‌انداز ۲۰۳۰) را مستقیماً تهدید می‌کند .

فرصت طلایی برای چین: با ورود خاورمیانه به وضعیت «بدون هژمون» (G-Zero)، چین به عنوان قدرتی قابل‌اعتمادتر، بدون نیاز به پذیرش بارهای نظامی آمریکا، در حال تبدیل شدن به بازیگر اصلی دیپلماتیک و اقتصادی در دوران پساجنگ است .

اعلامیه ۱۴ ژوئن رئیس‌جمهور دونالد ترامپ مبنی بر پایان جنگ در ایران و بازگشایی تنگه هرمز، برای کشورهای سراسر جهان مایه تسکین بود. دستیابی به یک راه‌حل مذاکره‌شده قطعا در راستای منافع ایالات متحده بود، اما شرایط این توافق، بسیار کمتر از آن چیزی است که واشنگتن امیدوار بود از طریق جنگ به دست آورد.

پس از حدود چهار ماه درگیری، نگرانی‌ها در مورد برنامه هسته‌ای ایران، زرادخانه موشک‌های بالستیک و حمایت از نیروهای نیابتی در سراسر خاورمیانه همچنان بدون حل‌وفصل باقی مانده است. رژیمی که ترامپ قصد تغییر آن را داشت همچنان پابرجاست و اکنون قرار است در ازای برقراری مجدد عبور و مرور آزاد در تنگه‌ای که پیش از شروع جنگ باز بود، امتیازات اقتصادی دریافت کند . ایران اگرچه از این درگیری آسیب دیده، اما در موقعیت استراتژیک قوی‌تری ظاهر شده است و رژیم و توانایی آن برای تهدید منطقه دست‌نخورده باقی مانده است. این نتیجه، پس از ماه‌ها ویرانی و اختلال در اقتصاد جهانی، بزرگ‌ترین شکست سیاست خارجی در هر دو دوره ریاست جمهوری ترامپ است . پیامدهای این شکست تا مدت‌ها پس از پایان جنگ باقی خواهد ماند و مقابله با چالش استراتژیک رو به رشد ایالات متحده در خاورمیانه را دشوارتر خواهد کرد.

از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده تضمین‌کننده نظم منطقه‌ای بود که در آن کشورهای خلیج فارس برای امنیت خود به واشنگتن وابسته بودند، تحریم‌ها و بازدارندگی نظامی، ایران را مهار می‌کرد، و مسیر عادی‌سازی روابط اعراب و اسرائیل به آرامی پیش می‌رفت . این ترتیبات جریان نفت را با ثبات نگه می‌داشت، نفوذ ایران و چین را محدود می‌کرد و واشنگتن را به عنوان دلال ضروریِ ثبات منطقه در جایگاه مهمی قرار می‌داد. هنگامی که ایالات متحده و اسرائیل در اواخر فوریه به ایران حمله کردند، این وضع موجود از قبل در حال فروپاشی بود، اما این جنگ روند فروپاشی آن را تسریع کرد.

برای بسیاری از کشورهای خاورمیانه، مشکلِ نحوه پایان یافتن این جنگ فقط این نیست که ایالات متحده نتوانست به یک پیروزی قاطع علیه ایران دست یابد، بلکه این واقعیت است که واشنگتن در طول درگیری رفتاری بی‌ثبات و غیرقابل پیش‌بینی داشت. این مسئله به اعتماد عمومی نسبت به توانایی واشنگتن در حفظ نقش خود به عنوان تنها ضامن ثبات در خاورمیانه آسیب رسانده است. با کاهش اعتبار واشنگتن، شرکای منطقه‌ای ایالات متحده به تشکیل ائتلاف‌های جدید روی آورده‌اند تا عاملیت بیشتری برای خود فراهم کنند.

ائتلاف‌های رقیب در خاورمیانه

 کشورهای خاورمیانه اکنون در حال همسو شدن در قالب دو جناح مخالف هستند. در یک سو، ائتلاف ابراهیمی قرار دارد که توسط اسرائیل و امارات متحده عربی (UAE) هدایت می‌شود؛ ائتلافی که به شدت با ایالات متحده همسو است و گاهی شامل یونان و هند نیز در مسائل نظامی، اقتصادی و انرژی می‌شود . ریشه‌های این بلوک به سال ۲۰۲۰ بازمی‌گردد، زمانی که اسرائیل در جریان «پیمان ابراهیم» (که توسط دولت اول ترامپ میانجی‌گری شد) روابط خود را با امارات، بحرین و مراکش عادی کرد. اسرائیل و امارات در درجه اول به دلیل درک مشترکشان از تهدید ایران، اما همچنین به دلیل رقابت‌های روزافزونشان با ترکیه و عربستان سعودی و تعمیق روابط تجاری در حوزه فناوری و سرمایه‌گذاری، گرد هم آمده‌اند.

در سوی دیگر، یک ائتلاف اسلامی شکل گرفته است که لنگرگاه آن وزنه های سنگین سنی مانند عربستان سعودی، ترکیه، پاکستان و به طور فزاینده ای مصر هستند . این قدرت‌های میانی منطقه‌ای هنوز برای امنیت خود به واشنگتن متکی هستند، اما در واکنش به تهدیدات درک‌شده—نه فقط از جانب ایران، بلکه از سوی اسرائیل (که در غزه، کرانه باختری، سوریه، لبنان و شاخ آفریقا قدرت‌نمایی می‌کند)—به یکدیگر نزدیک‌تر شده‌اند.

نحوه مدیریت جنگ با ایران توسط ایالات متحده، کشورهای هر دو جناح را متقاعد کرده است که وابستگی عمیق آن‌ها به واشنگتن می‌تواند به یک نقطه ضعف تبدیل شود و آن‌ها باید عاملیت محلی بیشتری برای خود ایجاد کنند. همان‌طور که یک مقام ارشد به یکی از ما توضیح داد: «دوران اینکه با یک تماس تلفنی از واشنگتن دستوراتی صادر شود و ما سریعاً از آن پیروی کنیم، به پایان رسیده است... ما دیگر علاقه‌ای به بودن به عنوان یک دولت اقماری آمریکا نداریم... ما شریک هستیم، حتی اگر شریک کوچک‌تری باشیم.»

در این میان، چین با استفاده از این تغییر، موقعیت خود را برای ایفای نقش بیشتر در خاورمیانه پساجنگ تثبیت می‌کند، بدون اینکه مجبور باشد بار رهبری را که واشنگتن زمانی بر دوش می‌کشید، بر عهده بگیرد . قدرت‌های میانیِ در حال ظهور مانند هند و پاکستان نیز همین کار را می‌کنند. این آتش‌بس پایان شکاف‌های منطقه‌ای نیست، بلکه در حال پیش بردن یک بازآرایی ژئوپلیتیک بر اساس گسل‌های جدید است؛ پویایی‌ای که فراتر از منطقه است و زنگ خطری برای مشارکت‌های جهانی آمریکا محسوب می‌شود.

شکاف فزاینده میان ریاض و ابوظبی

هنگامی که ایران در ماه فوریه شروع به حمله به اهداف خود در سراسر خاورمیانه کرد، بسیاری انتظار داشتند که کشورهای عربی خلیج فارس در برابر یک دشمن مشترک صفوف خود را فشرده کنند. در عوض، جنگ تنها شکافی را که بین عربستان سعودی و امارات (دو اقتصاد بزرگ خلیج فارس) در حال رشد بود، عمیق‌تر کرد.

محمد بن سلمان (ولیعهد عربستان) و محمد بن زاید (رئیس‌جمهور امارات) زمانی در همسویی نزدیک با هم کار می‌کردند. اما با توسعه استراتژی‌های اقتصادی متفاوت و حمایت از طرف‌های متضاد در درگیری‌های داخلی سودان و یمن، روابط آنها سرد شد . در اواخر سال ۲۰۲۵ این شکاف عیان‌تر شد. زمانی که اسرائیل در قطر به تیم مذاکره‌کننده حماس و نیروهای امنیتی قطر حمله کرد (اولین حمله اسرائیل به یک عضو شورای همکاری خلیج فارس)، واشنگتن هیچ واکنشی نشان نداد. برای ریاض، این حمله سیگنالی بود که نشان می‌داد اسرائیل می‌تواند به نیرویی مخرب تبدیل شود که نمی‌توان برای مهار آن روی آمریکا حساب کرد . مدت کوتاهی پس از آن، عربستان یک پیمان دفاعی متقابل با پاکستان (قدرت هسته‌ای و مخالف اسرائیل) امضا کرد و به دنبال توافقات مشابه با ترکیه و مصر رفت تا با نفوذ امارات و اسرائیل مقابله کند.

امارات درس‌های کاملاً متفاوتی از جنگ گرفته است. در حالی که ریاض یک‌جانبه‌گرایی نظامی اسرائیل را تهدیدی می‌بیند که نیاز به وزنه تعادل منطقه‌ای دارد، ابوظبی به این نتیجه رسیده که اسرائیل تواناترین و قابل اعتمادترین شریک امنیتی منطقه است . هنگامی که موشک‌ها و پهپادهای ایرانی در امارات فرود آمدند، این اسرائیل بود که بدون درخواست قبلی، کمک‌های پدافند هوایی ارائه داد، در حالی که مصر به کُندی واکنش نشان داد. در نتیجه، ابوظبی همکاری‌های دفاعی، اطلاعاتی و اقتصادی خود را با اسرائیل و آمریکا تعمیق بخشیده است.

چشم‌اندازهای متضاد برای پساجنگ

پایان جنگ به وضوح نشان می‌دهد که این دو ائتلاف چقدر با هم تفاوت دارند. عربستان سعودی و شرکای ائتلافی‌اش امیدوارند با نفوذ جمعی خود در برابر ایران موازنه ایجاد کرده، و چه بسا به نوعی همزیستی با آن برسند . اما ائتلاف ابراهیمی، ایران را یک تهدید دائمی و غیرقابل سازش می‌بیند که باید با آن مقابله شود؛ یعنی تقابل مداوم در برابر مهار.

این شکاف به اقتصاد و انرژی نیز کشیده شده است. در اوایل ماه مه، ابوظبی از اوپک (ائتلاف تولیدکنندگان نفت تحت سلطه عربستان) خارج شد. امارات قصد دارد در کوتاه‌مدت نفت بیشتری صادر کند و درآمد آن را در فناوری سرمایه‌گذاری کند. خروج امارات (سومین تولیدکننده بزرگ اوپک) به معنای نفت ارزان‌تر است که محاسبات مالی برنامه چشم‌انداز ۲۰۳۰ ریاض را تهدید می‌کند.

دنیای «بدون هژمون» (G-Zero)

درس گسترده‌تر این جنگ این است که خاورمیانه در حال حرکت عمیق‌تر به سوی دنیای «G-Zero» است؛ دنیایی که در آن هیچ قدرت واحدی هم مایل و هم قادر به تضمین نظم نیست . اعتماد محلی به واشنگتن تضعیف شده و کشورهای منطقه اکنون صریح‌تر از گذشته، اتحادهای خود را متنوع کرده و به دنبال استقلال استراتژیک بیشتری هستند.

چین ذی‌نفع اصلی این تغییرات ژئوپلیتیک است. مزیت چین در اعمال قدرت سخت نیست، بلکه در تضاد رفتار آن با واشنگتن است؛ پکن در چشم بسیاری از کشورها قابل پیش‌بینی‌تر، کمتر ایدئولوژیک و کمتر مستعد تغییرات ناگهانی است . پکن هیچ دشمنی در خاورمیانه ندارد و قصد هم ندارد ضامن امنیتی منطقه شود. آتش‌بس فعلی، روشن‌ترین فرصت را در اختیار چین قرار داده تا نظم منطقه‌ای پساجنگ را از طریق دیپلماسی، تجارت و سرمایه‌گذاری شکل دهد.

در نهایت، محتمل‌ترین پیامد این جنگ، خاورمیانه‌ای قطبی‌تر و پراکنده‌تر است که در آن نهادهای چندجانبه ضعیف شده، ائتلاف‌های رقیب سخت‌تر می‌شوند و قدرت‌های خارجی برای نفوذ رقابت می‌کنند . جنگ ایران نه‌تنها خاورمیانه را تغییر داده، بلکه توزیع مجدد قدرت را تسریع کرده، نظم منطقه‌ای به رهبری آمریکا را تضعیف نموده و فضای جدیدی را برای رقبا باز کرده است. واشنگتن باید بپذیرد که نفوذ از آنِ قدرتی نیست که مایل به تضمین نظم است، بلکه از آنِ قدرتی است که در بهترین موقعیت برای شکل دادن به آنچه جایگزین آن می‌شود، قرار دارد.

ارسال نظر

خبر‌فوری: پایان استقرار بمب‌افکن‌های بی-۵۲ آمریکا علیه ایران در پایگاه هوایی فرفورد