بدبینیِ پیشدستانه؛ چرا قبل از هر اتفاقی بدترین سناریو را میچینیم؟
حتما شما هم قبول دارید. اینکه ما قبل از زندگی کردن، عزاداریِ زندگی را تمرین میکنیم.
نگار صالحی در چندثانیه آنلاین نوشت: هنوز تلفن زنگ نخورده، پایان رابطه را دیدهایم؛ هنوز رئیس نگفته «یک دقیقه وقت داری؟»، خودمان را پشت درِ خروجیِ شرکت تصور کردهایم؛ هنوز هواپیما فقط تکان خورده، سقوطش را تا تیتر خبرها پیش بردهایم.
این بدبینیِ پیشدستانه، که تبدیل به یک عادت ذهنی شده است، شبیه سپریست که مغز - بهویژه بعد از ناامنیهای پیدرپی و غافلگیریهای انرژیبر - برای بقا ساخته تا دیگر غافلگیر نشود.
روانشناسان شکل خفیفترش را «بدبینی دفاعی» مینامند. اینکه بدترین سناریو را از قبل تصور کنی تا آمادهتر باشی؛ بیشتر بخوانی، زودتر راه بیفتی، نقشه شکست را مرور کنی و برایش راهحل داشته باشی.
تا اینجا، ماجرا حتی میتواند مفید باشد؛ اضطراب را به برنامهریزی تبدیل میکند.
اما بحران از جایی آغاز میشود که این آمادهباش دائمی، از یک انتخاب هوشمندانه، به عینکی دائمی تبدیل میشود؛ عینکی که همهچیز را تیرهتر از واقعیت نشان میدهد. آنوقت هر خبر کوچک، جرقه یک فاجعه است و هر آشنایی تازه، پیشنویس یک جدایی.
بدبینی اگر مهاری نداشته باشد، زندگی را آرامآرام به وضعیت نیمهتعطیل میبرد. در آن صورت نه میشود از شادیها لذت برد - چون مدام منتظر خرابشدنشان هستیم - و نه میشود با تهدیدها عاقلانه روبهرو شد، چون آنقدر بزرگشان کردهایم که از پسِ واقعیتهای کوچک روزمره هم برنمیآییم.
بهتر است از این به بعد، هر بار که مغز میخواهد یک اثر آخرالزمانی تازه را کارگردانی کند، از خودمان بپرسیم: «اگر این بار، فقط یک بار، سناریوی مثبت را هم جدی بگیرم، چه میشود؟»