وقتی هوش مصنوعی همه چیز را بلد است، مدرسه دیگر به چه کار میآید؟
آران لواسور، معلم بیستساله آمریکایی، در مقالهای تأملبرانگیز استدلال میکند که هوش مصنوعی با منسوخ کردن مدل ابزاری آموزش، در واقع لطفی ناخواسته به تعلیم و تربیت کرده؛ چرا که ما را مجبور میکند به سوال اصلی برگردیم: آموزش برای چیست؟
به گزارش چندثانیه آنلاین، آران لواسور، معلم باسابقه و مسئول نوآوری در مدرسه San Domenico، درباره بحران معنا در آموزش عصر هوش مصنوعی مینویسد.
جملهای از فیلم «اکس ماکینا» (۲۰۱۴) بارها در ذهن نویسنده تکرار میشود: «اگر ماشینی آگاه ساخته باشی، این تاریخ بشر نیست. این تاریخ خدایان است.» او مینویسد که شاید هوش مصنوعی هرگز واقعاً آگاه نشود، اما مسیرش به سمت نوعی «هوش خداگونه» دیگر متوقفشدنی نیست؛ سیستمهایی که با سرعت و مقیاسی فراتر از توان انسان، دانش تولید میکنند و مسئله حل میکنند.
این واقعیت یک سوال بنیادی را مطرح میکند: وقتی ماشینها میتوانند بسیاری از تواناییهای انسانی را بازتولید یا از آنها پیشی بگیرند، یک زندگی انسانی چه معنایی دارد؟ نویسنده تأکید میکند این سوالی نیست که دانشآموزان روزی با آن روبهرو شوند؛ آنها همین الان دارند میپرسند.
هوش مصنوعی به قدیمیترین گله دانشآموزان جان تازهای داده است: «من کِی به این درس نیاز خواهم داشت؟» چرا با رمان «دنیای قشنگ نو» دستوپنجه نرم کنیم وقتی هوش مصنوعی آن را در چند ثانیه خلاصه میکند؟ چرا هفتهها رفتار سلول یا اکوسیستم را مشاهده کنیم وقتی یک شبیهسازی نتایج را فوری ارائه میدهد؟ اما این سوالها فقط درباره راحتی نیستند؛ آنها عمیقتر را نشانه میگیرند: چه چیزی واقعاً برای من، بهعنوان یک دانشآموز و یک انسان، مهم است؟
نویسنده مینویسد یادگیری هیچوقت واقعاً درباره «کاربرد» نبوده؛ همیشه درباره معنا بوده است. اینکه آیا آنچه در کلاس اتفاق میافتد به چیزی خارج از آن متصل است که ارزش اهمیت دادن داشته باشد یا نه. طبق گزارش گالوپ، کمتر از دو نفر از هر ده دانشآموز بهشدت موافق است که آنچه در مدرسه یاد میگیرد مهم، جذاب یا مرتبط با زندگیاش است. هوش مصنوعی این گسست را ایجاد نکرده؛ فقط نادیده گرفتنش را سختتر کرده است.
بحران معنا در آموزش، بازتاب یک بحران گستردهتر در جامعه است. ساختارهایی که زمانی به زندگی معنای روشنی میدادند – دین، جامعه، کار پایدار و هویت مدنی مشترک – تضعیف شدهاند. فیلسوف چارلز تیلور این وضعیت را «افق اخلاقی شکسته» مینامد: از دست رفتن حس مشترک درباره اینکه چه چیزی مهم است و چرا. نتیجه قابل مشاهده است: افسردگی، تنهایی و اضطراب در حالافزایش، در مادیترین نسل در تمام تاریخ بشر.
آموزش مدتهاست حول یک هدف ابزاری سازمان یافته: آماده کردن دانشآموزان برای بازار کار و زندگی اقتصادی. این هدف، آموزش را به سمت آنچه استانداردسازی و ارزیابیاش آسانتر است سوق داده: یادگیری رویهای، بازیابی اطلاعات، پاسخهای درست به سوالهای از پیش تعیینشده. این دقیقاً همان کاری است که هوش مصنوعی در آن بهترین است. به بیان نویسنده، هوش مصنوعی تهدیدی برای این مدل ابزاری نیست؛ اوج کمالیافته و فوریشده همان مدل است. «مسابقه با ماشین» دیگر نیامده؛ تمام شده.
نگرانیهای رو به رشدی وجود دارد که تکیه بیش از حد به هوش مصنوعی برای انجام تکالیف، ممکن است همان ظرفیتهایی را که آموزش قرار است توسعه دهد تضعیف کند. یک مطالعه اخیر از MIT Media Lab هشدار میدهد که «اتکای بیش از حد به راهحلهای مبتنی بر هوش مصنوعی» ممکن است به «آتروفی شناختی» کمک کند؛ یعنی کاهش توانایی دانشآموزان برای تفکر مستقل و انتقادی.
اما نویسنده از زاویهای متفاوت نگاه میکند: هوش مصنوعی لطفی به آموزش کرده که آموزش از آن نخواسته بود. با منسوخ کردن مدل ابزاری، ما را مجبور به بازگشت به اصول اولیه کرده است. و اصل اولیه آموزش، همیشه معنا بوده: شکل دادن به انسانهایی که بتوانند پیشفرضهای خود را بررسی کنند، مجموعهای منسجم از ارزشها بسازند، و جدی بپرسند که چه نوع زندگیای ارزش زیستن دارد. اینها «مهارتهای نرم» نیستند؛ اینها تنها کاری است که قابل اتوماسیون نیست.
نویسنده بیست سال است که تدریسش را حول دو سوال سازمان داده: «چگونه میدانیم آنچه میدانیم؟» و «یک زندگی خوب به چه معناست؟» این سوالها برای حل کردن نیستند؛ برای زیستناند. دانشآموزانش کشف میکنند که دانش چگونه ساخته میشود، معنا چگونه شکل میگیرد، و هویت چگونه از طریق انتخاب و تأمل اخلاقی پدید میآید؛ نه برای اجرای فهمیدن، بلکه برای تمرین «زندگی آزمونشده».
اگر ماشینها کارها را کارآمدتر انجام دهند، آماده کردن دانشآموزان برای تکرار آن کارها دیگر نمیتواند هدف اصلی باشد. آنچه باقی میماند یک انتخاب عمیقتر است: آیا به ادامه دادن آموزش بهمثابه آمادگی برای بازار کار ادامه دهیم، یا آن را بهعنوان پرورش قضاوت، هدف و ظرفیت تفکر درست در جهانی که بهرهوری دیگر معیار تعریفکننده ارزش انسانی نیست، بازتعریف کنیم؟
نویسنده با هشدار زیستشناس E.O. ویلسون نتیجه میگیرد که بشریت دچار بحران است چون «احساسات پارینهسنگی، نهادهای قرونوسطایی و فناوری خداگونه» دارد. ویلسون این را قبل از آن نوشت که هوش مصنوعی میتوانست کارهایی تولید کند که معلمان دیگر از کار دانشآموزانشان تشخیص ندهند. تشخیص تنها تیزتر شده است.
پرومتئوس آتش را از خدایان دزدید و بدون خرد لازم برای هدایتش، به انسانها داد. ما همیشه در گسترش قدرتهایمان بهتر از زیر سوال بردن اینکه آیا باید این کار را بکنیم، بودهایم. به نسل بعدی قدرت فوقالعادهای میدهیم بدون خردی که با آن این قدرت را بهکار گیرند. مهمترین سوالی که آموزش میتواند بپرسد – همان سوالی که سقراط هرگز از آن دست نکشید – سادهترین هم هست: «اینجا کار خردمندانه چیست؟»
منبع: Greater Good Magazine