اکبر عبدی؛ مردی که فقط بازیگر نبود
خبر که آمد، کام خیلیهایمان تلخ شد. اکبر عبدی، مرد شیرینکلام و خندهروی سینما، تلویزیون و تئاتر، تاب ماندن نداشت؛ رفت…
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین: او جدای از بازیگری، بخشی از خاطرات جمعی ما بود. بخشی از خندههای کودکی، عصرهای تعطیل، نوروزها و روزهایی که هنوز سادهتر میگذشتند.
هرچقدر هم سرمان شلوغ باشد و در بدوبدوهای زندگی گم شده باشیم، باز هم آن مرد هزارچهره را از یاد نمیبریم؛ مردی که میتوانست همزمان کودک و بزرگسال، همسایه و مدیر باشد و با یک نگاه، نیمی از ایران را بخنداند.
در «باز مدرسهام دیر شد»، «اجارهنشینها»، «مادر»، «دزد عروسکها» و «دلشدگان»؛ در تمام آن لحظههایی که هر وقت دوباره میبینیمشان، یادمان میآید اکبر عبدی فقط یک بازیگر نبود.
کار او فقط خنداندن نبود. میتوانست در یک نقش، ما را از شدت خنده رودهبر کند و در نقشی دیگر، بغض را به گلویمان بیاورد. یکبار «مامان» را فریاد میزد و تمام سالن میفهمید که دیگر خبری از شوخی نیست.
توانایی عجیبی داشت؛ هر نقشی را به آدمی تازه تبدیل میکرد، اما هیچوقت فقط «بازی» نمیکرد. انگار هر شخصیت را مدتی زندگی میکرد و بعد، چیزی از آن را برای همیشه در ذهن ما جا میگذاشت.
قصه عبدی، قصه مقاومت بود. سالهای بیماری را پشت سر گذاشت؛ با قلبی که دیگر مثل گذشته همراهیاش نمیکرد و بدنی که سالها از آن کار کشیده بود. بااینحال، حتی در آخرین تصاویر، هنوز همان آدمی بود که انگار نمیتوانست زندگی را خیلی جدی بگیرد؛ انگار قرار نبود این مرد، یک روز واقعاً از خنداندن ما دست بکشد.
اما کشید.
خبر رفتنش که آمد، خیلیها بهجای یک متن رسمی، یک خاطره نوشتند؛ از اولین باری که دیدندش، از اولین خندهای که به او مدیون بودند و از نقشی که هنوز، بعد از این همه سال، گوشهای از ذهنشان زنده مانده است.
بعضی آدمها حتی بعد از رفتن هم، جایی در زندگی ما میمانند. در صحنههایی که بارها دیدهایم؛ در خندههایی که سالها پیش به ما هدیه دادهاند و در بغضهایی که از دل نقشهایشان به دل ما رسیده است.
مرد هزارچهره رفت؛
اما هزارچهرهای که برای ما ساخت، تا وقتی سینمای ایران زنده است، میماند.