چرا بعضی آدمها از مهربانی میترسند؟
کمتر کسی پیدا میشود که دوست نداشته باشد با او مهربان باشند؛ اما آدمهایی هستند که درست در لحظهای که محبت میبینند، عقب میروند.
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین: برای بعضیها، مهربانی فقط معنای مهربانی نمیدهد. یک لبخند، پیام احوالپرسی یا لیوان چایی که کسی برایشان روی میز میگذارد، بهجای آرامش، از آنها میپرسد: «آخرش قرار است چه چیزی از من بخواهد؟»
مغز این آدمها صمیمیت را با تهدید اشتباه میگیرد. معنای محبت را میفهمند اما تجربه به آنها یاد داده هرکس نزدیک میشود، ممکن است روزی همان نزدیکی را به زخمی تازه تبدیل کند.
تناقض از همینجا شروع میشود. هم به ارتباط نیاز دارند، هم از آن میترسند. هم دلشان میخواهد دیده شوند، هم وقتی کسی واقعاً آنها را میبیند، پشت سکوت و فاصله پناه میگیرند.
انگار دو صدا همزمان درونشان بیدار میشود: یکی میگوید «نزدیک شو» و دیگری فریاد میزند «فرار کن».
ریشه این ترس، خیلی وقتها به کودکی برمیگردد؛ به زمانی که محبت امن و قابل پیشبینی نبوده است. محبتی که یک روز با آغوش آمده و روز دیگر با تحقیر، طرد یا آسیب جواب داده شده، کمکم این باور را میسازد که هر نزدیکی، مقدمه یک اتفاق دردناک است.
برای چنین آدمی، گاهی حتی لطف دیگران شبیه دام است:
«اگر نتوانم جبران کنم چه؟
اگر نه بگویم چه؟
اگر نخواهم آنقدر نزدیک بمانم، رهایم میکند؟»
تا وقتی به کسی نیاز نداشته باشی، کسی هم نمیتواند از نیازت علیه تو استفاده کند. برای همین، وابستگی در ذهنشان شبیه ضعف است و تکیه کردن، یعنی بخشی از امنیت خود را به دست دیگری بسپارند.
ترس این افراد به معنای ناسپاسی نیست. شاید فقط میترسند دوباره همان جایی بایستند که یکبار ایستادند و دستی که به آن اعتماد کردند، زخمیشان کرد.
اگر از مهربانی میترسیم، باید از خودمان بپرسیم: دقیقاً کجا یاد گرفتیم هر دستی که به سمت ما دراز میشود، دیر یا زود قرار است به صورتمان بخورد؟