چرا در بحرانها دعواهای قدیمی زنده میشوند؟
گاهی یک اتفاق و خبر تازه، درِ یک درد قدیمی را باز میکند.
به گزارش چندثانیه آنلاین، شاید برای شما هم پیش آمده باشد، وقتی که زندگی درگیر یک بحران خارجی میشود، مثل جنگ، زلزله، فشارهای شدید اقتصادی و... همه چیز به هم میریزد. خوب که نگاه میکنید انگار ناگهان یک کشوی قدیمی از دعواها باز میشود.
گاهی یک اتفاق بیرونی کافیست تا حرفهایی که مدتهاست جایی ته رابطه ماندهاند، دوباره بالا بیایند. هنوز آدم دارد خبرها را هضم میکند که یک رنجش قدیمی، یک طعنه، یک حسابِ تسویهنشده دوباره خودش را نشان میدهد. انگار فشارِ امروز، دست میگذارد دقیقاً روی همان جاهایی که از قبل درد میکردهاند.
بحران فقط بیرون زندگی ما را نمیلرزاند؛ دست میبرد به زخمهایی که سالهاست درون ما ماندهاند. مغز تحت فشار، آرامتر و منطقیتر عمل نمیکند؛ دفاعیتر میشود. شروع میکند به جستوجوی گذشته. آخرین باری که این حس ناامنی را تجربه کرده بودم کی بود؟ کنار چه کسی؟ در چه موقعیتی؟ و بعد، بیآنکه خودمان بفهمیم، همان الگوهای قدیمی را دوباره فعال میکند.
برای همین است که یک بحث ساده درباره پول، ناگهان به همه خاطرات تلخ کمبود و بیعدالتی وصل میشود. یک جواب ندادن کوتاه، بیدارکننده تمام لحظههای نادیده گرفته شدن میشود.
یک اختلاف کوچک، در چند دقیقه به دعوایی بزرگ تبدیل میشود، چون ما فقط درباره «الان» حرف نمیزنیم؛ داریم بار سالهای قبل را هم روی میز میآوریم.
از آن طرف، بحران، انرژی روانی ما را میبلعد. دیگر نه صبری برای توضیح میماند، نه توانی برای شنیدن، نه حوصلهای برای نرمتر حرف زدن.
وقتی بیرون همهچیز ناپایدار است، درون خانه هم کوچکترین اصطکاک میتواند جرقه یک انفجار باشد. دعواهای قدیمی در بحران زنده نمیشوند؛ آنها فقط از زیر خاک بیرون میزنند.
شاید در روزهای سخت، مهمترین کار این نباشد که به خودمان قول بدهیم دیگر موضوعات قدیمی را پیش نکشیم. شاید مهمتر این باشد که بفهمیم پشت هر خشم تکراری، یک درد درماننشده خوابیده است.
اگر بتوانیم یکبار بهجای حمله، بپرسیم این زخم از کجا آمده، شاید بحران این بار فقط ویران نکند؛ شاید چیزی را هم روشن کند.