در روزهای جنگ، کودکان بیشتر از خبر میترسند یا از رفتار بزرگترها؟
کودک خبر را همیشه کامل نمیفهمد؛ مخصوصاً وقتی به سیاست و اقتصاد گره خورده باشد. اسم موشک را شاید درست تلفظ نکند، اما از لرزش صدای مادر، از مکثهای طولانی پدر، از چهرهای که ناگهان جدی میشود، خیلی زودتر میفهمد که «چیزی هست».
چندثانیه - در جنگ، ترس فقط از صدای انفجار نمیآید؛ از این میآید که بزرگترها دیگر شبیه خودشان نیستند. پژوهشها نشان میدهد ترومای جنگ در کودکان با اضطراب، گوشبهزنگی و واکنش شدید به صداهای بلند همراه است و کیفیت حمایت خانوادگی، شدت این زخم را کم یا زیاد میکند.
بعضی وقتها کودک از خودِ بمباران نمیترسد؛ از این میترسد که چرا پدر مثل قبل شوخی نمیکند، چرا مادر مدام تلفن را چک میکند، چرا خانه بوی اضطراب گرفته است. برای او، جنگ قبل از آنکه در آسمان اتفاق بیفتد، در اتاق پذیرایی شروع میشود؛ جایی که بزرگترها با صدای لرزان میگویند «چیزی نیست» اما چشمهایشان چیز دیگری میگوید.
کودک بلد نیست تحلیل سیاسی کند، اما استرس را خوب میخواند.
ممکن است خبر را فراموش کند، اما لحن را نه؛ سکوت را نه؛ هراسِ بزرگترها را نه. اینجاست که جنگ، از یک حادثه بیرونی، تبدیل میشود به حافظهای درونی؛ حافظهای که بعدها با صدای آژیر، با دعوا، با فریاد ناگهانی، یا حتی با خاموش شدن چراغها دوباره بیدار میشود.
برای خیلی از کودکان، جنگ روی نقشهها شروع نمیشود؛ در صورتِ عوضشدهی آدمهای امن زندگیشان آغاز میشود. آنها اغلب نه از خبر، که از نحوهی ترسیدنِ بزرگترها میترسند.
مهمترین مسئولیت ما در روزهای بحران شاید همین باشد: اینکه یادمان نرود اول، چشمهای یک کودک دارد از روی صورتِ ما وضعیت دنیا را حدس میزند.