چرا بعضیها مدام شروع میکنند اما به پایان نمیرسانند؟
آیا شما هم کارها را تا دقیقه آخر نگه میدارید؟ آیا کلی کار نیمهتمام دارید که مغزتان را میجود؟ آیا همیشه تلاش کردهاید به دیگران ثابت کنید تنبل نیستید؟
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین: آدمهایی هستند که کار را آنقدر عقب میاندازند که صدای همه را درمیآورند! این کار از بیرون شاید شبیه بیخیالی باشد، شبیه سستی، شبیه همان برچسب ساده و دمدستیِ تنبل بودن.
اما واقعیت تلختر از این قضاوتهای فوری است. خیلی وقتها مسئله تنبلی نیست؛ مسئله این است که آدم تا لحظه آخر، درگیرِ کشتی گرفتن با ترسها، توقعها و صدای بیرحمِ درون خودش است. فقط فرقش اینجاست که بهجای جنگیدن، سِر میشود.
اهمالکاری برای خیلی از ما معنی یک عادت ساده را نمیدهد بلکه ترکیبی از اضطراب، کمالگرایی و یک «نه»ی پنهان به چیزیست که باید انجام شود.
آدم کمالگرا تا مطمئن نباشد میتواند بهترین نسخه را تحویل بدهد، دست به شروع نمیزند.
پس مغز، برای فرار از اضطرابِ «نکند خراب کنم»، کار را هل میدهد به عقب؛ به بعدتر؛ و بعدتر. در ظاهر، اضطراب برای چند ساعت یا چند روز فروکش میکند، اما در پشت صحنه، شرمندگی، استرس و فرسودگی است که بیصدا پررنگتر میشود.
پشت این تعویقها، اغلب یک مقاومت خاموش هم خوابیده است؛ مقاومتی در برابر توقعهای دیگران، نقشهایی که به زور بر تن آدم کردهاند، پروژههایی که دل با آنها همراه نیست.
اینجای کار، اهمالکاری یک «نه» گفتنِ بیصداست. نهای که از دهان بیرون نمیآید، از لابهلای زمانهای از دسترفته و از دلِ دقیقهنودها، خودش را نشان میدهد.
برای همین، «تا دقیقه آخر صبر کردن» اگر دقیقتر دیده شود، کلی حرف در خود دارد تا اینکه صرفاً بینظمی باشد.یک جور شورش علیه ترس از شکست. علیه استانداردهای غیرانسانی. علیه این فشار بیوقفه که «باید همیشه عالی باشم».
دفعه بعد که دیدی باز هم کار را تا لبهی اضطرار عقب انداختهای، بهجای آنکه فوراً خودت را محاکمه کنی، یک لحظه مکث کن و از خودت بپرس: دقیقاً از چه احساسی دارم فرار میکنم؟ و مهمتر از آن، این کار، واقعاً کار بابِ دل من است؟ یا فقط تعهدیست که سالها پیش، در اوج بیحوصلگی یا بیحواسی، پایش را امضا کردهام؟