چرا بعضی آرزوها با بالا رفتن سن عوض میشوند؟
در نوجوانی و اوایل جوانی، آرزوها درخشانند، پرهیاهو، دوردست و بلندپروازانه. میخواهیم دنیا را فتح کنیم، همهجا برویم، همهچیز را تجربه کنیم و نامی از خودمان به جا بگذاریم.
شیدا حصاری در چندثانیه آنلاین نوشت: بعضی آرزوها نمیمیرند؛ فقط لباس عوض میکنند...
یک روز به خودت میآیی و میبینی همان چیزی را میخواهی که زمانی مسخرهاش میکردی، یا دستکم آن را کوچکتر از رؤیاهای بزرگت میدانستی.
خانهای آرام، شغلی باثبات، چند رابطه مطمئن، بدنی که درد نکند، ذهنی که شبها کمی آسودهتر بخوابد. انگار زندگی، بیسروصدا تعریف ما را از «خواستن» عوض میکند.
در نوجوانی و اوایل جوانی، آرزوها درخشانند، پرهیاهو، دوردست و بلندپروازانه. میخواهیم دنیا را فتح کنیم، همهجا برویم، همهچیز را تجربه کنیم و نامی از خودمان به جا بگذاریم.
اما با گذشت سالها، تجربه، شکست، فرسودگی، مسئولیت و لمس واقعیت، آرزوها را کوچک نمیکند اما آنها را دقیقتر میکنند. کمکم میفهمیم قرار نیست همه نقشهای دنیا را خودمان بازی کنیم.
قرار نیست همهچیز را داشته باشیم، همهجا را ببینیم و از همه مسیرها عبور کنیم. زندگی بهتدریج به ما یاد میدهد میان «ممکن» و «مطلوب» دست به انتخاب بزنیم.
هرچه انسان بیشتر احساس کند زمانش محدود است، اولویتهایش تغییر میکند. آدمها با بالا رفتن سن، کمتر دنبال جمع کردن عنوان، مدرک و موقعیت میروند و بیشتر به آرامش، رابطههای امن، سلامت جسم و لحظههای معنادار فکر میکنند.
برای همین است که رؤیای خرید خانه، ناگهان از سفر دور دنیا مهمتر میشود؛ یا خنده یک کودک، از بسیاری از دستاوردهای شغلی شیرینتر به نظر میرسد.
از طرف دیگر، بدن هم وارد این گفتوگو میشود. توان، انرژی، حوصله و حتی تابآوری ما با زمان تغییر میکند و مغز و جسم، محدودیتهای تازهای روی میز میگذارند.
ما هم ناچاریم با این محدودیتها بجنگیم، کنار بیاییم یا آنها را در تعریف تازهای از رؤیا جا بدهیم. آرزوی فوتبالیست شدن شاید به مربی شدن برسد، رؤیای ستاره موسیقی شدن شاید در آرزوی داشتن یک کلاس کوچک ساز آرام بگیرد. شکل آرزو عوض شده، اما هستهاش همان مانده است: دیده شدن، اثر گذاشتن، مفید بودن، معنا داشتن.
برای همین، اگر آرزوهای امروزت با ده سال قبل فرق کرده، این لزوماً نشانه کوچک شدن تو نیست. بلکه فقط زمان، پوستِ خیالهایت را عوض کرده و تو حالا صادقتر از قبل میدانی از زندگی چه میخواهی.