خستگی از امید؛ چرا برخی آدمها از شنیدن خبر خوب هم میترسند؟
بعضی آدمها از بس با «خبر بد» زندگی کردهاند، مغزشان یاد گرفته به هر چیزی با بدگمانی نگاه کند؛ حتی به خبر خوب!
برای این افراد، امید شبیه دری قدیمی است که هر بار با زحمت بازش کردهاند، بعد محکم توی صورتشان کوبیده شده؛ طبیعی است دفعه بعد، قبل از نزدیک شدن، عقب بکشند.
نیلوفر موسوی در چند ثانیه نوشت: کتابهای روانشناسی برای این حال، اسمهای قشنگی گذاشتهاند؛ از «ترس از امید» تا «ترس از احساسات مثبت». یعنی ذهن، حتی وقتی خبر خوب میشنود، بهجای سبک شدن، فوری میرود روی حالت دفاع: «اگر عملی نشد؟ اگر دوباره خراب شد؟ اگر بعدش یک چیز بدتر آمد؟»
در پژوهشها هم دیدهاند آدمهایی که از «خوشحال شدن» میترسند، معمولاً بارها طعمِ قطعشدن ناگهانی شادی را چشیدهاند؛ هر بار که دل بستهاند، اتفاقی آمده و آن خوشحالی را نصفهکاره برده است.
مغز برای محافظت، کمکم یک منطق ساده یاد گرفته: اگر از اول زیاد امیدوار نشوم، کمتر زمین میخورم. برای همین، خبر خوب هم دیگر «نعمت» نیست، زنگ خطر است.
اضطراب هم بنزینِ این چرخه است؛ خبر خوب یعنی یک تغییری در راه است و تغییر برای آدمی که با اضطراب زندگی میکند، عین خطر است؛ حتی اگر در ظاهر شبیه پیشنهاد شغلی بهتر، یک رابطه تازه یا جواب خوبِ آزمایش باشد.
در این میان، واکنش اطرافیان هم همیشه کمککننده نیست؛ وقتی بارها به آدمی که میترسد گفته میشود «اینقدر منفی نباش»، او فقط یک پیام میگیرد: علاوه بر ترس از آینده، باید خجالتِ همین ترس را هم بکشد.
شاید اولین قدم، همین باشد که بفهمیم خستگی از امید، ضعف شخصیت نیست؛ رد پای سالها امید بستن و زمین خوردن است، و گاهی لازم است قبل از فشار آوردن برای «مثبت فکر کن»، به زخم آن زمین خوردنها نگاهی انداخته شود.