حسامالدین آشنا: مسئله امروز ایران عبور از آتشبس به صلح نیست، عبور از واکنش به راهبرد است
حسام الدین آشنا می گوید: انسجام اجتماعی با دستور اداری ایجاد نمی شود. انسجام از به رسمیت شناختن تنوع جامعه می آید. ایرانی فقط آن کسی نیست که در قالب رسمی مورد تأیید قرار می گیرد؛ ایرانی آن دختر معترض، آن خانواده داغدار، آن سرباز، آن کارآفرین آسیب دیده، آن کارمند خسته، آن دانشجوی مهاجرت اندیش و آن شهروندی هم هست که با همه نقدهایش در لحظه خطر نگران ایران می شود.
حسام الدین آشنا رئیس پیشین مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری، در یک سخنرانی در پژوهشکده مطالعات راهبردی گفته که «دوران جنگ، فارغ از نتیجه میدانی، یک آزمون ادراکی بود — نه فقط آزمون توان نظامی، بلکه آزمون اینکه مردم، حاکمیت و دشمن چه تصویری از یکدیگر داشتند و این تصویر در آتش جنگ چگونه تغییر کرد.»
موضوع سخنرانی آشنا، «درس آموختههای راهبردی جنگ و پساجنگ» بوده که در ادامه مشروح سخنان وی میآید:
اجازه بدهید بیمقدمه وارد اصل بحث شوم. ما در موقعیتی نیستیم که بتوانیم با تعارفات معمول، صورت مسئله را نرمتر از آنچه هست نشان دهیم. حتی وقتی صدای سلاح خاموش میشود، جنگ تمام نشده است. آتش بس توقف آتش است، نه توقف بحران؛ و پساجنگ، اگر درست فهم نشود، میتواند دشوارتر از خود جنگ باشد.
من بحث خود را در ۵ بخش کوتاه طرح میکنم: نخست، وضعیت نهادها و روابط قدرت در ایران پیش از آغاز جنگ؛ دوم، ایران در جنگ؛ سوم، تحولات نهادها، نمادها و روابط قدرت پس از آتش بس؛ چهارم، چالشهای وضعیت گذار و پنجم مسیرهای برون رفت.
۱. ایران پیش از جنگ؛ بحران بازنمایی قدرت
در سال ۱۴۰۴، ایران با نوعی بحران بازنمایی قدرت روبه رو بود. منظورم این است که میان قدرت رسمی، قدرت واقعی، قدرت پاسخگو و قدرت اقناع کننده فاصله افتاده بود.
از یک سو، ساختارهای رسمی دولت، انتخابات، مجلس، دستگاه دیپلماسی و نهادهای اجرایی حضور داشتند؛ از سوی دیگر، بخش مهمی از تصمیمهای مؤثر در حوزه امنیت، سیاست خارجی، رسانه و اقتصاد در شبکهای پیچیدهتر از نهادهای رسمی شکل میگرفت. این وضعیت البته تازه نبود، اما پیش از جنگ به مرحلهای رسیده بود که هزینههای آن دیگر فقط نظری یا حقوقی نبود؛ به هزینه راهبردی تبدیل شده بود.
مسئله اصلی این نبود که کشور فاقد قدرت بود. ایران قدرت داشت: تجربه بقا، توان بازدارندگی، ظرفیت دفاعی، عمق اجتماعی، حافظه تاریخی و مهارت عبور از بحران. مسئله این بود که اجزای قدرت در یک روایت و یک سازوکار هماهنگ کنار هم قرار نمیگرفتند. قدرت سخت وجود داشت، اما قدرت توضیح دادن، قدرت اقناع کردن، قدرت شنیدن بازخورد و قدرت تبدیل تصمیم به همراهی اجتماعی به همان اندازه تقویت نشده بود.
در چنین وضعیتی، چرخه اطلاعاتی – تصمیمی دچار اختلال میشود. اطلاعات به بالا میرسد، اما همیشه کامل، بیطرف و فارغ از ملاحظه نهادی نیست. تصمیم گرفته میشود، اما همیشه به بازخورد اجتماعی و کارشناسی ملتزم نمیماند. خطا رخ میدهد، اما مسئولیت آن میان اشخاص، دستگاهها و روایتهای رسمی پخش میشود. اگر ارزیابیهای غلط ارائه شده باشد، مسئله فقط افراد نیستند؛ نهادها و سازوکارهای تولید آن ارزیابیها نیز باید پاسخگو باشند.
پیش از جنگ، جامعه نیز در وضعیتی پیچیده بود. مردم برآشفته از شورشی بیفرجام و واکنشی پرابهام در فتنهای مهندسی شده گرفتار شده بودند. از یک طرف لازم میدانستند که از ایران دفاع کنند، اما از طرف دیگر راضی نبودند این دفاع به معنای رضایت از شیوههای حکمرانی مصادره شود. ملت ایران در بزنگاههای تاریخی نشان داده است که میان سرزمین، فرهنگ، امنیت ملی و منازعات سیاسی روزمره تفکیک قائل میشود. اما نباید از این بلوغ ملی نتیجه گرفت که شکاف اعتماد حل شده است. همراهی مردم در لحظه خطر سرمایهای بزرگ است؛ اما اگر پس از عبور از خطر به رسمیت شناخته نشود، به سرعت فرسوده میشود.
بنابراین، ایران پیش از جنگ فقط با تهدید خارجی روبه رو نبود؛ با مسئلهای داخلی در فهم و سازماندهی قدرت نیز مواجه بود. قدرت ملی زمانی ساخته میشود که دولت، نیروهای مسلح، دستگاه دیپلماسی، رسانه، اقتصاد و جامعه در نسبتی قابل فهم با یکدیگر قرار گیرند. اگر این نسبت گسسته شود، حتی ظرفیتهای واقعی نیز در لحظه بحران کمتر از اندازه واقعی خود ظاهر میشوند.
۲. ایران در جنگ؛ شناخت ظرفیتها و ظرافتها
دوران جنگ، فارغ از نتیجه میدانی، یک آزمون ادراکی بود — نه فقط آزمون توان نظامی، بلکه آزمون اینکه مردم، حاکمیت و دشمن چه تصویری از یکدیگر داشتند و این تصویر در آتش جنگ چگونه تغییر کرد.
آنچه مردم از حاکمیت فهمیدند
جنگ لحظهای بود که پردههای عادی زندگی کنار رفت. مردم در این لحظه دیدند که چه کسی واقعاً تصمیم میگیرد، چه کسی اطلاعات را کنترل میکند، و چه نسبتی میان آنچه سالها گفته شده بود و آنچه در میدان اتفاق افتاد وجود دارد. بخشی از جامعه که سالها از حاکمیت فاصله داشت، در لحظه تهدید به ایران بازگشت — نه لزوماً به نظام، بلکه به سرزمین. این تمایز را نباید نادیده گرفت. بازگشت به سرزمین در لحظه خطر، سرمایه است؛ اما اگر با بازگشت به نظام یکی انگاشته شود و از آن بهرهبرداری سیاسی شود، همان سرمایه را میسوزاند.
در عین حال، بخشی از جامعه که انتظار داشت حاکمیت در لحظه بحران عملکرد بهتری داشته باشد، با غافلگیریها، تأخیرها و ابهامهای اطلاعاتی روبهرو شد و این تجربه را در حافظه خود ثبت کرد. جنگ برای مردم ایران نه یک روایت یکپارچه، بلکه یک تجربه چندلایه بود — و هر لایهای از آن درک متفاوتی از حاکمیت به جا گذاشت.
جنگ همچنین لحظهای بود که حاکمیت، چه بخواهد چه نخواهد، با واقعیت جامعه روبهرو شد. ایران جامعهای است که یاد گرفته در غیاب دولت زندگی کند — شبکههای غیررسمی، همبستگیهای محلی، انعطاف اجتماعی در مقابل بحران. این ظرفیت در دوران جنگ خود را نشان داد. اما همین جامعه نشان داد که دیگر از بالا هدایت نمیشود، از پایین سازمان مییابد؛ و این برای حاکمیتی که عادت دارد ابتکار عمل را در دست داشته باشد، هم یک منبع قدرت بود و هم یک چالش کنترل. مهمتر از همه، جنگ نشان داد که شکاف اعتماد که سالها انکار میشد یا به حساب «دشمن» گذاشته میشد، یک واقعیت داخلی است که نه با تبلیغ پر میشود و نه با فشار. این درس اگر گرفته شود، ارزشمندترین دستاورد پساجنگ است؛ اگر گرفته نشود، پرهزینهترین اشتباه.
آنچه دشمن از ایران فهمید
دشمن در ارزیابی پایداری اجتماعی ایران خطا کرد. فرض کرد جامعهای که با حاکمیت فاصله دارد، در لحظه فشار از درون فرو میریزد. این اشتباه راهبردی بود. ایران نشان داد که جامعهاش از سطحی از انعطافپذیری برخوردار است که حتی تلفات در سطح رهبری را بدون فروپاشی فوری تحمل میکند. اما دشمن در یک جا درست دید: شکافهای نهادی، ضعف هماهنگی میان مراکز تصمیمگیری، و آسیبپذیری اطلاعاتی واقعی بودند. اینها را نمیتوان با روایت پوشاند. مهم این است که ما نیز همان چیزی را ببینیم که دشمن دید — نه برای تأیید تحلیل او، بلکه برای اصلاح واقعیت خودمان. دشمنی که میداند ماکجا ضعف داریم و ما نمیدانیم او چه ضعفی دارد، همواره در موضع برتر است.
۳. پس از آتش بس؛ جابه جایی نمادها و مرکز ثقل قدرت
آتش بس پس از جنگ را نباید پایان ماجرا دانست. جنگ پایان نیافته و آتشبس نه موقت است و نه دائمی؛ بلکه مشروط به بازسازی سریع توان هجومی و دفاعی، اقتدار اقتصادی و انسجام اجتماعی است. این جمله، اگر درست فهم شود، یک هشدار راهبردی است: آتش بس نه جای استراحت است، نه جای غرور، نه جای فراموشی؛ آتش بس میدان بازسازی قدرت است.
پس از آتش بس، نخستین تحول، فشردهشدن قدرت است. در شرایط جنگی، قدرت به طور طبیعی به هستههای سختتر و سریعتر تصمیم گیری نزدیک میشود. این امر تا حدی قابل فهم است؛ جنگ با پراکندگی فرماندهی اداره نمیشود. اما تداوم منطق اقتدار نظامی، امنیتی و رسانه ایِ دوران جنگ در پساجنگ، جامعه را به سمت فرسایش عمیقتر میبرد. اگر تمرکز قدرت در زمان جنگ با ضرورت توجیه شود، در پساجنگ باید با پاسخگویی، بازسازی نهادی و بازگشت به سازوکارهای مدنی متعادل شود. در غیر این صورت، تمرکز موقت به انسداد پایدار تبدیل میشود.
دومین تحول، بازتعریف نمادهای قدرت است. در زمان جنگ، موشک، پدافند، فرماندهی، مقاومت، توان ضربه متقابل و اجتماعات شبانه مردمی به نمادهای آشکار قدرت تبدیل میشوند. اما در پساجنگ، نمادهای قدرت فقط نظامی یا حماسی نیستند. ثبات بازار، آرامش روانی جامعه، زبان صادقانه مسئولان، بازگشایی مدارس، تداوم خدمات عمومی، توان دولت در جبران خسارت، و کیفیت گفتگو با مردم نیز نماد قدرت اند. اگر جامعه پس از جنگ نشانهای از ترمیم نبیند، پیروزی در میدان به رضایت در جامعه تبدیل نمیشود.
سومین تحول، افزایش انتظارات مردمی است. جنگ حافظه میسازد. مردم میبینند چه کسی ماند، چه کسی رفت، چه کسی واقعیت را گفت، چه کسی پنهان کرد، چه نهادی کارآمد بود و کجاها ضعف وجود داشت. این حافظه جنگی در سیاست آینده ایران فعال خواهد ماند. نمیتوان انتظار داشت جامعه هزینه بدهد، اما در تفسیر آینده و اصلاح مسیر شریک نشود.
چهارمین تحول، تغییر مرکز ثقل قدرت است. پس از آتش بس، قدرت دیگر صرفاً در توان دفاعی خلاصه نمیشود؛ قدرت در ترکیب دفاع، اقتصاد، دیپلماسی، رسانه و جامعه معنا پیدا میکند. در همین چارچوب، دولت باید جامعه، میدان جنگ، اقتصاد حال و آینده و روابط بین الملل را همزمان ببیند و درباره آینده جنگ در برابر جامعه مسئول باشد. در پساجنگ، هیچ حوزهای به تنهایی امنیت ساز نیست. میدان بدون دیپلماسی ممکن است دستاورد خود را به نظم سیاسی تبدیل نکند؛ دیپلماسی بدون میدان پشتوانه کافی ندارد؛ اقتصاد بدون اعتماد اجتماعی پایدار نمیماند؛ و جامعه بدون روایت معتبر همراهی خود را از دست میدهد.
۴. چالشهای وضعیت گذار
اکنون ما در وضعیت گذار قرار داریم؛ نه در جنگ کامل، نه در صلح پایدار. خطر این وضعیت در ابهام آن است. در جنگ، تکلیف روشنتر است؛ در صلح نیز قواعد تا حدی معلوم است. اما آتش بس میتواند همزمان حس آرامش، فرسودگی، غرور و غفلت تولید کند. درست در همین نقطه است که خطای راهبردی شکل میگیرد: وقتی ما آتش بس را پایان بحران بدانیم، در حالی که طرف مقابل آن را فرصت بازآرایی میبیند.
چالش نخست، اعتبار روایت است.
پس از هر جنگ، مسئله فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده است؛ مسئله این است که آن اتفاق چگونه فهمیده، تفسیر و در حافظه عمومی ثبت میشود. در روزهای جنگ، روایت رسمی میتواند با تکیه بر ضرورت امنیتی، فوریت میدانی و احساسات ملی تا حدی پیش برود؛ اما در پساجنگ، جامعه به تدریج از فضای هیجان فاصله میگیرد و پرسشهای دقیقتری مطرح میکند: چرا جنگ آغاز شد؟ چه سطحی از آمادگی وجود داشت؟ کدام تصمیمها درست بود؟ کجا خطا رخ داد؟ چه کسی پاسخگوست؟ و از این تجربه چه چیزی آموخته شده است؟
در چنین وضعیتی، خطر اصلی شکل گیری یک روایت انتقادی نیست؛ خطر اصلی آن است که روایت رسمی نتواند با واقعیتهای تجربه شده جامعه نسبت برقرار کند. اگر مردم میان آنچه زیستهاند و آنچه شنیدهاند فاصله ببینند، مسئله از اختلاف روایت فراتر میرود و به فرسایش اعتماد نهادی تبدیل میشود. در این صورت، آسیب فقط متوجه دولت یا رسانه رسمی نخواهد بود؛ اعتبار تصمیم گیری ملی، دیپلماسی، فرماندهی نظامی، و حتی توان بسیج اجتماعی در بحرانهای بعدی نیز تحت تأثیر قرار میگیرد.
بنابراین، روایت پساجنگ نباید صرفاً پیروزمندانه، تدافعی یا تبلیغاتی باشد. روایت معتبر باید سه ویژگی داشته باشد: به ایستادگی ملی احترام بگذارد، خطاها و غافلگیریها را انکار نکند و نشان دهد که نظام تصمیم گیری از تجربه جنگ چیزی آموخته است. جامعه از حاکمیت انتظار ندارد همه ضعفها را در میدان عمومی افشا کند؛ اما انتظار دارد میان پنهان کاری امنیتی و صداقت راهبردی تفاوت گذاشته شود. جنگ را نمیتوان فقط با روایت تمام کرد؛ اما بدون روایت معتبر، هیچ پیروزیای به سرمایه سیاسی پایدار تبدیل نمیشود.
خطای بزرگتر آن است که تصور کنیم مسئله فقط ضعف روایت است. گاهی کارآمدی را با تبلیغات جایگزین میکنیم و بعد میگوییم روایت ما ضعیف بوده است. روایت قوی نمیتواند جای واقعیت ضعیف را بگیرد. روایت معتبر از پیوند واقعیت، صداقت و امید ساخته میشود.
چالش دوم، غافل گیری در آتش بس است.
آتش بس برای هر دو طرف فرصت بازآرایی است. اگر ما آن را دوران آرامش بدانیم و طرف مقابل آن را دوران بازطراحی بداند، غافل گیری دوم میتواند سختتر از غافل گیری اول باشد. بازسازی توان دفاعی و هجومی، ترمیم شبکههای اطلاعاتی، بازبینی فرضیات امنیتی، و اصلاح خطاهای ارزیابی باید در همین دوره انجام شود، نه پس از بحران بعدی.
چالش سوم، بازسازی انسجام اجتماعی است.
انسجام اجتماعی با دستور اداری ایجاد نمیشود. انسجام از به رسمیت شناختن تنوع جامعه میآید. ایرانی فقط آن کسی نیست که در قالب رسمی مورد تأیید قرار میگیرد؛ ایرانی آن دختر معترض، آن خانواده داغدار، آن سرباز، آن کارآفرین آسیب دیده، آن کارمند خسته، آن دانشجوی مهاجرت اندیش و آن شهروندی هم هست که با همه نقدهایش در لحظه خطر نگران ایران میشود. اگر این تنوع دیده نشود، جامعه به منبع امنیت تبدیل نمیشود؛ به میدان فرسایش تبدیل میشود.
چالش چهارم، نسبت میان بقا و ارتقا است.
یکی از خطرهای پساجنگ این است که کشور در منطق بقا متوقف شود. بقا لازم است، اما کافی نیست. دشمن ممکن است دقیقاً همین را بخواهد: ایران زنده بماند، اما نتواند ارتقا پیدا کند؛ دفاع کند، اما توسعه نیابد؛ مقاومت کند، اما حکمرانی خود را اصلاح نکند؛ بحران را دفع کند، اما آینده را نسازد.
۵. مسیرهای برون رفت
من اهل نسخهنویسی ساده برای مسائل پیچیده نیستم، اما در این جلسه میتوان سه توصیه روشن را طرح کرد.
نخست، اصلاح چرخه اطلاعاتی – تصمیمی. کشور نیازمند سازوکاری است که ارزیابیهای دقیق، حتی اگر تلخ و ناخوشایند باشند، به بالاترین سطوح تصمیم گیری برسند. اطلاعات نباید برای تأیید پیش فرضها تولید شود. ارزیابی امنیتی اگر به ابزار رضایت بخشی نهادی تبدیل شود، خطرناک است. باید روشن شود کجا خطای شناختی داشتیم، کجا خطای اطلاعاتی، کجا خطای هماهنگی، و کجا خطای روایت.
دوم، مدیریت آتش بس با هشیاری راهبردی. این دوره باید به دوره بازسازی همزمان توان دفاعی، اقتدار اقتصادی، انسجام اجتماعی و ظرفیت دیپلماتیک تبدیل شود. اگر فقط زیرساخت فیزیکی ترمیم شود اما اعتماد عمومی، حافظه نهادی و نظم تصمیم گیری ترمیم نشود، ما فقط ظاهر کشور را بازسازی کردهایم، نه قدرت ملی را.
سوم، بازگشت به مردم؛ نه در شعار، بلکه در سازوکار. مردم را نباید فقط در لحظه تهدید فراخواند و در لحظه تصمیم کنار گذاشت. جمهوریت، اگر درست فهم شود، نه مانع امنیت، بلکه پشتوانه امنیت است. اگر طراحی دشمن بر شکاف میان مردم و حاکمیت بنا شده باشد، مهمترین پاسخ راهبردی، ترمیم همان شکاف است. این ترمیم با تبلیغات انجام نمیشود؛ با افزایش معنادار حق انتخاب، گردش مستمر نخبگان، صداقت خبری، کاهش تبعیض، و پذیرش نقد انجام میشود.
هیچ راهبرد پساجنگی بدون جامعه دوام نمیآورد. جامعهای که هزینه داده، باید در فهم آینده شریک شود. مردم فقط مخاطب پیام نیستند؛ بخشی از امنیت ملی اند. در پساجنگ، حکمرانی باید از «مدیریت افکار عمومی» به «بازسازی رابطه با جامعه» عبور کند. این تفاوت کوچک نیست؛ اولی تکنیک ارتباطی است، دومی پروژهای ملی است.
در پایان عرض میکنم:
جنگ به ما نشان داد که ایران هنوز از ظرفیت بقا، انعطاف و ایستادگی برخوردار است. این سرمایه کوچکی نیست. اما همین سرمایه اگر درست مصرف نشود، میتواند به غرور تبدیل شود؛ و غرور، مقدمه غافل گیری بعدی است.
درس راهبردی جنگ این نیست که فقط قویتر شویم؛ درس راهبردی جنگ این است که قدرت را کاملتر بفهمیم. قدرت فقط توان ضربه زدن نیست؛ توان دوام آوردن، تصمیم گرفتن، توضیح دادن، ترمیم کردن و قانع کردن نیز هست.
بنابراین، اگر بخواهم در یک جمله بگویم، مسئله امروز ایران عبور از آتش بس به صلح نیست؛ عبور از واکنش به راهبرد است. این گذار زمانی ممکن میشود که نهادهای قدرت از رقابت بر سر تفسیر گذشته، به همکاری برای ساختن آینده برسند. جنگ، ظرفیت بقا را نشان داد؛ پساجنگ باید ظرفیت حکمرانی را نشان دهد.