چرا بعضی آدمها بعد از بازنشستگی احساس بیهویتی میکنند؟
بازنشستگی کلمهایست که بار سنی بالایی را روی شانه دارد. تصور کنید روز آخر کارتان است و قرار است با میز و اتاقی که سالها در آن کار و زندگی کردید خداحافظی کنید، چه حالی دارید؟
گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین نوشت:
وقتی بازنشستگی میرسد، آدمی که چند دهه با عنوان شغلیاش شناخته شده، خانهنشین میشود. همه با خوشحالی و گاهی حسرت از استراحت و وقت آزادی که خواهد داشت حرف میزنند؛ اما فردای بازنشستگی، برای بعضیها یک سؤال سخت ذهنشان را مشغول میکند: حالا که دیگر مدیر، مهندس یا استاد نیستم، خودم را چطور معرفی کنم؟
سالها زندگی با زنگ ساعت، جلسه، مسئولیت و تماسهای کاری جلو رفته است. آدم هر روز جایی میرود که او را میشناسند، از او انتظار دارند و برای نظرش ارزش قائلاند. کار برایش فقط نقش حقوق آخر ماه را ندارد؛ بخشی از زندگی، روابط و احساسی است که به او میگوید هنوز حضورش اهمیت دارد.
با بازنشستگی، این رفتوآمدها کم میشوند. تلفن کمتر زنگ میخورد، دیگر کسی برای حل یک مشکل سراغش نمیآید و ساعتهایی که همیشه پر بودند، حالا خالی ماندهاند. برای کسی که تمام زندگیاش را دور شغلش ساخته، کنار آمدن با این سکوت ساده نیست.
البته بازنشستگی برای همه چنین حسی ندارد. خیلیها از فرصت تازهشان لذت میبرند؛ به سفر میروند، سراغ علاقههای قدیمی میروند یا وقت بیشتری برای خانواده و دوستان میگذارند. اما کسی که سالها خودش را فقط با کارش شناخته، برای پیدا کردن جای تازهاش در زندگی به زمان نیاز دارد.
سالها کار و مسئولیت بخش زیادی از زندگی آدمها را پر کردهاند؛ حالا بعد از بازنشستگی میتوان به سراغ علاقهها و خواستههایی رفت که در شلوغی این سالها، فرصت پرداختن به آنها نبوده است.