چرا یادگیری در بزرگسالی سختتر، اما عمیقتر است؟
«میفهمم»، حتی اگر شناسنامهام بگوید: «حوصله ندارم!» این وصف حال بزرگسالیست...
شیدا حصاری در چندثانیه آنلاین نوشت: بچه که بودیم، یاد گرفتن هر مسئله جدید، مثل نفس کشیدن ساده بود؛ بیدردسر و بدون اینکه هر پنج دقیقه یکبار پیامک قسط و کار و نگرانی، وسطش بپرد.
اما در بزرگسالی، یاد گرفتن دیگر آن اتفاق روان و بیاصطکاک سابق نیست مغز بزرگسال بیشتر شبیه شهری است که سالهاست خیابانهایش کشیده شده، مسیرهایش جا افتاده و ترافیک عادتها در آن مستقر شده است.
در چنین شهری، هر راه تازهای به این سادگی باز نمیشود. باید آسفالت قدیمی را کند، مسیرهای آشنا را دستکاری کرد و عادتهایی را کنار زد که سالها بیمزاحمت در ما جا خوش کردهاند.
مغز بزرگسال قرار نیست در خلأ چیزی یاد بگیرد. باید همزمان از پس کار، مسئولیت، خستگی مزمن، اضطراب مالی، بیحوصلگی، فرسودگی روانی و هجوم مداوم اطلاعات هم بربیاید.
ظرفیت توجه محدود است و در زندگی امروز، این ظرفیت مدام بین دهها مسئله خرد و کلان تکهتکه میشود. برای همین، هر مهارت تازه در بزرگسالی شبیه مهمانی است که باید در خانهای شلوغ برایش جا باز کرد.
از طرف دیگر، دانستههای قبلی همیشه به کمک ما نمیآیند؛ گاهی دقیقاً سد راه میشوند.
ذهنی که سالها به شیوهای خاص فکر کرده، مسئله حل کرده یا جهان را فهمیده، به این راحتی تن به مسیر تازه نمیدهد.
در این میان پدیدهای وجود دارد که میشود آن را «تداخل دانستههای قبلی» نامید؛ جایی که آموختههای قدیمی، یاد گرفتنِ چیز تازه را کند یا سخت میکنند. انگار ذهن مدام زیر لب میگوید: «ما سالها همینطور پیش آمدهایم، چرا باید حالا عوض شویم؟»
اما ماجرا فقط سختتر شدن نیست. بزرگسالی، با همه کندی و مقاومتش، یک امتیاز مهم هم دارد به نام عمق. وقتی در بزرگسالی چیزی یاد میگیری، آن را روی لایههای قبلی زندگیات میگذاری. روی خاطرهها، تجربهها، شکستها، رابطهها، تردیدها و سؤالهایی که سالها با خودت حمل کردهای.
برای همین است که یک کتاب، یک زبان، یک مهارت یا حتی یک نگاه تازه، اگرچه دیرتر جا میافتد، اما وقتی جا افتاد، معمولاً محکمتر و شخصیتر میشود.
شاید به همین دلیل یادگیری در بزرگسالی بیشتر شبیه ساختن است. کندتر پیش میرود، انرژی بیشتری میگیرد، گاهی فرساینده است، اما وقتی به نتیجه میرسد، فقط یک آموخته تازه نیست؛ بخشی از معماریِ خودِ آدم میشود.