انتخاب نکردن دیگر یک گزینه نیست؛
چرا دیگر نمیشود بین آمریکا و چین معلق ماند؟
جهان امروز بیش از آنکه بهسوی چندقطبی شدن برود، به سوی نظمی سختتر و سلسلهمراتبیتر حرکت میکند؛ نظمی که در آن، قدرتهای میانی نه الزاماً قدرتمندتر، بلکه بیشتر در معرض فشار، وابستگی و اجبار قرار گرفتهاند.
به گزارش چند ثانیه آنلاین به نقل از فارن افرز، آن دوران که کشورها میتوانستند زیر چتر امنیتی آمریکا رشد کنند، از جهانیسازی سود ببرند و همزمان بین واشنگتن و پکن مانور دهند، رو به پایان است. اکنون برای بسیاری از این کشورها، مسئله اصلی دیگر «چگونه مستقل بمانیم؟» نیست؛ بلکه این است که «در کدام نظام بزرگتر میتوان بهتر دوام آورد؟»
از هیاهوی چندقطبی تا واقعیت سلسلهمراتب
در نگاه اول، جهان پر از نشانههایی به نظر میرسد که از بازگشت قدرتهای میانی خبر میدهند. همهجا از «خودمختاری راهبردی»، «چندهمراستایی»، «مینیلترالیسم» و ائتلافهای منعطف حرف زده میشود. هند، برزیل، عربستان، ترکیه، اندونزی، ژاپن، کره جنوبی، استرالیا، کانادا و اروپا دوباره بهعنوان بازیگران تعیینکننده مطرح شدهاند. اما این دیدهشدن، نشانه قدرتگیری نیست؛ نشانه افزایش آسیبپذیری است.
قدرتهای میانی امروز بیشتر دیده میشوند چون بیشتر در معرض خطرند. فضای مانورشان نسبت به گذشته کمتر شده، و هرچه رقابت آمریکا و چین تندتر میشود، هزینهی بیطرف ماندن هم بالاتر میرود. در چنین شرایطی، «میانه» دیگر جای امنی نیست؛ بیشتر به میدان مین شباهت دارد.
عصر چترهای امنیتی
برای درک وضعیت امروز، باید به نظم پس از جنگ جهانی دوم برگشت. آن نظم، برای قدرتهای میانی فرصت تاریخی ایجاد کرد. آمریکا به متحدانش امنیت داد، بازار باز کرد، سرمایه و فناوری سرازیر کرد و اجازه داد کشورهایی مثل ژاپن، آلمان غربی، کره جنوبی، استرالیا و کانادا بدون تبدیل شدن به ابرقدرت، ثروتمند و مؤثر شوند. شوروی هم، هرچند خشنتر و بستهتر، در بلوک خود نوعی ثبات و پشتیبانی برای دولتهای تابع فراهم میکرد.
نتیجه این بود که برای نخستین بار در تاریخ مدرن، بسیاری از کشورها میتوانستند بدون امپراتوریسازی، از مسیر دولت-ملت شدن و رشد صنعتی بالا بروند. خطر محو شدن دولتها از نقشه جهان کم شد، و شمار کشورهای مستقل افزایش یافت. قدرتهای میانی در چنین نظمی شکوفا شدند، چون دیگر لازم نبود برای بقا، خودشان امپراتوری باشند.
موتور رشد جهانی
اما فقط امنیت نبود که به قدرتهای میانی مجال داد. رشد سریع جهانی هم نقش اصلی داشت. جهانیسازیِ پس از جنگ، همراه با کشتیرانی ارزان، سرمایهگذاری بینالمللی، زنجیرههای تأمین، انتقال فناوری و گسترش تجارت، اقتصاد جهان را به هم متصل کرد. کشورهایی که قبلاً در تله فقر و کمرشدی گیر کرده بودند، توانستند از راه صادرات، صنعتیسازی و جذب سرمایه خودشان را بالا بکشند.
چین این روند را چند برابر کرد. رشد شتابان این کشور، تقاضای عظیمی برای کالاها، انرژی، مواد خام و خدمات بهوجود آورد. اقتصادهای میانی ناگهان بازارهای تازه یافتند و احساس کردند دیگر لازم نیست برای رسیدن به نفوذ جهانی، حتماً به امپراتوری متوسل شوند. کافی بود به اقتصاد جهانی وصل شوند و از موج رشد استفاده کنند.
از رشد به رکود
اما آن دوره رو به پایان است. امروز رشد در بسیاری از قدرتهای میانی کند شده، بهرهوری افت کرده، بدهی بالا رفته و جمعیتهای در سن کار رو به پیری میروند. بسیاری از آسانترین مراحل توسعه، مثل برقرسانی، جادهسازی، شهرنشینی اولیه و صنعتیسازی سبک، قبلاً انجام شدهاند. حالا رشد، به نوآوری، بهرهوری، فناوریهای پیچیده و سرمایهگذاری بلندمدت وابسته است؛ چیزهایی که بسیار دشوارتر به دست میآیند.
همزمان، جهانیسازی هم دیگر آن فضای آزاد گذشته نیست. زنجیرههای تأمین به ابزار فشار تبدیل شدهاند، فناوری به میدان رقابت بدل شده، و گلوگاههایی مثل تراشه، انرژی، داده، سرمایه و حملونقل، نقش سیاسی پیدا کردهاند. بهجای آنکه جهان شبکهای باز و هموار باشد، به ساختاری تکهتکه و رقابتی تبدیل شده است.
آمریکا و چین؛ دو قدرت سختتر
در این فضای تازه، آمریکا و چین هر دو سختتر و مطالبهگرتر شدهاند. آمریکا از قدرت مالی، بازار بزرگ، نظام تحریم و کنترل فناوری خود برای فشار بر دوست و دشمن استفاده میکند. چین هم با یارانه صنعتی، صادرات انبوه، وام، سرمایهگذاری زیرساختی، وابستهسازی تولیدی و اعمال فشار سیاسی عمل میکند. هر دو قدرت، از کشورها میخواهند جای خود را روشن کنند.
زمانی کشورها میتوانستند از هر دو سوی رقابت سود ببرند: امنیت از آمریکا، کالا و سرمایه از چین. اما امروز این مدل بهسختی کار میکند. هرچه رقابت تندتر میشود، هر طرف از کشورها انتظار وفاداری بیشتری دارد. در چنین فضایی، بیطرفی بهجای مزیت، نشانه ضعف تعبیر میشود.
دارایی کافی نیست
قدرتهای میانی هنوز داراییهای مهمی دارند: بنادر، پایگاههای نظامی، کارخانهها، منابع معدنی، فناوریهای خاص، ارتشهای کارآمد و موقعیت جغرافیایی حساس. اما این داراییها بهتنهایی استقلال نمیآورند. ارزش آنها فقط وقتی بالا میرود که درون یک سیستم بزرگتر از حفاظت، سرمایه، فناوری، بازار و اطلاعات قرار بگیرند.
به بیان دیگر، کشور میتواند «اهرم» داشته باشد، اما اهرم بدون ساختارِ تکیهگاه، قدرت پایدار نمیسازد. این همان تفاوت میان نفوذ و استقلال واقعی است.
ائتلافسازی کافی نیست
واکنش طبیعی بسیاری از قدرتهای میانی، رفتن به سمت ائتلافسازی است. اما مشکل اینجاست که ائتلافهای بزرگ بدون یک لنگر قدرتمند، اغلب کار نمیکنند. هرچه ائتلاف بزرگتر شود، اختلافها، وتوها، رقابتهای داخلی و سواری مجانی هم بیشتر میشود.
BRICS نمونه روشنی از این مشکل است. این گروه بیشتر یک محفل نارضایتی است تا یک بلوک منسجم. اعضا از سلطه غرب ناراضیاند، اما به یکدیگر هم اعتماد کامل ندارند. ASEAN هم با وجود اهمیت منطقهای، بهخاطر اختلافات عمیق داخلی و وابستگیهای متضاد، بیشتر سکوی گفتوگوست تا ابزار قدرت سخت. اتحادیههای کوچکتر و موضوعی هم اگرچه در ظاهر چابکاند، اما اغلب وزن کافی ندارند.
اروپا؛ نمونهای از قدرتِ وابسته
اتحادیه اروپا شاید منسجمترین تجربه قدرتهای میانی به نظر برسد، اما از نگاه این تحلیل، اروپا محصول چتر امنیتی آمریکا است، نه جایگزین آن. آمریکا با مهار تهدیدهای امنیتی، به اروپاییها اجازه داد از جنگهای داخلی قرن بیستم فاصله بگیرند و روی رفاه، نهادسازی و بازار واحد تمرکز کنند. اما همین رفاه، اروپا را از قدرت سخت دور کرد.
اروپا امروز در دفاع، اطلاعات، لجستیک و بازدارندگی همچنان به آمریکا وابسته است. در فناوریهای کلیدی هم نسبت به آمریکا عقب مانده است. قانونگذاری را خوب بلد است، اما تولید قدرت سخت را کمتر. در نتیجه، اروپا بیشتر شبیه یک قدرت مقرراتی است تا یک قطب مستقل.
چرا «میانه» دیگر امن نیست
مسئله اصلی این است که نظم جهانی دیگر اجازه نمیدهد کشورها برای مدت طولانی روی دو صندلی بنشینند. وقتی رقابت قدرتهای بزرگ آرام باشد، میانهماندن سود دارد. اما وقتی رقابت به حوزههای فناوری، مالی، امنیتی و نظامی سرایت کند، همان بیطرفی تبدیل به خطر میشود.
چین و آمریکا هر دو از کشورها میخواهند تصمیم بگیرند: از چه فناوریای استفاده میکنید؟ بانکتان به کدام نظام متصل است؟ امنیتتان را چه کسی تأمین میکند؟ زنجیره تأمینتان به کجا وصل است؟ تحریمها را چطور اجرا میکنید؟ در چنین جهانی، تعلل در انتخاب، مساوی با از دست دادن دسترسی، اعتماد و امنیت است.
انتخاب، نه تسلیم
راهحل این وضعیت، از نگاه این تحلیل، نه خیالپردازی درباره استقلال مطلق است و نه امید بستن به یک نظم چندقطبیِ مساوی. راهحل، انتخاب آگاهانه یک سیستم بزرگتر است؛ سیستمی که بیشترین امنیت و کمترین تهدید را برای یک کشور فراهم کند. سپس آن کشور باید در همان چارچوب، با تقویت قدرت داخلی، به چانهزنی برسد و از داراییهای خود برای کسب نفوذ استفاده کند.
این یعنی همراستایی، نه تسلیم. یعنی وابستگی را به وابستگیِ متقابل تبدیل کردن. کشوری که برای یک قدرت بزرگ ارزش عملی داشته باشد، میتواند در عوضِ آن ارزش، امنیت، فناوری، سرمایه و موقعیت سیاسی بگیرد.
چرا آمریکا هنوز گزینه اصلی است؟
آمریکا، با وجود رفتارهای سختگیرانه و گاه زورگویانه، هنوز تنها قدرتی است که همه عناصر لازم را یکجا دارد: ارتش جهانی، بازار بزرگ، سرمایه عمیق، فناوری پیشرفته، شبکهای از متحدان و سیستم مالی جهانی. مهمتر از همه، متحدان آمریکا میتوانند درون ساختار سیاسی این کشور لابی کنند، فشار بیاورند و تا حدی بر سیاستها اثر بگذارند.
چین در مقابل، هرچند در تولید صنعتی بسیار قدرتمند است و میتواند زیرساخت، وام و صادرات ارزان عرضه کند، اما امنیت، پول جهانی، نهادهای باز و کانالهای سیاسیِ قابلاعتمادِ آمریکا را ندارد. مدل چین بیشتر بر پایه وابستهسازی است تا شراکت.
جمعبندی
جهانِ امروز، جهانِ قدرتهای میانیِ آزاد و معلق نیست. آن دورهای که کشورها میتوانستند بدون انتخاب، از دو سوی رقابت سود ببرند، در حال پایان است. نظم جدید، سختتر، سلسلهمراتبیتر و پرهزینهتر است. در چنین جهانی، نمایش استقلال جایگزین قدرت واقعی نمیشود. کشورها اگر بخواهند بقا پیدا کنند، باید تصمیم بگیرند در کدام نظام بزرگتر، شانس بیشتری برای امنیت، رشد و نفوذ دارند.
پیام نهایی روشن است: در جهان جدید، انتخاب نکردن دیگر یک گزینه نیست.
مایکل بکلی؛ دانشیار علوم سیاسی در دانشگاه تافتس و عضو ارشد غیرمقیم در American Enterprise Institute