چرا قربانی رابطه با فرد خودشیفته، مدام به خودش شک میکند؟
آدمهای خودشیفته مثل تمام آدمهای دیگر هستند اما زندگی با آنها زمین تا آسمان فرق دارد!
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین، آدمی که سالها کنار یک فرد خودشیفته زندگی کرده، حتی وقتی از رابطه بیرون میآید، انگار هنوز در سرش با او زیر یک سقف است؛ سقفی از تردید.
خودشیفته برای تسلط داشتن، از مشت و فریاد استفاده نمیکند؛ از کاشتن تردید در ادراک تو شروع میکند. یکبار میگوید «اینقدر حساس نباش، چیزی نگفتم»، بار دیگر «اصلاً همچین حرفی نزدم، تو بد شنیدی»، بعدتر «همه میگن مشکل از توئه، فقط خودت نمیفهمی».
روانشناسان میگویند این بازی روانی – همان گسلایتینگ – طوری طراحی میشود که کمکم قربانی به خودش شک کند؛ تا جایی که بپرسد: «شاید واقعاً من دیوانهام؟»
در رابطه خودشیفتهوار، هر احساسِ تو محاکمه میشود: اگر ناراحت شدی، «زیادی حساسی»، اگر اعتراض کردی، «داری بازی درست میکنی»، اگر سکوت کردی، «پس لابد مشکلی نیست». سالها این پیامهای متناقض، مثل چکشی روی ستون اعتمادبهنفس میکوبند.
قربانی چنین رابطهای به مرور دچار شرم عمیق، اضطراب، افسردگی و حس بیارزشی میشود و شروع میکند به پذیرفتن روایت فرد خودشیفته: «من مشکلدارم، من کافی نیستم».
دردناکترین زمان، وقتی است که قربانی، برای حفظ رابطه، از خودش دست میکشد؛ بهجای اینکه بپرسد «من چه احساسی دارم؟»، مدام تلاش میکند تا فرد مقابل را از خود راضی نگه دارد. این اتفاق غمانگیز نوعی پس زدن خود است، دست کشیدن از خود.
گسلایتینگ مثل انگل روانی، آرامآرام تصویر درونی فرد را از کار میاندازد و قربانی برای دریافت تصویر از خودش، فقط به آینه مخدوش طرف مقابل نگاه میکند.
برای همین است که حتی بعد از ترک این رابطهها، سالها طول میکشد تا آدم دوباره بتواند به حسِ درونیاش اعتماد کند؛ هر تصمیم، هر احساس، زیر ذرهبین شک میرود: «نکند باز دارم اشتباه میکنم؟»
قربانی مدام به خودش شک میکند، چون سالها تمرین کرده هر وقت بین چشم خودش و زبان دیگری اختلاف افتاد، حق را به دیگری بدهد.
راهِ برگشت به خود و دست کشیدن از مسمومیت فضای رابطه هم مسیر مشخصی دارد. فرد باید دوباره نشستن کنار خود، ثبت کردن واقعیتها، نامگذاری احساسها، و یاد گرفتنِ تدریجیِ این جمله فراموششده را آغاز کند: «اگر من اینطور حس میکنم، پس این احساس، واقعی است.»