ترس از تغییر شغل؛ چرا بعضیها در شغل بد میمانند اما ریسک نمیکنند؟
تا به حال فکر کردهاید چند ساعت، چند روز، چند ماه چند سال از عمرتان را پای کارتان میگذارید؟!
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین، بعضی آدمها هر صبح با دلِ گرفته از خانه بیرون میزنند، ساعتها در جایی میمانند که دوستش ندارند، تحقیر میشوند، فرسوده میشوند، لبخندهای اجباری میزنند و شب، خسته خود را به خواب میسپارند اما فردا دوباره همین مسیر را میروند.
این وضعیت در روانشناسی تعریف دارد. یعنی آدم اغلب وضع آشنای بد را به وضع ناشناختهای ترجیح میدهد که شاید بهتر باشد، شاید هم نه.
ما از دست دادن را شدیدتر از به دست آوردن حس میکنیم. برای همین، حتی شغلی که هر روز ذرهای از تو را میتراشد، باز هم میتواند مانند نوعی امنیت حداقلی به نظر برسد؛
علاوه بر پول، ترسهای دیگری هم صف کشیدهاند: اینکه اگر بروم، جای بهتری پیدا نکنم. اینکه از صفر شروع کردن را دیگر بلد نباشم. اینکه در شغل جدید، بدتر عمل کنم، توانمند نیستم. اینکه تغییرهای زیاد در رزومه، مرا بیثبات و نامطمئن نشان دهد. و مهمتر از همه، اینکه اگر این عنوان شغلی را از من بگیرند، چه چیزی از هویتم باقی میماند؟
برای خیلیها، کار پاسخی است هرچند ناقص به این سؤال که «من کی هستم؟»
سالها با اسم شغلشان شناخته شدهاند، با آن به خودشان معنا دادهاند، با آن در مهمانیها حاضر شدهاند، با آن احساس ارزش کردهاند.
و در این میان، یک امید کوچک و سمج هم هست؛ امیدی که خطرناک هم هست. اینکه شاید اوضاع بهتر شود. شاید مدیر عوض شود. شاید حقوق بالا برود. شاید پروژه بعدی فرق کند. شاید این فشارها موقتی باشد.
این «شاید»ها مثل مُسکن عمل میکنند؛ درد را درمان نمیکنند، فقط آنقدر آرامش میدهند که آدم ماندن را یک روز دیگر هم برای خودش توجیه کند.
اگر ترس از تغییر شغل را لایهبهلایه باز کنیم، در عمیقترین نقطهاش به یک ترس سادهتر میرسیم: ترس از سقوط.
سقوط مالی، سقوط اعتباری، سقوط هویتی، سقوط در چشم دیگران و گاهی حتی سقوط در چشم خود.
تا وقتی جامعه، بازار کار و سیاستگذاری، یک زمینِ امن بین دو شغل نسازند، تا وقتی آدمها مطمئن نباشند که میان رفتن و رسیدن، کاملاً بیپناه رها نمیشوند، ماندن در شغل بد را نمیشود فقط با واژههایی مثل بیهمتی، ترس یا تنبلی توضیح داد.