دوست داشتنِ کسی که ظرفیت دوستداشتن ندارد، چه بلایی سر روان میآورد؟
برای پذیرش آدمها در هر مکانی نیاز به اجازه هست به جز قلب! که اگر امکانش بود دلها کمتر میشکستند...
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه: دوست داشتنِ آدمی که ظرفیت دوستداشتن ندارد، شبیه دویدن با تمام توان به سمت دری است که از آنطرف قفل شده؛ تو میکوبی، زخمی میشوی، صدا میزنی، اما نه کسی جواب میدهد و نه در باز میشود.
آدمی که عشق را نمیپذیرد، لزوماً سنگدل یا بدذات نیست؛ خیلی وقتها فقط از نظر عاطفی در دسترس نیست. خودش تکلیف احساساتش را نمیداند، از صمیمیت میترسد، در لحظههایی که باید بماند و ببیندت، عقب میکشد.
روانشناسان این حالت را نوعی ناتوانی عاطفی و دلبستگی اجتنابی میدانند؛ جایی که طرف مقابل از نزدیک شدن زیاد، احساس خفگی و خطر میکند و بهطور طبیعی فاصله میگیرد.
تو در یک چرخه انرژیبر میافتی. هر بار که او سرد میشود، تو بیشتر تلاش میکنی. هر بار که عقب میرود، تو جلوتر میروی تا فاصله را جبران کنی. یک رابطه یکطرفه که در آن مدام احساس رد شدن، ناکافی بودن و دوستداشتنی نبودن میکنی.
این نوع رابطهها میتواند عزتنفس را پایین بیاورد، اضطراب و نشخوار فکری بسازد و حتی زمینه افسردگی، بیخوابی و خستگی دائمی را فراهم کند.
دوست داشتنِ کسی که دوستداشتن را نمیشناسد کمکم مرزهای درونیات را هم فرسوده میکند. از ترسِ اینکه او را از دست بدهی، نیازها و ناراحتیهای خودت را قورت میدهی، نقش آدم فهمیده، صبور و همیشه در دسترس را بازی میکنی و آرامآرام از خودت دور میشوی.
در این وضعیت، رابطه به وابستگی عاطفی ناسالم تبدیل میشود؛ جایی که حالِ تو شدیداً به حال و بیحالی او گره میخورد و هر پیام نوسان شدید در روحیهات ایجاد میکند.
در نهایت، روان تو زیر بار این دویدن بینتیجه آسیب میبیند. تصویرت از خودت مخدوش میشود؛ از «کسی که دوست دارد» تبدیل میشوی به «کسی که کافی نیست». و معیارهایت برای عشق پایین میآید؛ آنقدر به تکهتکه محبت دیدن عادت میکنی که روزی ممکن است عشق سالم و در دسترس را «کسلکننده» یا «کمهیجان» ببینی.
اگر در این شرایط قرار داری بهتر است از خودت بپرسی: من چرا هنوز کنار آدمی ماندهام که اساساً ظرف و زبان دوستداشتن را بلد نیست؟