چرا بعضی دوستیها بدون دعوا تمام میشوند، اما مدتها سوگوارشان میمانیم؟
شاید بعضی دوستیها هم تاریخ انقضا دارند. مثل مربا، مثل دارو، حتی مثل زندگیها...
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین، بعضی دوستیها نه با فحش تمام میشوند، نه با بلاک؛ به خودتان میآیید و میبینید کمتر حرف میزنید و بعد تمام میشود، اما سالها بعد، هنوز با شنیدن اسمش یک جایی در قلبت میسوزد.
اگر بخواهیم روانشناسانه به این موضوع نگاه کنیم نامِ «سوگ مبهم» برایش مناسب باشد؛ یعنی از دست دادن کسی که هنوز زنده است، اما دیگر در زندگیات نیست.
نه مجلسی هست، نه ختمی، نه دعوای آخری که بزرگ باشد؛ فقط سکوتی که آرامآرام جای سلامِ هر روز را میگیرد.
همین است که رابطه را به زخم باز تبدیل میکند. اگر با یک انفجار و هیاهوی بزرگ تمام شده بود، میشد عصبانی شد، مقصر پیدا کرد، فاصله گرفت؛ اما وقتی هیچ صدای مهیبی در کار نبوده، آدم مدام برمیگردد طرف خودش: «کجا کم گذاشتم؟ چی شد که اینطور شد؟»
پژوهشها میگویند مغز ما با «ابهام» بد کنار میآید؛ نبودنِ پاسخ روشن، چرخه فکر و مرور مسئله را طولانی میکند و همین، درد تمام شدن دوستی را کشدارتر و عمیقتر میسازد.
دوستیای که آرامآرام فرسوده شده، در حافظهمان اغلب با لحظههای خوب برمیگردد؛ عکسها، خندهها، رازها، همراهیها. چون صحنه شکست واضحی نداریم که همه تقصیرها را به آن بچسبانیم، سوگواریمان بیشتر شبیه دلتنگی بی دلیل میشود تا خشم مستقیم.
از آن طرف، فرهنگ ما برای سوگ مرگ، زبان و رسم و آیین دارد، اما برای سوگ پایان دوستی نه. کسی برایت پیام تسلیت نمیفرستد که رفیقت رفت، کسی نمیپرسد با این رفتن، تو چطور ماندی؟؛ پس این اندوه، بیصدا و خصوصی میماند.
برای همین است که بعضی دوستیها، بیآنکه هرگز دعوایی دیده باشند، درون ما ناتمام میمانند؛ مثل حرفی که روی زبان مانده و سالها بعد هنوز گاهی در دل تکرار میکنیم: کاش یکبار دیگر میدیدمش و میپرسیدم، دقیقاً کجا از هم جا ماندیم؟