چرا گاهی دلتنگ کسی میشویم که بودنش هم آزارمان میداد؟
چطور ممکن است؟ چطور میشود برای کسی که هر روزش با خشم، خستگی یا زخمی تازه همراه بود، دلتنگ شد؟
به گزارش گروه هنر و زندگی چندثانیه آنلاین، تا به حال شده رابطهتان را با کسی که آزارِ شب و روزِ زندگیتان بود قطع کنید، اما دلتنگِ همان لحظههای سیاه، خاکستری و تلخ هم بشوید؟!
این دلتنگی، مثل یک دنداندرد لعنتی میآید؛ حتی برای کسی که بودنش، نفس کشیدن را هم سخت میکرد، اما حالا نبودنش، نفس را بند میآورد.
چطور ممکن است؟ چطور میشود برای کسی که هر روزش با خشم، خستگی یا زخمی تازه همراه بود، دلتنگ شد؟
قطعاً جواب در «خوب بودن» او نیست، بلکه در «بودن و حضور» است. او اکسیژن هوای اتاقت بود، حتی اگر گاهی دودش چشمانت را میسوزاند.
حضورش، جزئی از پازل روزمرگیات بود؛ صدای پایش روی سرامیکها، حتی غرغرها و بحثهای هر شبش هم تکهها را کنار هم میگذاشت.
حالا که نیست، سکوت خانه، گویی فریاد میزند. خانهای که زمانی پُر از همان صداهای آزاردهنده بود، حالا فقط یک حفرهی عظیم است.
این دلتنگی، برای آرامش نیست، چون آرامشی نداشتی، بلکه برای «کنار هم بودن» است. حتی اگر آن کنار هم بودن، گاهی تو را به لرزه در میآورد.
همان تکانها، حالا تبدیل به یک سکوت کشنده شدهاند. دلتنگی، شاید نه برای تصویر ایدهآل یک عشق بینقص، که برای «واقعیت» است. برای آدمی که خطا میکرد، غر میزد، گاهی اشک میریخت، گاهی میخندید. اما «بود». و همین «بودنِ واقعی»، حالا در وقتِ نبودنش، بیشتر از هر آزار و دردی، تو را اذیت میکند.
این حس تعلق، حتی اگر گاهی گلویت را میفشرد، حالا در خلاءِ آن، احساس غریبی از سردرگمی داری. شاید دلتنگی، برای کسی باشد که «مال تو» بود، حتی اگر این «مال تو» بودن، گاهی دست و پا گیرت میکرد.
این «بودن واقعی»، آنقدر قوی است که در مقابل «نبودن»، شکست میخورد. و اینجاست که دلتنگ همان کسی میشوی که بودنش، با تمام تلخیهایش، باز هم قابل تحملتر از خلاء امروز توست.
این دلتنگی، تلنگری است برای درک اینکه حتی خاطرات تلخ هم بخشی از سفر زندگی ما بودهاند و پذیرش این واقعیت، دریچهای به سوی بازیابی خود و گشودن فصلی نو در زندگیمان خواهد بود.