آدمها چرا ناگهان از چیزهایی که دوست داشتند، فاصله میگیرند؟
بعضی علاقهها نمیمیرند؛ فقط یک روز بیسروصدا راهشان را میگیرند و میروند، طوری که انگار هیچوقت برایشان ذوقی نداشتهایم.
نسترن ماهور در چندثانیه آنلاین نوشت: از بیرون، ماجرا ناگهانی به نظر میرسد؛ کسی که زمانی با شوق مینوشت، ساز میزد، عاشقانه کار میکرد یا دلبسته رابطهای بود، حالا دیگر رمقی برای نزدیک شدن به همان چیزها ندارد. اما این فاصله گرفتن، اغلب یک اتفاق ناگهانی نیست؛ نتیجه فرسودگیای است که آرام و بیصدا روی هم جمع شده است.
آدم سالها با خودش تکرار میکند که این را دوست دارد، برایش میجنگد، به آن دلبسته است. اما زیر پوست همان علاقه، خستگی، اجبار، توقع دیگران، فشار، دلخوری و شکستهای ریز و درشت لایهلایه مینشینند. تا جایی که ذهن، برای دوام آوردن، توجهی به شور و شوق نمیکند.
روانشناسان برای این وضعیت واژهای دارند به نام «آنهدونیا»؛ حالتی که در آن مغز دیگر نمیتواند از چیزهایی که قبلاً لذتبخش بودند، همان لذت سابق را بیرون بکشد. همهچیز سر جایش هست، اما دیگر مزهای ندارند.
گاهی هم ما از خودِ علاقه دور نمیشویم؛ از زخمی دور میشویم که به آن چسبیده است. شغلی که روزی رؤیا بوده، حالا یادآور تحقیر، اضطراب و خستگی است. رابطهای که زمانی پناه بوده، حالا پر از دلخوری، سوءتفاهم و فرسایش شده است.
در چنین موقعیتی، آنچه خاموش میشود فقط شوق نیست؛ نوعی مکانیزم دفاعی هم وارد عمل میشود. روان انگار به آدم میگوید: اگر کمتر نزدیک شوی، کمتر درد میکشی.
پای تن هم در میان است. تغییرات هورمونی، افسردگی پنهان، اضطراب مزمن، کمخوابی، فرسودگی طولانیمدت و تغذیه بههمریخته، همه میتوانند مدار لذت را در مغز کند کنند. آنوقت حتی دوست داشتنیترین کارها هم شبیه وظیفهای بیروح به نظر میرسند. آدم دیگر از چیزی بدش نمیآید؛ فقط دیگر حالش عوض نمیشود.
برای همین، فاصله گرفتن از چیزهایی که دوستشان داشتیم همیشه نشانه بیوفایی یا تمام شدن عشق نیست. خیلی وقتها نشانه خالی شدن است. نشانه اینکه ذخیره درونی آدم ته کشیده و روان، پیش از هر چیز، دنبال بقاست نه شوق.
شاید این عقبنشینیِ بیصدا، بیش از آنکه پایان علاقه باشد، علامتی باشد برای مکث؛ برای استراحت، بازنگری و شاید بازگشت.