سکوت در شهرهای بزرگ چه بلایی سر روان آدم میآورد؟
سکوت، برای همه پناه نیست. برای بعضیها آینهایست که خستگی را نشان میدهد، تنهایی را، حرفهای نگفته را، زندگیِ عقبافتاده را.
به گزارش چندثانیه آنلاین، سکوت همیشه آرامش نیست...
در شهرهای بزرگ، کیمیایی وجود دارد به نام سکوت، که اگر پیدا شود از سر و صدا ترسناکتر است.
ما آنقدر به همهمه عادت کردهایم که بیصدایی، بهجای آرام کردنمان، گاهی مضطربمان میکند.
به بوق و موتور و صدای آسانسور و تلویزیونِ همیشه روشن و اعلانهای بیوقفه گوشی خو گرفتهایم؛ به این شلوغیِ پیوسته که مثل غبار روی زندگی نشسته و آنقدر ماندگار شده که دیگر به چشم هم نمیآید.
بعد یکدفعه، جایی در دل همین شهر، سکوت قدعلم میکند؛ در کوچهای در نیمهشب، در خانهای که همه از آن رفتهاند، در خیابانی که ناگهان چراغهایش خاموش شده است. و همانجا آدم میفهمد که همیشه از سر و صدا خسته نبوده؛ گاهی از چیزی که ممکن است در سکوت بشنود، بیشتر میترسیده.
مطالعات میگویند مغزی که به صداهای دائمی عادت کرده، وقتی صداها خاموش میشوند، شروع میکند به بلند کردن صدای درون خودش. افکار تندتر میشوند، خاطرهها بیدعوت بالا میآیند، نگرانیها شکل واضحتری پیدا میکنند و چیزهایی که در هیاهوی روزمره گم میشدند، ناگهان خودشان را نشان میدهند.
برای همین است که سکوت، برای همه پناه نیست. برای بعضیها آینهایست که خستگی را نشان میدهد، تنهایی را، حرفهای نگفته را، زندگیِ عقبافتاده را.
انگار شهر که ساکت میشود، تازه آدم صدای فرسودگی خودش را میشنود. تازه میفهمد درونش چقدر شلوغ بوده و چقدر از این شلوغی، فقط برای نشنیدن خودش استفاده کرده است.
سکوت البته همیشه هم بیرحم نیست. اگر خودت پیدایش کرده باشی، اگر انتخابش کرده باشی، اگر جایی برای مکث و نفس کشیدن و کنار آمدن با خودت ساخته باشی، میتواند مرهم باشد.
اما اگر ناگهان، وسط یک زندگی پرهیاهو بر سرت خراب شود، اول از همه زخمهایی را نشان میدهد که مدتها زیر صدای شهر پنهان مانده بودند.